تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
رجعت

عالم مجردات و ملکوت انسانها برای دیگران ظاهر نمی شود جز به وسیله سه عامل گفتار ، نوشتار و کردار آنها.

راه های وصول به یقین همین سه راه است . بعضی به وسیله برهان به تصدیق نائل می شوند ، برخی با موعظه و برخی با بیانات جدلی.

 "Be sure your sin will find you out "

به یاد داشته باش که گناهت تو را پیدا خواهد کرد!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت 19:40 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

در محضر بهجت

ترس مقرّبان از سقوط است نه فقط از آتش

صَبَرتُ عَلی عَذابِک فَکَیفَ اَصبِرُ عَلی فِراقِک: گیرم که بر عذابت صبر کردم، چگونه بر جداییت صبر کنم؟!

گفتم که: الف،

          گفت: دگر؟

                گفتم: هیچ


در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

کسی که بداند: هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین او است، احتیاج به هیچ وعظی ندارد. می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. چرا مثل پروانه نیستیم که پروانه وار، سراغ نور معنوی برویم! به فکر خود باشیم، خود را اصلاح کنیم. اگر به خود نرسیدیم و خود را اصلاح نکردیم، نمی توانیم دیگران را اصلاح کنیم . ای کاش می فهمیدیم که چارۀ کار ما در یک چیز منحصر است و آن این است که: تکلیف الهی را تشخیص بدهیم و بدانیم که چه کار را باید بکنیم و چه کار را نباید بکنیم! وقتی فرصتی برای انسان پیش آمد که درس بگیرد یا بخواند یا بنویسد، باید آن را مغتنم بشمارد. باید بدانیم که مطلب فقط یکی است و آن، بندگی خدا است. و بندگی خدا در طاعت خدا است، و طاعت خدا در ترک معصیت خدا در اعتقادات و در عمل است.در اینجا می شود گفت اصلاح جامعه، به اصلاح معلّمین و مبلّغین است. «من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا یعلم »هر کسی به معلوماتش عمل کند، خداوند مجهولاتش را معلومات می کند به همان دلیلی که همین معلوماتی را که فعلاً دارد، در زمان صباوت و طفولیت نداشت.

تا به حال کسی هست که بگوید من تا به حال پای وعظ هیچ واعظی ننشسته ام، از هیچ ناصحی چیزی نشنیده ام، دروغ می گوید، بلی دروغ است این مطلب. خوب شنیدی، آیا عمل کردی یا نکردی؛ اگر عمل کرده بودی، حالا روشن بودی، چرا؟ به جهت اینکه خودشان با همان عمل کردن شما، مجهولات را بر شما اعلام می کنند، خاطرتان جمع باشد. اما اگر عمل نکردی و می خواهی همش بشنوی و بشنوی، کی عمل می کنی؟ بعد از اینکه پرده برداشته شد آن وقت می خواهی عمل بکنی؟ پس باید بدانیم اگر نصایح را زیر پا گذاشتیم، نصیحت حالا و موعظه حالا را هم زیر پا می گذاریم، و اگر زیر پا گذاشتیم، خاطر جمع باشیم خبری نیست چرا؟ چون برای بازی که یاد نمی دهند!! برای اینکه بنویسی و بگذاری کنار، یاد نمی دهند؛ مثل اینکه نسخه از طبیب گرفتیم، گذاشتیم توی جیب بغل؛ دیگر کار نداریم برای اینکه توی جیب بغل ما باشد نسخه از طبیب گرفتیم چه قدر خرج کردیم پول دادیم و تا نسخه گرفتیم، نه باید عمل کنی. پس بدانید گیر، سر خودمان است ، انسان متأمل، انسان عاقل، بد کارها را می فهمد. نگاه می کند امروز، فردا، پس فردا، چطور شکست می خورند و هلاک می شوند، پس معلوم می شود بدی، هلاکت می آورد. از بی ادبها هم آدم می تواند ادب را یاد بگیرد.اشکال در این است که خودمان را اصلاح نمی کنیم و نکردیم و نخواهیم کرد، حاضر نیستم خودمان را اصلاح کنیم. اگر ما خودمان را اصلاح می کردیم، به این بلاها مبتلا نمی شدیم.

ما می خواهیم هر چه دلمان می خواهد بکنیم، اما دیگران حق ندارند، به ما اسائه ای بکنند؛ ما خودمان، به نزدیکانمان، دوستانمان، هر چه بکنیم، بکنیم، اما دیگران، دشمنان، حق ندارند به ما اسائه ای بکنند.ما خودمان حاضر نیستیم خودمان را اصلاح بکنیم. اگر خودمان را اصلاح بکنیم، به تدریج همه بشر، اصلاح می شوند. ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید.

گیر کار اینجاست که با خدا سازگاری نداریم . چرا در خلوت و جلوت، دلت هر چه می خواهد می کنی؟ مگر ذر سوره طلاق/آیه 2نمی فرماید: آیا می شود ما با خدا نباشیم، خدا یار ما باشد . اینجا دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، ما بین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط [ انبیاء و اوصیاء] خدا اصلاح می کند ما بین شما و خلق.باید بدانیم که علاج ما اصلاح نفس است در همه مراحل؛ و از این مستغنی نخواهیم بود، و بدون این، کار ما تمام نخواهد شد. با اعتراف به اینکه عمل از خودمان است که به سر ما آمده و می آید، تا خودمان را اصلاح نکنیم و با خدا و با نمایندگان خدا ارتباط نداشته باشیم، کارمان درست نمی شود؛ امروز تا فردا، تا پس فردا، این که کار نشد. بالاخره ممکن نیست بدون اصلاح نفس کاری پیش برد،[یا] برای جامعه مان کاری بکنیم، همان رفیق نیمه راه خواهیم بود، در وقتش با هم خداحافظی می کنیم.

بالاخره حالا چه کار باید بکنیم، همان کاری که گفتیم، از اصلاح نمی شود دست برداشت. خیلی خوب، حالا اصلاح فعلی ما در چیست؟ همان در برگشت از کارهایی را که ما می دانیم در داخل یا در خارج انجام می دهیم . باید بدانیم اینکه ما مسلمانها، امتیازی از غیر مسلمانها نداریم الا به قرآن و عترت، و الا ما هم مثل غیر مسلمانها می شویم. اگر ما قرآن نداشته باشیم، مثل غیر مسلمانها هستیم، اگر ما عترت را نداشته باشیم، مثل مسلمانهایی که اهل ایمان نیستند هستیم.باید ملتفت باشیم روز به روز در این دو امر ترقی بکنیم. همچنان که سنّ ما به بالا می رود، معلومات ما هم در همین دو امر، بالا برود. این طرف، آن طرف نرود و الا گم می شود، گمش نکنند؛ گمراهش نکنند؛ این دو اصل اصیل را از اینها نتوانند بگیرند.

ما می گوییم: اگر [می گویید] اسلام درست نیست [و] شما قرآن را قبول ندارید، [پس] مثل قرآن بیاورید، یک سوره ای مثل قرآن بیاورید. می گویند: نه، نمی توانیم بیاوریم و نمی آوریم و مسلمان هم نمی شویم!این ادعا و این کلام، جواب ندارد، برای اینکه می گویند: « ما می دانیم و عمل نمی کنیم »همچنین کسانی که صورتاً با قرآن هستند و با عترت نیستند، به اینها می گوییم که این آثار عترت؛ این فضائل عترت؛ این ادعیه اینها؛ این احکام اینها؛ این خطب اینها؛ این رسائل اینها؛ این « نهج البلاغه »؛ این « صحیفه سجادیه »؛ در مخالفین عترت، مثل اینها را بیاورید! اگر آوردید، ما دست بر می داریم.این علمیّاتشان، این عملیاتشان، این ایمانشان، این کراماتشان این معجزاتشان، باید بدانیم تا این دو تا را از ما نگیرند.  اگر یک نفر، هزار کلمه حقیّ گفت، این هزار کلمه را خوب تأمل بکنیم، و از او بگیریم، بعد[ تأمل کنیم که] هزار و یکم هم درست است؟ [یا] نه آن ظنّ است، یقین نیست.هر کلمه ای از هر کسی شنیدید، دنبال این بروید که « آیا این صحیح است، تام است، مطابق با عقل و دین هست، یا نه؟  [و بدانید کهدر وقتی که ما خلوت کردیم خداوند مطلع است، وقتی جلوی مردم هستیم مطلع است، حرف می زنیم مطلع است، ساکتیم مطلع است. دستور هم معلوم است که چیست، [خداوند] از چه خوشش می آید، از چه بدش می آید. از آزار به غیر حقّ، بدش می آید؛ از احسان به حق در جایش، خوشش می آید، همه اینها را می داند و ما هم می دانیم که او این دستور را داده و اینها را می داند و می بیند، آیا این کار[ها] را می کنیم؟

در انجیل برنابا- که اقرب اناجیل به صحّت است- نوشته شده که حضرت عیسی علیه السلام برای ابلیس شفاعت کرد: « خدایا این مدتها عبادت تو را می کرد، تعلیمات می کرد، فلان می کرد، بیا از گناهانش بگذر »! با اینکه از زمان آدم تا زمان عیسی علیه السلام چه کارها، چه فسادها کرده بود. این چه نوری است که حتی به این هم ترحّم کرد [که گفت]: خدایا از تقصیراتش بگذر!  خداوند فرمود: « بله، من حاضرم ببخشم، بیاید بگوید: من گناه کردم، اشتباه کردم، ببخش، همین؛ بیاید بگوید: « اخطأت فارحمنی »، بیاید این دو کلمه را بگوید.

ببینید چقدر ما به خودمان ظلم می کنیم که به سوی خدا نمی رویم، به سوی چه کسی می رویم؟ آخرش افتادن میان چاه است، آخرش پشیمانی است؛ خوب چیزی که می دانی آخرش پشیمانی است، حالا دیگر نرو.تمامی ابتلائات، به اختیار خود ما پیش می آید، یعنی چون ما اطاعت خدا را به اختیار خود ترک می کنیم و معصیت او را اختیار می کنیم، ناچار سزای کارهای ما گرفتاری و بلا برای ما است. ابتلائات برای این است که یقین پیدا کنیم. هر کس توجه و التفات و بصیرت داشته باشد، پی می برد که ورای این جهان، عالم غیبی معنوی در کار است و همین کافی است برای این که به مبدأ عالم غیب، یقین پیدا کند.

قرآن کتابی است که پیغمبر ساز است؛ زیرا پیغمبران دو گونه اند: قسم اول، پیامبرانی هستند که از جانب خداوند به پیامبری تعیین شده اند. قسم دوم، پیغمبرانِ کمالی، که در اثر ایمان و عمل به دستورات قرآن، به کمالات پیامبر نایل می گردند. بنابراین قرآن، پیغمبرانِ کمالی تربیت می کند و پیغمبر ساز است. کسی که این مطلب را که: قرآن، تِیانُ کُلِّ شَیء [بیانگر همه چیز] است دنبال کند، عجایب و غرایب می بیند! باید به طور یقین بفهمیم که نگاه کردن به قرآن، مثل نگاه کردن به سایر کتب نیست! اگر راست می گوییم که قرآن، سلاح است، پس چه احتیاج به سلاح دیگر؟!اگر قرآن را به صورت واقعی اش ببینیم، آن گاه معلوم می شود که دست از ترنج می شناسیم یا نه! در قضیّۀ حضرت یوسف (علیه السلام) آمده است: (اخرُج عَلَیهِنَّ: بر آنان بیرون آی.) فقط یک دیدار بود، و پس از دیدن جمال حضرت یوسف... دستها را قطع کردند و بی اختیار شدند!... پس اهل شهود که کشف آنها به مراتب قویتر است، چگونه با مشاهدۀ جمال و کمال مطلق، به هر چه غیر او است پشت پا نزنند؟!

افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند، و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فَرَج او دعا کنند! آری، تشنگان را جرعۀ وصال و شیفتگان جمال را آب حیات و معرفت می دهند. آیا ما تشنۀ معرفت و طالب دیدار هستیم و آن حضرت آب حیات نمی دهد، با آن که کارش دادرسی به همه است و به مضطرّین عالم رسیدگی می کند؟!اگر اهل ایمان، پناهگاه حقیقی خود را بشناسند و به آن پناه ببرند، آیا امکان دارد که از آن ناحیه، مورد عنایت واقع نشوند؟!

کمال انسان، به تقوا است (لا اقلّ مِن ذلکَ وَ لا اَکثَر: نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر.) خدا می داند که صاحبان مقامات معنوی در اوقات خلوت و مناجات، چه حالی دارند؛ و خاموشی فکر، چگونه آنها را در اثر مشاهدۀ انوار الهی می سوزاند ولو در مدت کوتاه!اگر کسی اهلیّت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیّت و خلوص داشته باشد، در و دیوار به اذن الله معلّمش خواهند بود! تمام نقص بشر، در اثر پیروی نفس و دوری از تعالیم و متابعت انبیاء (علیهم السلام) است.

گفتیم: به کام وصلت خواهم رسید روزی، گفتا: درست بنگر، شاید رسیده باشی

اگر معنای این شعر فهمیده شود، معنای این آیۀ شریفه معلوم می شود که می فرماید: (سَنُریهِم آیاتِنا فِی الآفاقِ وَ فِی أَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ الحَقُّ أَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهیدٌ [فصلت:53] به زودی آیات خود را در آفاق و نواحی [زمین و آسمان] و در درون آنها، به آنان می نمایانیم، تا بر آنان آشکار گردد که خداوند فقط حق است. آیا برای حق بودن پروردگارت همین بس نیست که او بر هر چیز، مشهود است!ائمۀ ما (علیهم السلام) دعاها را در اختیار ما گذاشته اند تا ما را غرق در نور ببینند.

زهد، با داشتن دنیا منافات ندارد ... میزان در زهد، دنیا داشتن یا نداشتن نیست؛ بلکه میزان دل بستن یا نبستن به دنیا است. خوبی و خوشی عیش، تنها به زیادی وسایل راحتی نیست؛ راحتی درونی و رفاه و خوشی و آرامش دل، به داشتن وسایل رفاه و راحتی نیست؛ بلکه چه بسا وسایل رفاه، اسباب نگرانی و ناراحتی و اضطراب درونی را فراهم کنند! خدا کند که مادیات برای ما وسیله باشند، به گونه ای که وقتی امور دنیویه به ما اقبال کردند، سبب تأکید و اقبال ما به امور معنویه و آخرت گردند. انبیا (علیهم السلام) آمده اند که ما را از دنیا و توجه به آن دور سازند. وای بر ما اگر معنویت و روحانیت را مقدمه و وسیلۀ رسیدن به مادیات و فانیات قرار دهیم! دنیاپرستان را بنگرید که به چه دل بسته اند و بر سر چه با هم نزاع دارند؛ به دنیایی از کاغذ و مقوا و خانۀ عنکبوت!... [

در تعبّدیّات، کوه کندن از ما نخواسته اند، سخت ترینش نماز شب خواندن است . قُرب، مراتبی دارد و بالاترین آنها لقاء است. و هر مرتبه از مراتب قُرب را مقرّبی است که بالاترین آنها نماز است. ما عظمتی نداریم، همین اندازه عظمت داریم که می ایستیم؛ بعد همین را در رکوع، نصفه می کنیم؛ و بعد به سجده و خاک بر می گردیم. سجده، غایت خضوع است؛ یعنی ما هیچ و در پیش تو خاک هستیم.همین نماز را که ما با تهدید به چوب و تازیانه و عقوبت جهنمی شدن در صورت ترک آن، انجام می دهیم، اولیاء می فرمایند از همه چیز، لذیذتر است! همین امور ساده و آشکار مثل نماز، بعضی را بر سماوات می رساند، و برای عده ای هیچ خبری نیست! برای بعضی اعلی علّیّین است، و برای بعضی هیچ معلوم نیست که آیا این معجون، شور است و یا شیرین . اصلاً پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با همین شب زنده داری و سحرخیزی و اُنس با شب، معارف الهی را می گرفتند... بلی، آن لحظه های خاصّ و آن رحمت الهی در سحر!... سحر، سحر!

شیطان با شش هزار سال عبادت، عاقبتش آن طور شد، آیا ما می توانیم به خود مغرور شویم؟! به خدا پناه می بریم! خدا به ما توفیق تنبّه دهد که اگر در ابتلا و آزمایش قرار گرفتیم، بد را خوب و خوب را بد نبینیم... ما خرابیم، خدا کند بفهمیم که خرابیم تا به فکر اصلاح و درمان برآییم! خوشا به حال کسی که خطای خود را ببیند، و به عیب خود توجه داشته باشد و عیوب دیگران را نادیده بگیرد و خود را کامل و بی نقص نبیند. خدا کند از خود راضی نباشیم. اگر از خود راضی باشیم، هرگز نمی توانیم حقّ ربوبیّت را در عبودیّت و بندگی ادا کنیم! با این که هیچیم، خود را همه چیز می دانیم! خدا کند علوم و معارف ما مثل نهری که به دریا متصل است، یک نحو ارتباط – ولو به صورت یک نخ باریک – با منبع و سرچشمه اتصال داشته باشد! وگرنه یک حوض پر آب هم بدون ارتباط و اتصال با سرچشمه، فایده و دوام و تازگی ندارد!

دینداری انسان وقتی معلوم می شود که بر سر دوراهی دنیا و آخرت، و متابعت هوای نفس و شیطان یا بندگی رحمان قرار گیرد.انسان می تواند به اختیار خویش همنشین سلمان و یا ابوجهل گردد. در طرف سقوط، انسان از ابلیس بدتر، و در طرف صعود، از مَلک بالاتر است.خداوند انسان را طوری آفریده که می تواند از راه عبودیّت و بندگی خالص، از مقام ملایکه گام فراتر نهد و مقامات انبیا و اولیا را کسب نماید.اگر انسان تکالیفش را رعایت کند، از فرشته بالاتر است، و دیگر غصه نباید بخورد.آیا می شود کسی با خدا و اولیای خدا ارتباط دینی و معنوی داشته باشد، ولی در مواقع مهمّه، دستگیری نشود و محذول گردد و راهنمایی نشود؟!در گرفتاریها و ابتلائات، انسان چاره ای جز توسل به خدا و پناه آوردنِ آن به آن و لحظه به لحظه به خدا ندارد!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ساعت 6:29 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

برای اینجور آدم مرگ بهتر است

هر کس دو روزش با یکدیگر برابر باشد مغبون است.

هر کس دومین روزش بهتر از روز اولش باشد مورد غبطه دیگران است.

هرکس دومین روزش بدتر از روز قبلش باشد ملعون است.

هرکس در خود افزایشی نبیند در حال کاهش است و هرکس رو به کاهش باشد مرگ برای او از از زندگی بهتر است.

امام صادق (ع)


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 17:36 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

سجده کن و چیزی مگو / کاین سرّ ربانیست این

شیطان را دیدم که سجده ای طولانی کرد.

گفتم : ملعون مگر تو از درگاه خدا رانده نشده ای؟

گفت : من از بندگی معزولم او که از خدایی معزول نیست !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 4:26 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

عنوان سخن را محدود و اسير ميكند و مخاطب رنگ خود را بر آن ميزند

اينها است حرفهايي كه هر كسي براي نگفتن دارد

پيش از آنكه بينديشي تا چه بگويي ؟ بينديش كه چه ميگويم؟

كلمات را كنار زنيد و زير آن ، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است تماشا كنيد !

 

 

اي دوست ميترسم و جاي ترس است از مكر سرنوشت ...

حقا و به حرمت دوستي ، كه نمي دانم كه اين كه مينويسم راه سعادت است كه ميروم يا راه شقاوت؟

و حقا كه نميدانم كه اين كه نوشتم طاعت است يا معصيت .

به قول شمس تبريزي من همچو آن خطاطي هستم كه سه گونه خط مينوشت :

يكي او خواندي ، لا غير

يكي را هم او خواندي ، هم غير

يكي ، نه او خواندي ، نه غير !

آنچه تنها مردم مي پسندند سخن گفتن ، و آنچه من و هم مردم ، معلمي كردن و آنچه خودم را راضي مي كند و احساس ميكنم كه با آن ، نه كار ، بلكه زندگي ميكنم : نوشتن !

روزگاري است كه زندگي سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادي بايد تا انسان ماند و هر روز جهادي نميتوان !

غريبانه ميگردم كه راه دراز و سنگلاخ است و در هر قدم حرامياني در كمين و من بي همسفر ، و زانوانم لرزان و كوله بارم سنگين و بيمناك از سرنوشت كه چه خواهم كرد ؟

آسايش فداي تامين وسايل آسايش حماقت است و دريغا كه حماقت هم موهبتي است خدادادي ، زيرا آدمي ميتواند خود را بكشد ، اما نميتواند تصميم بگيرد كه نفهمد .

ما شرقيها همه گذشته پرستيم ؟ نه گذشته گرا ، كه براي ما صفت بي رمقي است.

اين فلسفه ي تاريخي در روح همه ي ملتهاي شرق است وبگونه اي همه ي ملتهاي جهان ، روح انسان : حسرت از گذشته ، بيزاري از حال و انتظارمسيحي در آينده .

براي ديدن برخي رنگها و فهميدن برخي حرفها از نگريستن و انديشيدن كاري ساخته نيست ، بايد از آنجا كه هميشه هستيم برخيزيم ، آدمي در برش هاي گوناگونش ، حقيقتهاي گوناگون ميا بد. شكوه و تقوي و شگفتي و زيبايي شور انگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد ، اگر نزديكش رويم از دستش داده ايم ، لطافت زيباي گل در زير انگشتهاي تشريح مي پژمرد ، آه كه عقل اينهارا نميفهمد.

 

برگرفته از كتاب كوير تنها تاريخي كه در صورت جغرافيا ظاهر شده است ! و در آن هيچ نيست ، نه حرفي ، نه كسي ، تند بادي سرگشته و بي آرام ، در اين بي كرانگي تشنه همچون روحي تنها و سرگردان ، ميوزد و مينالد و ميجويد و فرياد ميكشد

 

 

پند نامه :

 

وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِيمًا ﴿110﴾

و هر كس كار بدى كند يا بر خويشتن ستم ورزد سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را آمرزنده مهربان خواهد يافت

and whoever does evil or acts unjustly to his soul, then asks forgiveness of allah, he shall find allah forgiving, merciful

 

 

وَمَن يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ وَكَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿111﴾

و هر كس گناهى مرتكب شود فقط آن را به زيان خود مرتكب شده و خدا همواره داناى سنجيده‏كار است

and whoever commits a sin, he only commits it against his own soul; and allah is knowing, wise

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 2:47 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

همین ... !

این هفته چیز زیادی واسه گفتن ندارم

فقط همین چند خط رو میتونم بگم:

 

 

آن كه دانست زبان بست

وان كه گفت ندانست

 

نه در رفتن حركت بود

نه در ماندن سكوت

 

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود

 

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 15:39 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

با کریمان کارها دشوار نیست

ای که مرا خوانده ای ........راه نشانم بده!

شیخ بهایی می­نویسد :
«... وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید و اهل نیشابور را قتل عام می­کردند
ضربت شمشیر بر دوش شیخ عطار رسید پس از لحظه ای با همان ضربت از دنیا رفت،
نقل کرده­اند که وقتی خون از حراقش می­ریخت و مرگش نزدیک شده بود
شیخ با انگشت خود از خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت.

 در کوی تو رسم فرازی اینست
مستان ترا کمند بازی اینست


با این همه رتبه هیچ نمی­یارم گفت

شاید که ترا بنده نوازی اینست

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 14:29 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت