عیسی مسیح بر راهی می گذشت ، نابینایی که از درد نادیدن می سوخت ، بر دامنش چنگ زد و از دل فریاد میکشید و می گریست و ضجه می زد و رها نمیکرد . عیسی دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت : « نیروی ایمانت تو را شفا داد »
قسمت هشتم بسان مصرع این جهان کوهست و فعل ما ندا ، هر دمی را بازگشتیست ، و من در آن دم نخست که به خویش بازگشتم ، زندگی پیشین خویش را همچون مسخی عجیب و دردآلود می دیدم ، آلوده از دردی که الان آن را حس میکنم که در آن زمان هیچ حسی نداشتم . اما آنچه بودم مقدمه ای بود بر آنچه هستم و با همه ی اوصاف این راه که من پیموده بودم برایم نیک پسندیده و مفید بود ، حال فهمیده بودم و به این شناخت رسیده بودم که دانش و یگانگی جهان همچون خون در رگ هر انسانی روانند و هر کسی در درون وجود خود پرنده ای بلند پرواز دارد که بسته به اعمال خود آن را به هر جهتی که خودش برمیگزیند آزاد می کند. راه وسرنوشت ناشناس و شگفتی بود ، هر چه که بیشتر به چگونگی اش فکر می کردم بیشتر لبخند میزدم چه بسا که گاهی به ناچار باید خندید و گذشت . شاید باید لغزش و دل مشغولی و پندارهای پوچ و انوده های بی فایده را می گذراندم تا به نقطه ی صفر برسم و دوباره از نو آغاز کنم . براستی که باید نومیدی را می چشیدم و باید تا ژرفترین ژرفای اندیشه فرو مینشستم تا به عظمت خلقت خویشتن خویش و روح قدسی خود پی ببرم. هرگز هیچ راهی ، هیچ مسیری و هیچ عملی مرا اینچنین تازه و نو نساخته بود . حال ، همه چیز را دوست می داشتم ، به همه چیز که می نگریستم از مهرش شادمان میشدم و چنان می دیدم که اگر پیش از آن چنان ناخوش بودم از همین بوده است ، از همین که نمی توانستم به هیچ کس مهر بورزم. دیگر پیمانه ی وجودم در حال لبریز شدن بود ،یکسو نگریستن در من ریشه دوانیده بود و همچون مسافری تنها در تنهایی بی کران خویش در هر دم و بازدمم ذکری بود از خالقم .ششمین شهر عشق د تنهایی من جا داشت ، جایی که تنها من بودم و من بودم و من . یکتایی ، یک تویی و در والاترین حالت کلمه ، سلوک را لمس می کردم ، سلوک به سالک نیاز دارد نه به عابد و زاهد و من برای سالک شدن نیاز به زمان داشتم و این زمان نبود که همه چیز را برایم حل می کرد ، این من بودم که انتخاب می کردم زمان را چگونه حل می کردم . در نجواهای شبانه ، روح من از تنگنای بستر خویش که مرا در خود میفشرد ، بیرون می آمد و در سطح بازتری که هر چه به اصل خویش نزدیکتر میشد ، خود را میگستراند و آرام و آهسته و ساکت و سرشار از مهر و لطافت و مهربانی لطیف و لبریز از اطمینانی عجیب به سوی اصل و منشاء خویش پیش میرفت و از تسلیم ، تسلیمی که هیچ چیز آن را آشفته و دگرگون نمی ساخت بیم و ترس نداشت. و من حس میکردم ، با تمام سلولهای وجودم ، با تمامی ذرات ناشناخته ی درونم ، نمی دانم چه بود ، اما همچنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار یونگ را و یونگ بیمارش را و دانته ویرژیل را و مولانا شمس را و هیچ کس علی را و علی هیچ کس را من در آن کنج خلوت تنهایی خویش حس غریبی داشتم و چیزی را حس می کردم که برایم تازگی داشت. در آن لحظه همه چیز آرام می گیرد و دوییت به پایان میرسد و جای خودش را به وحدت و یگانگی می دهد و یقین و ایمانی که پس از هر رسیدن و هر وصال و نیل و حلول و یافتن ایجاد می شود در روح دمیده می شود. ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 13:3 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^