خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود / ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم / وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم / چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری / یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو / چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید / با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل / یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
قسمت هفتم
تند و سریع پاهایم را از یکدیگر دور می کردم بطوری که حتی شمردن گامهایم برایم دشوار بود ، سرگردان بودم و تنها یک چیز را خوب می دانستم ، باور داشتم که نمی توانم به آن زندگی گذشته ی خود که چند سالی از عمر مرا ربوده بود بازگردم ، در برهه هایی از زندگی ، انسان فقط می تواند بر عقلش اکتفا کند ، ارسطو ، سقراط و تمامی عقلیون و استدالیون آمدند که تنها یک چز را بگویند : دفع ضرر و خطر احتمالی برای عق واجب است و تنها این استدلال بود که گاهی در هنگام نبود عشق در وجودم مرا راهبر به سمت هدفم بود.
رها بودم و چیزی در جهان اطرافم نبود که مرا به سمت خود بکشاند و یا به ضمیر من اندکی احساس شادکامی و آسایش ببخشد. از جان و دلم خواستار فراموشی ، آسایش یافتن ، آرامش و یا حتی مردن بودن.
دعا می کردم و تنها دعا بود که به خویشتن من در آن لحظه آرامش عطا می کرد ، براستی که زمانی برای هر انسان فرا می رسد که تنها دعا به دادش می رسد ، تنها دعا !
دعا می کردم هر چه زودتر این بازی شگفت برایم تمام شود ، آرزو می کردم که کاش رعدی از آسمان میزد و مرا با خود به جهانی دیگر می برد ! کاش حیوانی می آمد و مرا می درید ! کاش زهری می نوشیدم که مرا از یاد همه چیز می رهانید و مرا به خوابی عمیق و سنگین فرو می برد که بیداری نداشت!
در درون خود کنکاش می کردم و خویش را اینگونه سوال پیچ می کردم که آیا هیچگونه پلیدی یافته می شد که بدان دست نیازیده باشم ، یا هیچ لکه ای بر روان من نباشد ، آیا تلاش برایم فایده ای داشت ؟ آیا از نو دم زدن و شروع کردن شدنی بود ؟ تا به آن روز فقط چند کار تکرار میشد و بس ، نفس کشیدن ، گرسنگی کشیدن ، رنج کشیدن ، صبر کشیدن ، سرما و گرما کشیدن و خیلی از کشیدن های دیگر بعلاوه ی خوردن و خوابیدن که در همه ی موجودات عالم بشری مشترک است.
به رودی رسیدم ، دو دلی ، خستگی و گرسنگی مرا ناتوان ساخته بود ، سخت فرسوده و خسته ، سر را بر ریشه های درختی کنار آن رود نهادم و آرام چشمهایم را فرو بستم و به فکری ژرف فرو رفتم ، از خود می پرسیدم که چرا پیشتر روم و یا اصلا دیگر باید دنبال چه چیز برم ؟ دیگر آهنگی نبود ، دیگر ذوق و شوقی نبود ، آری دیگر هیچ چیز نبود مگر تک آروزی دور ریختن تمامی این اتفاقات و شهرهای عجیب و غریب .
کم کم خودم را به آب نزدیک و نزدیک تر می کردم ، همه ی وجودم از این خواهش مملو شده بود که خود را رها کنم و در آب فرو روم و آنگونه از همه چیز تهی شوم که دیگر هیچ چیز را لمس نکنم و در آن لحظه ترس از تهی بودن بود که تمامی وجود مرا فرا گرفته بود.
گذشته را پوشیده از بد سگالی و بسیار دور و سخت بی ارزش می دیدم و چنان سخت و سنگین به هراس افتاده بودم که پی مرگ می شتافتم و این آرزو و خواهش کودکانه چنان در من نیرو گرفته بود که آرامش و آشتی را با نابود ساختن تن خود می جستم.
آرام خودم را رها کردم و کم کم همه چیز از جلوی چشمان ناپدید شد.
خوابی ژرف بود که در آن خوابی ندیده بودم ، چند گاهی بود که چنان خوب و کافی نخفته بودم ، پس از چند ساعت خواب که بر من انگار ده سال گذشته بود نوای نرم گذار آب را بازشنیدم، نمی دانستم چه چیز مرا بدانجا کشانده و یا اصلا کجا هستم ، از جای خود بلند شدم و از شگفتی اطرافم متحیر ماندم آنگاه از دورترین جای روانم و از گذشته ی فرسوده ام آوائی بس حزین و راز آلود شنیدم ، و آن یک واژه بیش نبود و آن آغاز دوباره ، بخشش نیرویی عظیم و مضاعف را به روحم به ارمغان داشت.

روان خفته ی من ناگهان بیدار شد ، درون نا پایدار من از جایش بلند شد ، محکم و استوار ایستاد و آنچه را که از یاد خود برده بود به یاد آورد ، و آن تمامی چیزهای خدائی بود که مرا به آرامش فرا میخواند.
روان من با من به سخن گفتن می پرداخت ، به طوری که من تنها به کنجی خیره مانده بودم اما هر دو چنان غرق در صحبت بودیم که گویا سالیان سال هست که با هم آشنا و دوستیم .
و او اینگونه مرا از آنچه بر من گذشته بود نهیب می زد.
ای فرزند آدم زنهار از خویشتن خویش ، مبادا عنان امید و انگیزه ی خویش را از دست بدهی و نا امیدی بر تو فایق آید . توصیه های خالقت را آویزه ی گوشت کن تا که مبادا پا به بیراهه گذاری.
مراقب اعمال ، کردار ، افکار و گفتار خویش باش و سر به کار خود فرو بر و مبادا با کاری ، خویشتن خویش و یا دیگری را بیازاری . این را بدان اگر اندکی به آن نفس قدسی و روح خداوندی درونت آسیبی بزنی گناهی بس عظیم بر تو نوشته خواهد شد . بیندیش و مراقب باش که شیطان در هر لحظه برای گمراه کردن تو برنامه ای دارد ، برای گروهی پول ، گروهی زن ، گروهی فرزند ، گروهی عبادت جاهلانه ، گروهی علم کافرانه و گروهی هم غرور متعصبانه.
آری پنجمین شهر عشق در درون من جا داشت و من آن گمشده ی خویش را یافته بودم .انگار نیمه ی پنهان من خویش را بر من نمایانده بود بطوری که بعد از آن ، هر لحظه برایم انگیزه ای بود ، هدفی بود و آن خویشتنی بود که باید از آن مراقبت می کردم.
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 3:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^