مکن کاری که برپا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

تو خود از نامه خواندن ننگت آید

ای خداوند

نمیدانم آنگونه زیستنی را که تو از بنده ی خود با چشمانت انتظار میکشی را از کجا بیابم و یا در کجا جستجو کنم.

اما تنها اکنون از تو یک چیز میخواهم و آن ، این است که در وجود نهانم ، آن حقیقت پنهانم ، آن ضمیر ناخودآگاهم هرچه پرشور تر تجلی کنی تا مرا در مقابلت آنگونه سازی که همچون آینه ای صاف نگاهت را همچون مرهمی بر روی زخمهای کهنه ی این دنیای مندرس انعکاس دهم.

در آن زمان که در رابطه ی خویش با تو به حقیقت نایل شدم آنگاه با تمام مخلوقاتت چنان خواهم بود که باید باشم .چنان که تو از من انتظار داری.

مسئولیت ، علم ، دین ، روشنایی ، ایمان ، فهم ، تعصب ، شعور ، شرف ، آگاهی ، عقیده ، بیداری ، اراده ، قیام ، فریاد ، تعهد ، درد ، هدف ، حقیقت ، شفا ، انصاف ، ادب ، وحدت ، فداکاری و عزت را بدون تو لمس کردن و خواستن خودخواهی پلیدیست که هیچگاه از تو درخواست نخواهم کرد ، تنها چیزی که از درگاه کبریایت خواهانم این است که با خود خواهی عظیمی در عمق فطرتم آن بندگی آرام و شایسته خداییت را آنگونه بیابم و از خواب بلندش کنم که در شایستگی بنده بودن و بندگی بندگان برگزیده ات تنها اندکی سهیم باشم و تنهای تنها آن زمان هست که بی نياز، آزاد ، بي‌پيوند ، تنها و مجرد از همه چیز،به معنا و ارزش واقعی تنهايی میرسم.

و آنگاه دانسته به سویت بال میگشایم !

نه به اجبار و تقدیر زمانه و یا با بالهایی شکسته !

ای آنکه تو طالب خدایی ، به خود آ
از خود بطلب، از تو جدا نیست خدا
اول به خود آ ، گر به خود آیی بخدا
اقرار نمایی به خدایی خــــدا

 

دیر زمانیست که ناگهان میاید و آرام میرود

و جز تسلیم شدن راهی در برابرش در توانم وجود ندارد

هر وقت که خواستم خود را آنگونه که باشم بیابم ابتذالی بس عظیم را در نگرش خود احساس کردم ، که چه بسا هر وقت آدمی بین بودنش و آنچه باید باشد فاصله ای نبیند یا آنقدر پست است که حقارت کوته بینیش اجازه فرابینی حقیقت را به او نمی دهد یا که واقعا ...

البته دومیش شاید در هر صد سال یک بار به وقوع بپیونند !

بینش من ، بینش تو ، بینش همه ی ما از آن چیزی سرچشمه میگیرد که هستیم ، در حالی که خیلی ها از بودنشان گریزانند و برخی هم به آنچه هستند چنان میبالند که تنها در لحظه ی مرگشان وقتی در مقابل چیزی که می بینند احساس حقارت میکنند تسلیم بالیدن به هیچی خود میشوند.

براستی در لحظه ی مرگ چه می شود ؟

نفس بند می آید یا که آسمان و زمین از غفلت عظیممان به ستوه می آیند یا که فرشته مرگ حوصله اش از گناه کردنمان سر میرود یا که خالقمان ما را به نزد خود فرا می خواند ؟

به هر حال برای همه کس ، در هر جایی که هست چه آنکس از محیط و اطرافیان و قشر و فرهنگش تاثیر گرفته باشد یا خیر آرزومندم که قبل از مرگ نهاییش ، یک بار ، حداقل یکبار مرگ را آنگونه که باید در وجودش تاثیر بگذارد با چشمان حقیقی خود مشاهده کند نه با چشمانی که از تکه ای گوشت و خون است !

وارد جزئیات ماجرای زندگی پس از دیدن حقیقت آن عده غیر انسان که تغییر در نهادشان راهی ندارد نمی شوم ، چرا که به قولی :

من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو ، رنج مگو جز سخن گنج مگو

اما چه تغییر عظیمی دیدن دنیای پس از بازگشت را در بر میگیرد که فرد متغیر به خیر در درونش چنان اعتماد به نفسی پیدا میکند که انگار بر راه راستش اطمینان دارد ، نه آنگونه که از او انتظار دارند بلکه آنگونه که باید .

عظمت را می پرود ، نه در خود و نه در دنیای فانی خود بلکه در طرز و شیوه چگونه دیدن و نگاهش . از خیال و وهم بیرون می آید ، و در یک جمله بر در کفر میرود تا که به ایمان برسد !

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست
بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيــست

تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست

چيست اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش
زين معمـــا هيچ دانـــا در جهــان آگاه نيـست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست

صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب
كاندرين طغرا نشان حسبة ً لله نيست

هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست

هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود
خودفروشان را به كوي مي فروشان راه نيست

بنده ي پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي ست
عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 6 تیر1388 ساعت 12:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت