هنگام سپيده دم خروس سحري / داني كه چرا همي كند نوحه گري
 يعني كه نمودند در آيينه صبح / كز عمر شبي گذشت و تو بي خبري






قسمت دوم

دستهای خیس وضوی من درست در حالی که عقربه های ساعت 5:30 صبح را به چشمانم نشان میدهند چنان بر روی کاغذ میلغزند تا به خاطر من بیاورند که شیوه ی من این است تا وقتی طاهر نبودم هرگز دست به قلم نخواهم بود و امروز ...
امروز قبل از اینکه دستهایم به قلم آغشته شوند چشمانم ساعتها گریستند . آرام و بی صدا با بغضی قدیمی .
یاد خاطره ای افتادم که بر میگردد به 1 سال قبل.
شهری که در آن هستم خاطرات فراوان به همراه پستی و بلندی های زیادی را برایم به ارمغان داشته ، شاید این داستان رابطه ای به موضوع هفت گناه کبیره نداشته باشد اما از آنجا که ما برای وصل کردن آمدیم این را هم به آن وصل میکنیم !
به قول شاعر گفتنی همه روزهای خدا مدتی برایم سه شنبه بود.
سه شنبه ها که میشد موقع اذان صبح بلند میشدم و به سمت پارکی که وسط شهر بود قدم میزدم . نزدیکهای طلوع خورشید میرسیدم به پارک ، کارم این بود که روی نیمکتی که زیر درخت بلند و تنومندی که تقریبا کنج و گوشه ی پارک بود بشینم و هر از چند گاهی هم با خودم کتابی میبردم تا اندکی مطالعات نوش جان کنم ، پس از گذشت چند هفته هر روز نیم ساعت بعد از حضور من پسر جوانی تقریبا هم سن و سال خودم میومد و چند نیمکت اونطرفتر مینشست و به فکر فرو میرفت .
تیپ ، ظاهر و سر و وضعش ساده بود آرام قدم میزد و همیشه سر به زیر بود میومد و آروم مینشست و سرش را به زمین مینداخت و فکر میکرد .

و اما من که اعتیاد به کنجکاوی بی حد و اندازه ای تمام اندام و جوارح من را فرا گرفته بود خوب به حرکات و رفتارش زیرکانه چشم میدوختم ، چرا که برایم جالب مینمود برای اولین بار در کاری شریک داشتم ، آن هم درست با حرکات و رفتارهای خودم !

گاهی که خسته میشد یک پایش را میگذاشت رو آن یکی پایش و دستش را زیر چانه اش میگذاشت و در حالی که سر به زیر بود آرام سرش را طوری تکان میداد ، انگار دارد از چیزی تاسف میخورد . فقط یک بار و در یک آن نگاهمان به هم دوخته شد و فورا رویش را برگرداند و من خشکم زد ، چنان درد و ناراحتی و رنج و ناله و فریادی را در عمق نگاهش خواندم که قابل وصف نیست.
انگار از چیزی میرنجید ، انگار وجودی ، کاری ، حسی ، نگاهی او را میرنجاند که اینگونه در فکر قوطه ور میشد و هیچ چیز اطرافش را به حریم خلوت خودش راه نمیداد ، انگار نه انگار که در این دنیا زندگی میکند.

خلاصه هفته ها بدین گونه سپری میشدند و من از نگاه کردن به همنوع خودم هر هفته سیراب میشدم و چنان درسهایی را از رفتار و روحیاتش آموختم که برایم درسهایی تازه و نو مینمود . اما برای مدتی دیگر او را ندیدم ، هفته ها گذشتند و خبری از او نبود ، چند ماه گذشت تا اینکه یکی از روزها وقتی که سوار اتوبوس در حال بازگشت به خانه ، غرق فکر و خیالات بودم ، صدایی از روبرو مرا مورد خطاب قرار داد :
شما همان کسی هستید که سه شنبه ها می آمدید به پارک ؟
و من که متعجب بودم ، آرام سرم را بالا گرفتم و نگاهی پر از سوال را نثارش کردم
گفت : من همان پسر هستم که چند نیمکت از شما دورتر مینشست ، مرا به یاد دارید؟
هر چقدر در عمق ذهنم کنکاش کردم نتوانستم تشابهی بین آن و این برقرار کنم ، دیگر از آن نگاه ، از آن بینش ، از آن عمق معرفت ، از آن درک متقابل و از آن چشمها خبری نبود .
نگاهم را قطع کرد و گفت همه چیز عوض شده ، لابد تعجب کردید ،  آن روزها حال و احوال درستی نداشتم ، دچار مشکلی بودم که نیاز به خلوت داشتم اما الان خیلی سرحال و شادابم ، دیگر مثل آن موقع دپرس و افسرده نیستم و ادامه داد که راستش چند ماه قبل ...
و ...
و ...
...
و دیگر صدایی به گوش من نمیرسید
سکوت
و سکوت
و من کر مطلق شده بودم ، انگار دیواری بین من و او بود ، انگار روح من از کالبد وجودم پا به فرار گذاشته بود ، انگار فرشته ای مانع رسیدن صدای او به من میشد انگار ... انگار دوست داشتم بمیرم.

یکدفعه سکوت مرگبارم با نهیبی فرو شکست ، : حواستان هست ؟
نگران و دستپاچه با لبخندی زیرکانه سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از اندکی سکوت و نگاه آغشته با تاسفی از او خداحافظی کردم و پیاده شدم و بقیه ی راه را قدم زدم ...
قدم زدم ، قدم زدم و اینقدر آن روز قدم زدم که ...
ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 8 آبان1388 ساعت 6:11 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت