حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش / از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

 

اي که در کوي خرابات مقامي داري / جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي که با زلف و رخ يار گذاري شب و روز / فرصتت باد که خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند / گر از آن يار سفرکرده پيامي داري
بوي جان از لب خندان قدح مي‌شنوم / بشنو اي خواجه اگر زان که مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود / مي‌کنم شکر که بر جور دوامي داري
نام نيک ار طلبد از تو غريبي چه شود / تويي امروز در اين شهر که نامي داري


قسمت ششم

گاه در درون خود آوائی نرم و دلپذیر می شنیدم که آرام مرا یاد آور می شد ، آرام ناله سر می داد که : راهی پیش پای توست که باید آن را در پیش گیری . خداوند چشم به راه توست ، به پیش برو این است راه تو.

زندگی شگفت انگیزی را دنبال می کردم ، تا به آن زمان بسیاری از کارها را انجام می دادم که بیش از بازی چیزی نبود ، همچون بازیگری که با توپ خود بازی می کند ، با کار خود با مردمی که پیرامون من بودند بازی می کردم، اما از ته دل با هستی راستی خود آنجا نبودم ، خویشتن راستین من همواره جایی دیگر بود .

در جستجوی چهارمین شهر عشق کویر را طی کرده بودم و به کوهی رسیده بودم که مرا به بالا رفتن از آن فرا می خواند و من رفتم.

تا این که چوپانی را دیدم که بر تخته سنگی تکیه زده بود ، انگار خوابیده بود ، کلاهش را روی صورتش چنان انداخته بود که نور خورشید مزاحم چشمانش طی خواب نشود .

آرام کنارش نشستم .

ناگهان گفت : بالاخره آمدی . زمان زیادیست که اینجا انتظارت را میکشم.

سلام کردم و گفتم ، انتظار من ؟

گفت : همه ی مردم که هوشمند نیستند ، بیشتر مردم برگی هستند از درخت افتاده که در هوا سرگردان است و بالا و پایین می رود و بر زمین می افتد . اما برخی دیگر همچون ستارگانند و هیچ بادی به آنها نمی رسد ، راهنما و راه را در خود دارند ، درواقع خودساخته هستند .

ادامه داد و گفت ، درست است که زندگی را همواره از اندیشیدن ادامه داده ای و مردم جهان با تو بیگانه اند و از آنها جدا مانده ای،  با این همه، چیزهای فراوانی در طی این مسیر آموخته ای ، زندگی فروتنانه ، شادکامی از اندیشیدن ، غرق شدن در فکر و ذکر ، دانش نهانی بر خویشتن جاودان ، خلوص ، پیدا کردن هدفی والا و خواستن آن اما تلاش را ، تلاش را دریاب.

درست است که چرخ زاهدی و اندیشیدن و بازشناختن تا چند گاه در روان تو در چرخش است اما کوشش و همت کلید اصلی رسیدن به هدفت میباشد.

این را بدان خواستن توانستن نیست ، خواستن و تلاش کردن توانستن و پیروزیست.

در همین حین دریافتهای من تندتر و بیدار تر میشد .

لب به سخن گشودم و گفتم ، من تا به این همواره خود را به جز از دیگران میدیدم و همواره دیگران را با دیده ی نکوهش نگریسته بودم آنگونه که چیزی مرا از آنها متمایز می کرد و یک چیز بود و تنها یک چیز بود که من آن را نداشتم و آنها داشتند .

مردم همواره دوستدار خود بودند و دوستدار کودکان خود و دوستدار بزرگی و پول و سرگرمی و من از هیچ راه دیگری جز تنهایی نمی توانستم آشکارتر نشان دهم که تا چه اندازه خواسته ها و امیال پوچ آنها را ناچیز و بی ارزش میدارم.

گفت : زندگی تو بسیار مجرد تر از زندگی آنها بوده زیرا که در میانشان بودی در حالی که مقصودهای تو با آنها متفاوت بوده ، درست است که همه ی این جهان و مردمانش برای تو بازی ای بیش نیست اما سعی کن در این بازی تمام تلاشت را بکنی یا حداقل تمام کاری که از دستت بر می آید را در راه سعادت انجام دهی .

اینها که تو گفتی و آن راه که تو در پیش گرفته بودی بیش از اندازه تهی از پست و بلندیست و هیچ رهگذری را در خود نگاه نمیدارد.

بکوش ، بکوش ارزش در نگاهت باشد ، نه در چیزی که به آن مینگری.

وظیفه تو تلاش کردن است ، آن هم با تمام وجود و از ته دل ، آنگاه نتیجه ی تلاشت را خواهی دید.

عمل کن ، به آنچه می دانی و در آنچه نمی دانی و یا شک داری صبر و اندیشه کن .

اگر به آنچه که خالص هستی و به عنوان هدفت انتخاب کردی و خواستار رسیدن به آنی عمل نکنی و در راه رسیدن به آن تلاش نکنی همچنان در خانه ی اول باقی خواهی ماند.

انتخاب همیشه با تو بوده است ، به خانه ی اولت برگرد ، ببین که چه ها کردی و چه ها خواهی کرد ، از همین حال تلاشت را بیش از پیش آغاز کن. امروز اولین روز آینده ی توست و برای شروع هیچ وقت دیر نیست.

اندک اندک اندیشه هایم را گرد آوردم و در پندار خویش همه ی زندگیم را از دید خود گذراندم ، از آن نخستین روزها که هنوز به یاد داشتم ، همه چیز را از اول مرور کردم تا اینکه رسیدم به حال خود .

خالی خالی ، چنان که همه ی زندگی را بی ارزش و بی معنی سر کرده ام و هیچ چیز در خور زندگی را نگاه نداشته ام به دست های خالی خود خیره ماندم و هیچ چیز را که به راهی گرانبها یا ارزنده باشد با خود ندیدم .

بلند شدم ، چشمانم را بستم ، خنده ای فرسوده زدم ، کوله بارم را برداشتم و با تمامی گذشته خود بدرود گفتم.

باید کاری را انجام می دادم ، کاری را که تا به آن روز از آن غافل بودم.

ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 6:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت