ز خاک من اگر گندم برآيد / از آن گر نان پزی مستی فزايد
خمير و نانوا ديوانه گردد / تنورش بيت مستانه سرايد
ميا بی دف به گور من ای برادر / که در بزم خدا غمگين نشايد
بدری زان کفن بر سينه بندی / خراباتی ز جانت درگشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان / ز هر کاری به لابد کار زايد
مرا حق از می عشق آفريدست / همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستی و اصل من می عشق / بگو از می بجز مستی چه آيد


قسمت پنجم

کویر را ، این مخلوق عجیب و تنهای خدا را پشت سر می گذاشتم ، آرام و هدفمند ، ریگها و شنهای خلوص زیر پاهایم جاری بود تا اینکه سایه ای را در کنارم احساس کردم.

پیر مردی سالخورده ، با عصایی کهنه ، لاغر ، خمیده و کوتاه قد ، سرش به پایین بود و هر از گاهی نگاهی به دور دستها می کرد و آرام گام بر میداشت .

همچنان که کنارم راه میرفت و توجهی به من نمیکرد گفت:

اینگونه با خودت شخوی نکن جوان ، هنوز همه چیز را نیاموخته ای .

وسط این کویر چه می خواهی ؟ به دنبال چه می گردی؟

هدف و خواسته ات چیست ؟

خواستم جوابش را دهم اما کلامم را قطع کرد و گفت : باید بخواهی!

اگر نخواهی که نمی شود ، خواستن پیروزیست .

بر زبان آوردن سخنان آشفته و خشمگین و گره بر ابروان انداختن و در هم کشیدن چهره و بد خوابیدن سودی ندارد. باید بخواهی !

گفتم : می دانم ا...

باز سخنم را قطع کرد و گفت :

نه تو هیچ چیز نمی دانی ، تازه اولش هست ، این فطرت توست ، این دانش توست که تسلیم حق میشوی اما هنوز خواستن را نیاموخته ای. چه خوب بود اگر این کار را می آموختی .

خوب نگاه کن ، من می خواهم که به خورشید برسم ، پس آنقدر قدم میزنم و آنقدر بر خواستنم پا فشاری و صبر می کنم تا به آن برسم و می دانم که می رسم چرا ؟ چون که به هدف و خواسته ام ایمان دارم ، اما تو چه ؟

می خواهی که به هدفت برسی ؟

تفاوت تو و این شنها و ... و یا آن بوته ای که زیر پاهایت هست و همین الان لگدش کردی چیست ؟

خوب فکر کن ، اصلا میخواهیی که ادامه دهی ، می خواهی که تغییر کنی ، اصلاح شوی ، کامل شوی ، پاک شوی و به مقصد برسی ، یا نه میخواهی مثل مردم باشی؟

 این خواستن و خواسته های انسانهاست که آنها را از یکدیگر متمایز می کند.

تصمیمت را بگیر ، چیزی را که میخواهی واقعا باشی بخواه !

همین که خواستم برگردم به رویش و جوابش دهم دیگر نبود ، برقی در خورشید ، چشمانم را معطوف گرد ،جالب بود ، او به خورشید رسیده بود !

باورم نمیشد ، واقعا عجیب بود اما واقعیت داشت . در کمتر از چند صد متر سومین شهر عشق مثل نوری از جلوی چشمانم گذشته بود.

آخرین جمله اش این بود : تصمیمت را بگیر .

و من باز غرق در فکر شدم.

هر چند سخن گفتن با همه را و زندگی با همه را و آموختن از همه را آسان میافتم اما آگاه شده بودم که چیزی مرا از همه جدا می کند.می دیدم که مردم کودکانه یا جانور وار زندگی می کنند و من هم از آن زندگی گریزان بودم ، می دیدم که مردم رنج می برند و لحظه ای خوشحالند آن هم غفلت وار ، می دیدم که مردم برای چیزهایی که در دیده ی من ارزش و بهایی ندارند از جمله پول و خوشی های کوچک و شکوه ناچیز شکنجه می برند ، می دیدم که یکدیگر را نکوهش می کنند و می آزارند ، می دیدم که از دردهایی می گریند که من به همه ی آنها می خندیدم و از نداشتنی رنج می برند که من حتی آنها را درک نمی کردم و تفاوت من با مردم به اندازه ی تمامی آن خواستن ها بود و تمامی این تفاوتها ، به مجرد ناپدید شدن آن پیر مرد در میان آن کویر در جلوی چشمانم رژه می رفتند و من همه را از نزدیک می دیدم ،  آنجا بود که با خواستن آشنا شدم ، درست خواستن و خواستن هدفی درست .

شاید تا به آن روز این راه بود که مرا میخواند اما از آن لحظه به بعد این خواسته ی درونی من بود که مرا به حرکت وا میداشت.

خواستم که پاک باشم ، پاک فکر کنم و پاک عمل کنم .

و حرکت کردم به سمت آنگونه بودنی که باید باشم.

و این خواستن ، روحم را استوارتر از همیشه به مقصد بعدی همراهی می کرد.

ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 23:37 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت