در حال که مهمترین زمانهاست تنها مکر سرنوشت است که مرا وادار به برداشتن قلم کرده است.

حالی که در حینش نه زندگی میکنم و نه کار ، تنها حال !

زمانهای دیگر سرشار از رفتن و رسیدن و ساختن و بیماری هستند لیکن تنها این حال است که گذشته و آینده را خواهد ساخت.

حال تنها میتوان زمان را همچون گلبرکی در دستان خشن خود گرفت و به راحتی به باد خشکی احساس سپرد و هم میتوان همچون عاشقی در پایش سوخت و طعم مرگ را هر چه طبیعی تر لمس کرد.

گذر زمان چشمان مرا سرشار از اشکهای پیاپی ای میکند که تنها برایشان رنج و پریشانی قابل درک هستند.

زمان و مکان مفهومی متفاوت با آنچه هست را برایش پیدا کرده ، چشمانم را میگویم،

و در این متفاوت زیستن هست که در میابی حس کردن و فهمیدن و دیدن و شناختن دردها ، رنگها و طرحها در تنهایی چقدر زیباتر و لذیذتر از زیر سایه ی کسی بودن است ، آنوقت به تنهایی خود میبالی و آن زمان تمام حرفها و گفتار و رفتار و نگاه و دید و اعمالت برای دیگران نامفهوم و بی ربط میشود .

لحظات سرشار از اندیشه و تحیر و درد در تنهایی و خلوت همانند آجرهایی میمانند که به وجود خلقتت معنای بودن و مفهوم زیستنی میدهند که هرگز در هیچ کتاب و هیچ انسانی نخواهی یافت.

با خودت می اندیشی ، صمیمانه ، با خلوص ، آنگاه انس و آرامش را از همنیشی با وجودی ماوارء خود احساس خواهی کرد ، وحدتی در درونت به بالا و پایین می پرد ، احساسش میکنی ، در مشتت میگری ، و آن را با خویشتن حقیقی بودنت میامیزی.

و آنگاه از حرف ، که نشخوار آدمیزاد هست دوری میکنی ، پوچی را پشت سر میگذاری و تمییز بین  اصل و حقیقت را با مصلحت تشخیص خواهی داد.

براستی که برای دیدن برخی از حرفها و فهمیدن برخی وقایع از گوش و چشم و فکر کاری ساخته نیست . آنجا هست که باید از آنچه بود دست کشید و بلند شد و رها و خود شده تن به سختی های خودشناسی و خدا محوری داد پس آنگاه هست که آدمی در وقایع و اتفاقات مهم واقع بر سر راهش حقیقت های گوناگونی را لمس میکند ، در میابد ، می فهمد و میگرید.

چون خیلی از انسانها فقط زندگی میکنند که کرده باشند ، همین .

درواقع تنها لمس میکنند ، کاری که یک موش صحرایی هم آنرا انجام میدهد.

در این مسیر پر تلاطم و پر موج مرد افکن سهمگین سختی های زندگی هست که میتوان سرچشمه ی طبیعی و حقیقی بسیاری از احساسهای مجهولی که در عمق نهاد وجود انسان هست را دریافت.

در این مسیر هست که برای انسان ماندن هر روز جهادی باید تا که مبادا تن خود را حتی تنها به اندازه ی دانه خردلی به پستی های آلوده و شیطانی که به دست طبیعت به وجود آمده است آلوده کرد ، چه بسا که انسان هم خود جزئی از طبیعت است!

چه می گویم ...

این همه که شد طریقت

پس حقیقت چه میشود ، با زانوانی لرزان و کوله باری از گناه به دوش و بیمناک و ترسان از سرنوشت موهوم که نمی توان راهب معبد خاموشی ها شد.

اینجاست که رستاخیزی لازم است.

خواهند گفت که : علیه چی ؟ مگر انسان خلق شده است که فقط بجنگد و بکشد و روزی هم بیفتد بمیرد ؟

و شکسپیر پیر در جوابشان لب به سخن میگشاید و میگوید که برای لذت بردن از زندگی کافیست که فقط کمی احمق باشید !

از گذشته پرستی و گرایی و هرآنچه که بوده تنها تجربیات را از کیسه ی اعمال باید برداشت و باقی را به باد فراموشی گذر ایام سپرد تا که دیگر از حال حداقل بیزار نباشیم.

و اما حال که بخواهی سالک راه فراموشی ها شوی همه چیز رنگ جدید و نویی به خودش میگیرد حتی نفس کشیدن و نفس کشتن !

میبینی که سخن ها ، دیدها ، دیدارهای همه و همه تنها از یک چیز است ... خاک

که آدمهایی پر از هیچ عالمی کامل را رها و همچون ناقص پرستانی شیفته و فریفته ی سرایی بی روح و سرد و ساخته ی دست خود شده اند.

نمیخواهم به نظر و عقیده و دیدشان حتی لحظه ای بیاندیشم که آنرا گناهی بس عظیم میدانم تنها به سرنوشتشان فکر میکنم که چه کاری ، چه قدمی و چه های دیگری در راه بینش و فهم و درک خود کرده اند ؟

تنها همین !

واقعا نمی ترسند ! واقعا هیچ هراسی وجود آدمی را در بر نمیگیرد وقتی که خویشتن حقیقی خویش را گم کند ؟

نمیدانم شاید این من خویشتن است که از من جدا شده یا که من او را از خویشتن رهانیدم که از میان این همه نعمتهای این جهان تنها تنهایی را به انتخاب خویش برای خود انتخاب کرده است.

همچون شهیدی که گوارا و لطیف در آغوش فرشتگان جان میسپارد دستم را رها و طاهر بر روی کاغذ به این طرف و آنطرف میبرم تا که شاید نقشی از آن درآید و عده ای را از روزمرگی و خود محوری شوم و شرم آور خویشتنشان برهاند .

سرود هجرت را باید زمانی بر لب جاری ساخت که قبل از آن طعم مرگ را چشیده باشی براستی که باید مرد پیش از آنکه مرد !

جامه را اینجاست که باید غسل داد و فکر را شست و درون را تهی از تمام پلیدی ها کرد.

تنها حجاب انسان این خود خودش هست که باید از میان بردارد.

درحقیقت در ابتدا همه چیز مانع است اما به مجرد این که انسان رها شد آن همه چیز ها وسیله میشوند برای نیل به سوی بهترین ، کاملترین ، پاکترین ... چه بگویم ... اینجاست که کلمات از یاری رساندن به دستم عاجزند و هیچ حرفی توان بیان آنرا ندارد.

باش ، زندگی کن ، لذت ببر اما درست ،

هرچیزی راهی دارد حتی نفس کشیدن !

همه چیز را با متوسط بودن ومیانه بودن که نمیتوان به ابتذال و خاری کشاند ، در بعضی کارها باید هیجان آور بود ، یکتا  ، با شکوه و عظیم مثل هنگام سجده ! چه اجتماع ضدینی میشود غرور تعبد و سجود تعبد !

اکثریت تنها تلاش میکنند بنا به عقل خود بد نباشند .

در واقع چنان معنای خوبی و عالی بودن و انسانیت و شرافت و کمال را به لجن کوته نگری خود آغشته میکنند که حال آدم از همه چیزشان بهم میخورد.حتی فکر کردنشان .

خوب ؛ این بد نبودن یعنی چه ؟ یعنی درست غدا خوردن ، درست نشستن ، درست راه رفتن ، نفس کشیدن ، صحبت کردن ، درس خواندن ، نمره گرفتن ، تشکیل زندگی دادن ، رفتار کردن و ...

اینها که همه اش مقتضی طبیعت هست .

پس درست هست که میگویند انسان هم جزئی از طبیعت هست !

عجب ! پس خوب بودن یعنی بد نبودن ؟!

اما آموزگار و استاد من چیز دیگری به من آموخت ،

نه آموزگاری که در این دوران مردم میگویند ، کسی که به آدم علم و ادب و حکمت و اخلاق و در یک کلمه انسان بودن را می آموزد

وگرنه فقط علم را که هر باعلمی میتوانست به من یاد دهد.

اما درست در همان لحظه که غرق در خودت و دنیای اطرافت هستی چنان روزگار و زمانه دست به دست هم برایت یک حادثه ی عظیمی را خلق میکنند که ناگهان خود را در میان آن بازی تنها میابی !

آنگاه میفهمی که میتوانست آن گاه اصلا برایت رخ نهد ، در جستجوی حقیقتش رهسپار طریقت میوشی تنها از رسیدن به حقیقت باز میمانی و استادی را میطلبی و گرنه اگر غیر آن را بر میگزیدی ، راه میرفتی و میرفتی و به آن حادثه پشت میکردی و  همانطور که بودی نه آنطور که باید باشی پیر میشدی و مثل خود و آخر کار هم مثل همان موش صحرایی می مردی !

اما اگر هم به پیر راهت گوشه چشمی توجه کردی او تو را راهبر خواهد بود !

مگر اینها را جایی خواهی یافت ؟

در کتاب ؟ رشته ی تحصیلیت ؟ مدرسه و دانشگاه ؟ والدین ؟ دوستان ؟ یا با تفکر و عقل و نبوغ و هوش تنها و ناقص خودت ؟!

نخیر جان تنها راه رهایی از تعصب خود پرستی انسان پیروی از حاجب درگه نومیدی هاست مگر بی راهبری سالکی که خود خودش را سالیان سال از راه و رسم این منزل مملو کرده است میتوان طی کرد ؟

اگر طی کردی ، از همه چیز ، و هرچیزی که هست نه در این دنیا نه در همه جا بلکه در جایی نیست که نیست لبریز میشوی ، آنگاه به این موضوع پی میبری که بی آشنایی با او چه روح فقیر و دردمند و عادی و معمول و پست و حقیر و احمقی داشتی !

چه روحها که در تنهایی خودگرایی خود پوسیدند و ماندند و مردند و هیچ وقت طعم بزرگ شدن تا ناکجای خود را نچشیدند.

به همین علت خیلی ها وجود حقیقیشان تنها و تنها محصور بین خود و نفسشان هست .

هر وقت با این روحها برخورد داشته ام بر خودم لرزیدم که چرا و به کدامین دلیل باید با این حقارت و پلیدی مواجه میشدم.

هرچه که بیشتر فکر میکنم قلبم مملو از نفرت عجیبی میشود که از گفتنش عاجزم.

چون نمیتوانم فقط با زبانم حرف بزنم از ادامه اش عاجزم.

در اینجاست که عمیقترین و پرمعنی ترین سخنی که میتوان به میان آورد سکوت است و بس.

 

هر بشری ، هر انسانی دو نیمه است ، خوب و بد ، عشق و منطق ، فقر و ثروت ، آسمان و زمین و ...

که برای گزینش درست آن از هم ، الم باید نه قلم !

غرق در تعجب میشوم که این انسان چگونه موجودیست گاه به پستی زمینهای پست و گاه آنچنان عروج میکند که در وهم نگنجد.

بارها شده است که حتی از یک روح معمولی و خار هم خیلی چیزها را آموخته ام ، که ناخواسته با آموختنم مرا عبد خویش ساخت.

اما بر خود مسئولیتی را واجب دیدم که به روحی نزدیک شوم که آخرت را توصیف میکرد ، نه با زبان بلکه با اعمالش ، آنگونه که دستش سخن میگفت ، در حالی که زبانش میشنید و چشمش گوش میداد و با گوشهایش میدید !

آنگاه با دیدن چنین روحی زنده میشوی و همه و همه چیز برایت یکی میشود ، صوری در گورستان وجود قدیمی ات دمیده میشود ، رستاخیزی بر پا میکنی ، آنچنان که باید باشی نه آنگونه که هستی ، آنچنان که خدا می خواهد .

آنوقت هرجایی برایت جوری میشود و همه جا یک جور !

... بگذریم

با هر نفسی که استشمام میکنم یک گام به جلو تر میروم ، به سمتش ، که عقب گرد در راه رسیدن به او جایز نیست.

حال که به اینجای داستان رسیدی بگذار فاش بگویم تمام اینهایی که با چشمانت خواندی حاصل یک لحظه است ،

لحظه ای که برای اولین بار تصویر خود را آنچنان که حقیقت داشت در وجود واقعی آینه ای دیدم ،

و چقدر هیجان آور است دیدن به چشم حقیقت راستین و درست خویشتن

و چه شوری دارد تماشای تصویر روح خویش در آینه !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 5:27 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت