خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند .

 که : دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود

که : عوامزدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد

که : آنچه را حق می دانم به خاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم . . .

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است / گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد / گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال / خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


قسمت نهم ( قسمت آخر )

زمانی که هر فردی تنها میشود ، در تنهایی خویش یا او به کاری مشغول میشود و یا کاری به او !

اما این که چگونه خود را وقف کاری باید کرد را باید آموخت ، بطوری که آن کار به انسان آرامشی را هدیه دهد که در هنگام مرگ حداقل بهانه ای برای زیستن خویش با خود به یدک کشیده باشد.
سخت نویسی سخت است و حقیقت نویسی از آن سخت تر.

جایی که من تمامی شش شهر عشق را پشت سر گذاشته بودم ، جایی نبود جز جهان امروز اطرافم ، جایی که هر انسانی در آن زندگی میکند ، اما هفتین شهر ، جایی که نه میدانستم چه چیزی در انتظارم هست و نه میتوانستم حدس بزنم  برایم گنگ بود ، جایی پنهان و خفته به نظر میرسید و جایی را برای جستجو سراغ نداشتم ، تنها من بودم و ضمیری و دانسته هایی از جنس نصیحت.

نمیدانم چه بود ، هر چه که با خود بیشتر کلنجار میرفتم ، بیشتر گنگ و متحیر میشدم ، هنوز نمیتوانستم حدس بزنم دیگر چه چیزی مانده که باید آنرا بیابم یا بیاموزم ، من در تنهایی خود باید چه چیز دیگری را میافتم ،

و اینبار از شدت فقر ، فقر تنهایی ، فقر دانش معنوی ، فقر کوچک بودن و بنده ای عاجز بودن جز اشک و ناله در پیش روی خود راهی نمی دیدم ، شش شهر را پشت سر گذاشته بودم و مثل اینکه اجازه ی ورود به آخرین درگه عشق را نداشتم.

و همچون سائل و درمانده ای عاجزانه بر درگاه وجود کبریایش تمنا می کردم که مرا راهبر باشد که گر او نخواهد دگر هیچ چیز افاده نخواهد کرد.

و اما خدا

آری خدا

این حس ماورائی در وجود من همچون نهالی نو پا ناگهان و آرام قد بلند کرد و چشمان غرق در اشک مرا با حس و آرامشی عجیب پاک و باز کرد .

این خدا بود که مرا آنگونه به دنبال خویش کشانده بود و من باید با تمامی اسرار و رموزی که هر روحی برای کمال به آن احتیاج دارد از نزدیک نزد استادی می آموختم ، همیشه و هر جا ، در هر لحظه در من بود ، با من بود ، ناظرم بود ، چنان حکومتی در درون من برپا کرده بود که جز قوانین او را برای اداره آنجا نمیتوانستم رعایت کنم . اما چه باید میکردم ، منی که تازه شروع کرده بودم ، شروعی در جهت اصلاح ، شروعی از نو برای آنگونه بودنی که او از من میخواست .

و این فنا بود ، بی خودی بود ،  سائل بودن درگاه او بود ، که در هر کاری در ابتدا باید در درون خویش خواست او را ملاک قرار میدادم .

گاهی انسان باید درنگ کند ، وقتی قدرتی مافوق خود میبیند که تمامی  آنچه هست و نیستش را دربرگرفته اندکی درنگ جایز است ، و من در آنجا متعجب و با بهتی عجیب زانو زده بودم ، در برابر عظمتش ، در برابر تمامی قدرت لایتناهیش و در مقابل تمامی آنچیزهایی که درکش نمیکردم ، سجده را اینبار هرچه نزدیکتر با خاک حس میکردم ، فنا را ، بی خودی را ، که نباید دگر خودی در من وجود میداشت ، و این بی خودی و غرق شدن در او بود که باید در آن لحظه ، در آن سجده ی اول ، در خود میپروراندم ، سجده ی اول بعد از شناخت ،
شناخت ، شناختی که آرامش را برایم به ارمغان آورده بود، آرامشی که در تمام مراحل زندگی به دنبالش بودم .

و در آن لحظه و برهه از زمان در آن سجده ی یکتا و مجرد که روح مرا از تمامی تعلقات گذشته جدا کرد ...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود


پایان


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 21:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت