
همه چیز همیشه و در همه حال در یک آن اتفاق می افتد ، مثل مرگ !
آشکار شد ، نوری از سقف اتاقم به روی دیدگان خیسم ، روزنه ای بود هدیه مانند تقدیم به روحم از طرف سقف این گیتی پر رنج ،
همه چیز تازه بود ، صبر کردم و فقط به اطرافم نگاه کردم ، فقط نگاه !
کاری که تنها در آن لحظه از من بر می آمد .
احتیاجی هم به هیچ سخن یا ناله و حرفی نداشتم ، چون که همه چیز را احساس میکردم ، گنگ و مجهول اطرافم در جلوی چشمانم رژه میرفت ، اصلا نمیدانستم که چه باید انجام دهم ،
اگر بخواهم از رنگ دنیایی که دیدم بگویم هیچ فایده ای ندارد چون که از رنگ سخن به میان آوردن بسیار دشوار است و در عین حال چون یکرنگی خاصی را می طلبد و هیچ رنگی یک رنگ نیست از بیان ظاهر عاجزم .
در آن لحظه و برهه از زمان در آنجا از نظر خیلی ها ممکن بود هیچی به نظر نیاید اما از دید چشمانی که در همه حال سخن می گویند آنجا پر از رمز بود ، راز ، شگفتی و ...
چشمهایی که فقط به دنیای اطراف خود می نگرند و فقط حرف میزنند و می خوابند و شکایت میکنند نه ، نه که نه ، اصلا نه !
طرف حسابم آن چشمهاییست که میبینند ، و همین دیدنشان بیانیست بس عظیم که با سکوت خود صحه ای بر چشم حقیقت بینشان میگذارند .
بیان و زبان که فقط با لب و دندان و دهان به معرض نمایش قرار نمی گیرد . هر کسی را دو زبان است یکی در ظاهر که همه دارند و دیگری در باطن ، و میزان انسانیت هر کس بستگی به آن زبان نامرئی ای دارد که در ورای وجودش نهفته است و تنها از دریچه ی چشمانش جاری می شود .
براستی بسیار ناپسند و خودخواهانه است که بخواهیم همه ی زبانها را با سخن گفتن و حرف زدن بشناسیم ، بعضی چیزها را واقعا نمی شود گفت .
برای مثال این کلمات و حروفی که به هم چسبیده اند جز خطوطی در هم و بر هم نیستند که معنایی ظاهری دارند اما در ورای همین خطوط چیزی نهفته است برای خواهان و خواستارش .
داشتم میگفتم ، آنجایی که نه میتوان گفت جایی بود و نه میتوان گفت جایی نبود با هر نگاه خود شکلی را می دیدم و در ورای آن حقیقتی را کشف می کردم ، تا اینکه صفحه ی سفید کاغذی را در جلوی دیدگانم مشاهده کردم ، بوی تنهایی غریب و آشنایی می داد در درونش اتاقی را دیدم ، در آن اتاق آینه ای بود و در آن آینه روحی !
احساس خجالتی عجیب و خاص که هر آن سنگینی اش بر تمامی وجودم بیشتر میشد مرا در برگرفت ، همانجا نشستم و در حالی که آن کاغذ با تمام دنیای درونش در دستانم بود ترسی تمام هستی ام را فراگرفت ، با آنکه از همه ی چشمها پنهان بودم اما چشمان آن روح چنان مرا به خودش معطوف کرده بود که اجازه هیچ فکر و خیال و عملی به من نمیداد ، لحظه به لحظه با من سخن میگفت نه با زبان بلکه با چشم ، همه چیز را گفت ، همه چیزی را که باید میگفت و در هیچ جای دیگری نبود ، هیچ جا و من آنجا یکه و تنها به حرفهای ساکت آن روح درون کاغذ گوش میدادم ، تا اینکه در آخر از او یک سوال کردم
و آن این بود که تو کیستی و چیستی که اینگونه با من عجینی ، و از حقیقت همه چیزم و اطرافم آگاهی
گفت :
من خود خودت هستم !
در یک لحظه ناگهان ، از آن جهان به بیرون پریدم ، راحت اما سخت و تنها چیزی که میدیدم ، اتاقم بود و کاغذی در دستم و آینه ای در روبرویم !
امان ، امان از این روزگار که هر روز جهلی بر جهالت مردمانش افزوده می شود ، و خود انسان هم به اجبار و ناخواسته باید تن به ذلت مثل دیگران بودن در دهد اما به مجرد این که تنها شد به خود همیشگی و حقیقی اش باز می گردد و این یک تویی و خلوص مطلق جز در تنهاییش به وقوع نمی پیوندد .
هر کسی از هر نژادی خواهان پیوند است و پیوند ارواح بزرگتر قابل درک کوچکترها نخواهد بود ، البته نه آن کوچکتری که در این زمانه خیلی ها به خودشان قبولانده اند.
این ارواح بزرگ در طول تاریخ بشریت چنان پیوندهای غیبی عظیمی را با خالق خود می بندند که به همه چیز انسانهای مابعد خود بعد میبخشند و بذر معنی میپاشند ، اما ، وای ، وای به حال کسانی که نامی ازشان نمی برم ، که در جامعه و دوران کنون ما کم هم نیستند که یا کورند و مقلد ، و یا مقلدند و کور ! این عده هستند که از آن معنای زیبا و چند بعدی که آن ارواح عظیم از زندگی و خلقت و ... ترسیم کرده اند برای خود دکان نانوایی باز می کنند ، وای ...
بگذریم ...
این آدمی که در جامعه قرار میگیرد و دردها را پیاپی یکی پس از دیگری نوش جان می نماید ، به هر کجا که دیگر اطرافیانش میبرندش به راحتی در درون خود ، خودش را پیدا میکند ، حتی در دوردسترین نقاطی که ارواح خبیث در آنجا سکنا دارند !
معمولا چنین آدمهایی درون گرا و فرد گرا هستند که در درون گرایی خود برای برپایی خیر و زیبایی و صلح و خوشبختی در درون خود اغلب اوقات غرق در تفکر میشوند و همیشه برای خود مدینه ی فاضله ای تجسم میکنند و به امید رسیدن به آن سکوت و یا گاهی هم اندکی حرف میزنند .
اما وقتی که مخاطب و یار و آشنایی با اندرون خود یافتند تمامی سکوتهای مجهولشان را جبران میکنند . اما کو یار و مخاطب آشنا ؟
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 3:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
هفت شهر عشق 6
هفت شهر عشق 5
هفت شهر عشق 4
هفت شهر عشق 3
هفت شهر عشق 2
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^