خداوندا ، من تو را با عزم برخاسته از عشق و اخلاص درون و صدق نیٌت می خوانم ، هم اکنون نیازمند توجهت هستم ، به فریادم برس .

از دهان گل شنیدم بر سر بازار گفت / هر که با ناکس نشیند عاقبت رسوا شود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی / صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود
این زبان را چون کلیدی دان در گنج سخن / پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم در هر شوره زاری کاشتن بی حاصلی است / صبر کن تا یک زمین قابلی پیدا شود
آسیاب رزق ما در گردش است ای مدعی / با دو صد خون جگر یک لقمه نان پیدا شود.
قسمت چهارم :
هر چه بود شعبده بازی خداوند به وسیله ی زمان جلوی چشمانم بود که به طرز شگفت آوری واقعیات و حقایق را یکایک و پشت سر هم به رخ چشمانم کشیده بود.
واقیت آن چیزی نیست که من می گویم بلکه آن چیزیست که برایم اتفاق افتاده و تمامی این کلمات بی گناه به جرم نوشتن من تنها می توانند شکل و ظاهر تمامی آن رخدادها را اندکی نمایش بازی کنند.
گذشته را در ظاهر کلمات در حد توان خود به تصویر کشیدم گذشته ای که من آن از هر طغیان ، از هر جستن و هر سر برکشیدنی در برابر خویشتن آشفته می شد ، اما زمان برایم چیز دیگری رقم زد .
بعد از جنگل و کلبه حال نوبت به کویر رسیده بود ،دومین شهر عشق واقع در کویر . وقتی اولین گامم را در کویر گذاشتم ، همه چیز در برابر نگاهم آرام و خاموش و گسترده بود و تمامی دلهره هایی که اجداد من در اعماق جنگلها داشته اند آن روز در جان من وسط کویر خانه داشت .

زمان و عمر ، مرا چنان ساخته بود که با سکوت و تفکر فقط بیننده ی این مخلوق عجیب خالق بودم.
گام هایم را برروی شنهای کویر می شمردم ، وجب به وجب و ذره به ذره ی آن را در خاطرم ثبت کردم . در آنجا فقط تسلیم و بیش از همه سکوت بر همه جا حاکم بود.
تا این که باز مشاهده کردم و یافتم آن چیزی را که در جستجویش کویر را طی می کردم.
مردی نرم و دل زنده با چشمانی هوشمند و زیرک و دهانی وقت شناس ، انگار اینها را از چشمانش می خواندم ، عجیب بود اما تمامی اینها را می دیدم ، مثل روز .
در حال خرد کردن چوب بود ، هیزم تهیه می کرد ، آرام به او نزدیک می شدم طوری که متوجه حضور من نشود.
ناگهان گفت : هر کس چیزی می دهد که دارد ، بازرگان کالا ، معلم درس ، کشاورز برنج و ماهیگیر ماهی ، بسیار خوب ، اما شما چه می دهید ؟ چه آموخته ای که بتوانی بدهی؟
یک دفعه به خودم آمدم و با لحظه ای درنگ گفتم :
سکوت ، سکوت را آموخته ام و ... و نوشتن را !
گفت : نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است .
مرا سلام گفت و همراه خود به نقطه ای دیگر برد و باز تبر خویش را برداشت و به کار خود مشغول شد.
خوب به حرکات ، رفتار و اعمالش دقت می کردم ، کارش را با دقت و دلدادگی انجام میداد و من یاد گرفته بودم تا بیشتر بیاموزم و کمتر سخن بگویم ، ساعتها فقط نظاره کردم و او همچنان کار می کرد و با تبر خود هیزم خرد می کرد.
و من فقط فکر و سکوت !
من که کنجکاوی حاد و خستگی ناپذیری داشتم برای گرفتن و فهمیدن و بخصوص ، فهمیدن آنچه دیگران نفهمیده اند ، یعنی کشف کردن ، یا لااقل ، خود مستقیماً فهمیدن خوب و دقیق سکوت میکردم و تفکر را عمل می کردم .
درست یادم هست ، چابک ، مهربان و مقتدر بود ، اطمینان در عمل و تسلط به کار از هر ضربه و لبخندش ساطع بود.نگاه تند و زیرکش که از آن برق نبوغ اندیشه و عمق و ظرافت روحش مرا چنان پریشان و در عین حال مجذوب کرده بود . در برابرم بزرگ ، اندیشمند و بزرگوار می نمود . روحی بزرگ و اسرار آمیز بود که برای بیدار کردن من ، مامور شده بود تا با ضرباتش روحم را صیقل دهد .
همچنان ضربه می زد ، کار می کرد ، پیاپی و یکریز و با هر ضربه اش و با هر عملش به من درس میداد ، نه با گچ و تخته ، نه با جمله و جزوه بلکه با به آتش کشیدن روح ، نه از عذاب و ریاضت بلکه از لذت فهمیدن ، از شوق دگرگون گشتن ، از شادی انقلاب ، از خوشحالی دانستن .
نه رنح می کشید ، نه نیازی داشت و نه نگرانی ای ، نه عطشی ، نه عصیانی ، نه رفتنی ، نه ماندنی ، نه درنگی و نه هیچ چیز دیگری ، فقط و فقط کار و تلاش ، انگار هدفی را دنبال میکرد و به هیچ وجه حتی حاظر نبود یک لحظه هم از آن غافل شود.
جالب بود !
چه بگویم ؟ که علم عشق در دفتر نباشید ، موسی را خضری بود ، مولانا را شمسی ، محمد را جبرئیلی ، بودا را مرده ای ، سقراط را فرشته ای و دانته را ویرژیلی . و برای من تبری در دستان توانمند معلمی !
که هر ضربه اش تجلی کننده ی درس بخود آمدن یا از خود رفتن برای روح من بود .
خداوند کتاب حکمت را اینگونه برایم نسخه پیچ کرده بود .
بعضی ارواح بی درد و خواب آلود ، برای بیداری و درد آلود شدن و آشنایی با حقیقت به تازیانه های محکمتری نیاز دارند و تازیانه من در شکل تبری در دستان شمسی بود که قرار بود سفر به آسمان را از نزد او آغاز کنم.
آنجا دانشگاه من بود ، و تنها یک استاد بود و بس ، بهر حال درس آغاز شده بود ، به همین سادگی ، استاد که نه ، شمس من با تبر کهنه و دستان کاریش اینگونه مرا با رفتن آشنا می کرد.
در نوع خودش جهادی بود عظیم و من از نزدیک نظاره گر این جهاد اکبر بودم.نبرد بزرگ بین انسان و کار ، انسان و تقدیر ، انسان و سرنوشت ، انسان و نفس !
من با نگاه های کنجکاوانه و تشنه ی خود کار عظیم او را می نگریستم و بی صبرانه پایان کار را انتظار می کشیدم ، تعلیم با تبر ، جالب است نه ؟
او به من داشت می آموخت که به آنجا از کجا و چگونه باید رفت ! درسی که من شاگرد را از شکوه و حیرت و هراس ، ساکت ساکت کرده بود .
تا این که دست از کار کشید و زبان به سخن گشود و گفت : تا به این روز نه خود را آزرده ام نه دیگران را و هرگز هیچ کاری با سرزنش درست نشده است اما اگر واقعا طالب خیری باید هدفت را اصلاح کنی .

بلوغ فکری ، آشنایی با خدا ، خویشتن خدایی ، گفتگو با خدا ، تشخیص درستی ، تسلیم حقانیت ، پرورش اراده ، تلاش فردی ، قیام علیه نفس ، تزکیه نفس ، پاکی حواس ، ترک معصیت ، رستاخیز درون ، رها زیستن ، خدا محوری ، بندگی مخلصانه ، رفتار انسانی ، نگرش عاقلانه ، عمل عاشقانه و سلوک عارفانه ، همه ی اینها می توانند هدفی والا باشند اما به یاد داشته باش به هیچ وجه هدف وسیله ی رسیدن به آن را توجیه نمی کند و جز وسیله ی پاکیزه برای اهداف شریف ، چیز دیگری شایسته و در خور توجه نمی باشد و همواره باید هدف ، شریف و وسیله ، پاکیزه باشد.
بار دیگر ما بقصٌه آمدیم / ما از آن قصٌه برون خود کی شدیم
آن زمان که پیش بینی آن زمان / تو پس خود کی ببینی این بدان
سیل چون آمد بدریا بحر گشت / دانه چون آمد مزرع گشت کشت
موم و هیزم چون فدای نار شد / ذات ظلمانی او انوار شد
نه هر جای مرکب توان تاختن / که جاها سپر باید انداختن
و گر سالکی محرم راز گشت / ببیندند بروی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند / که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بر دوختست / یکی دیده ها باز و پر سوختست
کسی ره بسوی گنج قارون نبرد / وگر برد ، ره باز بیرون نبرد
اگر طالبی کین زمین طی کنی / نخست اسب باز آمدن پی کنی
تامل در آیینه ی دل کنی / صفایی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند / طلبکار عهد الستت کند
بپای طلب ره بدانجا بری / وز آنجا ببال محبت پری
بدرٌد یقین پرده های خیال / نماند سراپرده الٌا جلال
درین بحر جز مرد راعی نرفت / گم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی که این راه برگشته اند / برفتند بسیار و سرگشته اند
اندکی سکوت کرد و خیره به چشمانم شد و گفت :
اگر بخواهی مراتب شخصیت افراد را بشناسی باید از لابلای انگیزه ها و اهداف آنان جستجو کنی ، بعد از اخلاص باید هدفی مقدس و عظیم داشته باشی وگر نه راه به جایی نمی بری.
از آن لبان سرخ و خردمند چیزها آموختم ، دستهای نرم و بزرگوار کاری او چیزهایی فراتر از امور عادی را به من می آموخت ، آموخت که کسی نمی تواند بی بهره بخشیدن شادمانی ، شادمان شود و نیز آموخت که هر عمل و هر نگاهی رازی دارد که می تواند به آن کسی که توانایی دریافت آن را دارد شادکامی ببخشد.
اویی که در حین کار سختی ها را آرام میپذیرفت و اگر آسیبی می دید می خندید ، همواره در آرامش بود ، هرگز غم بر او چیره نمی شد و همواره در تقارن شک استوار بود و هرگز ترسی به خود راه نمی داد ، اویی که کار واقعی را به من آموخت ، آموخت که هدف والاتر از عمل است و عمل تنها وسیله ای است برای رسیدن به هدف.

ساعتهای شگفت آور ، دلپذیر و زیبایی را با آن مرد هوشمند گذراندم ، شاگرد او شده بودم ، یار تن او شده بودم ، دوست او شده بودم و در نهایت مهمان روح او ! و در آن لحظه ارزش و معنی زندگی من در پای او بود و او مرا با هدفی شگفت ، عظیم و والا آشنا کرد .
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 17:35 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^