بیتو به سامان نرسم، ای سـر و سامان همه تو
ای به تـو زنـده همـه مـن، ای به تنم جان همه تو
مـن کـه بـه دریـاش زدم، تـا چــه کنی بـا دل مـن
تختـه و ورطـه همه تو ، ســاحــل و توفان همه تو
ای هـمـه دستـان ز تو و مستـی مستـان ز تو هم
رمـــز میـسـتـــان همـه تـو، راز نیـسـتـــان همه تو
همـتـی ای دوست که این دانه ز خـود سر بکشد
ای همــه خورشـیــد تـو و خـاک تـو بــاران همه تو
شــور تــو آواز تـویــی ، بــلـــخ تــو شـیــــراز تـویـی
جـاذبـهی شـعــر تــو و گــوهـــر عــرفـــان همه تو
تـا بـه کجــایم بـری ای جذبـهی خـون ، ذوق جنون
سلسله بر جـان همه من، سلسلهجنبان همه تو
ای بـا مـن و پنهــان چـو دل از دل سلامت میکنم
تـو کـعبــهای هــر جــا روم قصــد مقـامــت میکنم
هـر جـا که هستــی حاضــری از دور در ما ناظــری
شب خانه روشـن میشود چون یاد نامت میکنم
در هــوش تـو، در گــوش تـو وانـدر دل پـرجــوش تو
اینها چه باشد تو منی ویـن وصف عامـت میکنم
گــه هـمچـو باز آشـنـــا در دسـت تـــو پـر مـیزنـم
گــه چون کبوتر پــرزنـــان آهـنــگ بـامـــت مـیکنم
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 13:22 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 27 تیر1388 ساعت 23:47 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 2:4 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
هشدار ! هشدار ! به خدا سوگند ! خداوند چنان پرده پوشی کرده که می پنداری تو را بخشیده است !
ای فرزند آدم ! زمانی که می بینی خداوند انواع نعمت ها را به تو می رساند ، در حالی که تو معصیت کاری ، بترس.
مولانا علی (ع)
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 22 خرداد1388 ساعت 0:2 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
اگر مراد تو
اي دوست بي مرادي ماست
مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول كني ور براني از بر
خويش
خلاف راي تو كردن خلاف مذهب ماست
ميان عيب و هنر پيش دوستان
كريم
تفاوتي نكند چون نظر به عين رضاست
عنايتي كه تو را بود اگر مبدل
شد
خلل پذير نباشد ارادتي كه مراست
مرا به هر چه كني دل نخواهي
آزردن
كه هر چه دوست پسندد به جاي
دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در ميان
عرب
ميان ليلي و مجنون محبت است و صفاست
هزار دشمني افتد به قول
بدگويان
ميان عاشق و معشوق دوستي برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
كه در محبت رويش هزار جامه قباست
نمي توانم بي او نشست يك
ساعت
چرا كه از سر جان بر نمي توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان
باقي
گدا اگر همه عالم بدو دهند
گداست
مرا به عشق تو انديشه از ملامت نيست
و گر كنند ملامت نه بر من
تنهاست
هر آدمي كه چنين شخص دلستان بيند
ضرورت است كه گويد به سرو ماند
راست
به روي خوبان گفتي نظر خطا باشد
خطا نباشد ديگر مگو چنين كه
خطاست
بلا و زحمت امروز بر دل درويش
از آن خوشست كه اميد رحمت
فرداست
نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت 18:54 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
این سخن چون پوست و معنی مغز دان
این سخن چون نقش و معنی همچو جان
پوست باشد مغز بد دفتر ز آب
هر چه بنویسی فنا گردد شتاب
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
خوش بود پیغامهای کردگار
کو ز سر تا پای باشد پایدار
تا نشد پر بر سر دیا چو طشت
چونکه پر شد طشت در وی غرق گشت
آری این اسبست لیکن اسب کو
به خود آ ای شهسوار اسب جو
نور نور چشم خود نور دلست
نور چشم از نور دلها حاصلست
رنج و غم را حق پی آن آفرید
تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
پس نهانی ها بضد پیدا شود
چونکه حق را نیست ضد پنهان بود
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد که انا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
فکر ما تیریست از هو در هوا
در هوا کی پاید آید تا خدا
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان گر چه ز دانه گویدت
گر ترا قندی دهد آن زهر دان
گر بتن لطفی کند آن قهر دان

چون قضا آید نبینی غیر پوست
دشمنانرا باز نشناسی ز دوست
هم زبانی خویشی و پیوندیست
مرد با نامحرمان چون بندیست
ای بسا هندو و ترک هم زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
هم دلی از هم زبانی بهترست
اسم هر چیزی تو از دانا شنو
سرّ رمز علّم الاسما شنو
اسم هر چیزی بر ما ظاهرش
اسم هر چیزی بر خالق سرش
نزد موسی نام چوبش بد عصا
نزد خالق بود نامش اژدها
چون قضا آید شود دانش بخواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
گر قضا پوشد سیه همچون شبت
هم قضا دستت بگیرد عاقبت
گر قضا صد بار قصد جان کند
هم قضا جانت دهد درمان کند
از کرم دان این که می ترساندت
تا بملک ایمنی بنشاندت
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت 20:41 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 27 دی1387 ساعت 0:25 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
در روایات این چنین آمده است که روزی از روزها مولانا در گوشه ی اتاق خویش سر به جیب برده بود و در خلوت خود اشعاری را با چشمانی بسته و حالی پریشان زمزمه میکرد . در همان حال یکی از شاگردانش وی را چون در این حال دید قلم برداشت و گفته های وی را بر رو کاغذ بنوشت .

چون مولانا از آن حال بیرون آمد شاگرد نزد وی برفت و کاغذ را بدو داد و گفت این سخنان شما در زمانیست که در حال خویش بودید . مولانا با حیرت کاغذ را بگرفت و این گونه خواند :
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشعوح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ کوه تور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشی تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا
روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی ابن همه گفتار مرا
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 22 آذر1387 ساعت 16:33 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 16 آذر1387 ساعت 16:38 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفاءل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم

یاری اندر کـس نـمیبینیم یاران را چـه شد
دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چـه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت
خون چـکید از شاخ گل باد بهاران را چـه شد
کـس نـمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لـعـلی از کان مروت برنیامد سالهاسـت
تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد
شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار
مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد
گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـندهاند
کـس بـه میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت
عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد
حافـظ اسرار الـهی کـس نمیداند خـموش
از کـه میپرسی که دور روزگاران را چـه شد
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 20:16 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 9 آذر1387 ساعت 12:50 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
همي گويم و گفته ام بارها / بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در كيش مهر / برونند زين حلقه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور / ندارند كاري دل افكارها
بجز اشك چشم و بجز داغ دل / نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوي دلدادگان / ميان دل و كام ديوارها

چه فرهادها مرده در كوهها / چه حلاج ها مرده بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار / مگر توده هايي و پندارها
ولي رادمردان و وارستگان / نبازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزاده اند / بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند / چه گلهاي رنگين به جوبارها
جز افسودن و افسانه نبود جهان / كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز / كه آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار / كه در پاي اين گل بود خارها
پساپس بكش جام و سرگرم باش / بهل گر بگيرند بيكارها
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 21:3 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هر چه بادا بادیم
چشم های مهربانی از نظر دورم ندار
ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم

سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی ات دنیای دیگر دادیم
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است
از تو می گویند پیرانه شب آبادیم
نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 20:15 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 28 آبان1387 ساعت 20:6 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت 15:35 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 17 آبان1387 ساعت 0:3 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 19:17 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
با سلام
جالب اینجاست کسانی که خود نصیحت پذیر نبوده و نیستند علاقه ی وافری به نصیحت دیگران دارند
تربیت یعنی که خود را ساختن
بعد از آن بر دیگران پرداختن
خودشان زندگیشان را بدون مشکل و کامل می بینند و دیگران را ناقص و کوچک . چشم بگشا ای انسان !
جنگ اول به از صلح آخر : قلمم شکسته جز غم چیزی ازش ساطع نمیشه یک کلام ختم کلام .
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
من از آن گذشتم اي ياركه بشنوم نصيحت
برو اي فـقـيه و با ما مـفــروش پـارسـايـي
باده خور ، باده خور و پند مقلد منيوش
اعـتبـار سخـن عـام چـه خـواهـد بودن

گر من ز مي مغانه مستم، هستم ور عاشق و رند و بت پرستم، هستم
هر كس به خيال خود گماني دارد من خود دانم هر آنچه هستم، هستم !
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت 2:55 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد! تا بگردیم…
در اینجا باده می نوشی، در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گُنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ، تو آنجا در پی یاری…
چه پنداری؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟
چه پیغامی…
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟
چه سلطانی…
چه دیداری که جزدینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟
چه دیداری…
به دنبال چه میگردی که حیرانی؟
خِرد گم کرده ای شاید نمیدانی!!!

سینا از جان خود سیری ،
سینا از جان خود سیری ،
که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند…
لبت را چون لبان فرخی دوزند…
تو را در آتش اندیشه ات سوزند…
هزاران فتنه انگیزند…
تو را بر سر در میخانه آویزند.
تو را بر سر در میخانه آویزند !
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 12 مهر1387 ساعت 14:49 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
اين چه جهانيست؟!
اين چه بهشتيست؟!
اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نا رواست!؟
اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست
اين جفاست
راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟!
راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
بر همه گويند كه هشيار باش
بر در فردوس نشيند كسي
تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز
باز همين ماجراست؟!
راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟

اينهمه تكرار مكن ای سینا
كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون
در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست
بهشت همان ناكجاست
واي به حالت ای سینا
واي به حالت
اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه
توبه كنم باز
حق باشماست
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 8 مهر1387 ساعت 13:51 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم
خدا اینجاست...خدا در قلب انسانهاست
به خود آ ...به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
خدا در خویشتن پیداست...
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم...همایم کن...همایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
من از جهانی دگرم

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 27 مرداد1387 ساعت 21:42 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بود كه چنين بيحساب دل ببري
مكن كه مظلمه خلق را جزايي هست

توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظر كنند كه در كوي ما گدايي هست
به كام دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد
كسي نگفت كه بيرون از اين دوايي هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشوراني
از اين طرف كه منم همچنان صفايي هست

به كام دل نرسيديم و جان به حلق رسيد
و گر به كام رسد همچنان رجايي هست
به جان دوست كه در اعتقاد سعدي نيست
كه در جهان بجز از كوي دوست جايي هست
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 11:15 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
از این شیطان که من دیدم؛کسی جان در نخواهد برد
وگـر جـان در بـرد یـک چـنـد ؛ ایــمـان در نـخـواهـد برد
نخست ایمان ستاند این حریف از ما؛ وزآن پس جان
بنـدرت گـر کسـی ایـن در بـرد ؛ آن در نـخواهـد برد

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 15:37 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بچه ها سلام
امیدوارم شاد و سرحال باشید
واقعا از همراهیتون تو بخش نظرات ممنونم
یه شعر زیبا از علیرضا قزوه براتون میذارم امیدوارم که خوشتون بیاد
راستي دنيا چه غريبه
کار آدماش فريبه
واسه کشتن مسيحا
هر درختي يه صليبه
دلمون خيلي گرفتس
دردمون خيلي بزرگه
گرگا تو لباس ميشن
هر سگ گله يه گرگه
زين و اسبمونو بردن
نذارين راهو بدزدن
توي اين شباي وحشت
نکنه ماهو بدزدن !
بعضيا چه پر ستاره
بعضيا چه بي فروغن
بعضي آدما فرشته
بعضي آدما دروغن
زندگي يه انتخابه
مي شه خوب بود ، مي شه بد بود
بايد عاشقونه پر زد
بايد عاشقي بلد بود
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 26 آبان1386 ساعت 19:11 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بچه ها سلام براتون این دفعه یک شعر از سهراب میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد
تا یادم نرفته این رو هم بگم که بعضی از دوستان ما شاکی خصوصی پیدا کردن پس لطفا همدیگرو مسخره نکنین و باعث ناراحتی همدیگه هم نشین هی زودی هم قهر نکنین . پاش وایسین و از حقتون دفاع کنین . زیاد هم با لحن تند و صریح رو مغز همدیگه پیاده روی نکنین واسه پاهاتون ضرر داره.
مرسی از همراهی گرمتون . فعلا ...
از کتاب مرگ رنگ
در قير شب
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهاي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايهاي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم ميبندد
ميكنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقشهايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دستها پاها در قير شب است
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 19:13 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بچه ها سلام از همتون عذر میخوام که نتونستم یه چند روز جواب بدم
دیروز که نبودم رفته بودم پیش پسر عموهای گرامی ام تا یه سری بهشون زده باشم
امروز هم بدجور حالم بد شده . سر درد خیلی شدیدی دوباره گرفتم
براتون یه شعر زیبا از اخوان ثالث میذارم به امید اینکه شاید برسد به خاک پایش :
پرنده اي در دوزخ
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 11:2 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بچه ها سلام
امیدوارم هر جا که هستین روحتون در آرامش و به سوی کمال باشه
یه خبر جالب هم تازگیا بدست آوردم
این یکی بود یکی نبود هم مشخص شد که یکی دیگه از پسر عموهای من هستش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه خودتون حدس بزنین کودوم یکیش
البته این پسر گل گلاب قبلا اینجا با نام ... نظر میداد ولی تازگی ها یکم پیشرفت کرده و وبلاگ هم زده
راستی این روزها خیلی دلم گرفته نمیدونم واسه چی
بازم دل هوای دلبر کرده هست و در حسرت دوریش تنها میگرید
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
علیرضا قزوه
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 19 آبان1386 ساعت 19:30 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
سلام بچه ها . یه شعر زیبا از نیما یوشیج که خیلی من باهاش انس میگیرم رو براتون گذاشتم. خیلی دوست دارم نظر شما رو هم در موردش بدونم.
ای شب هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت 16:39 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بچه ها سلام من بالاخره اومدم امیدوارم دوریم زیاد واستون دردآور . رنج آور . اشک آور . آه آور . داد آور و خیلی چیزهای دیگه + آور نبوده باشه اینم برای اعلام بازگشتم اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟ باز آي و قدم به روي چشمم بگذار لحظه هاي کاغذي لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث![]()
هر دم به هواي دل ما مي آيي
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 15:14 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^