
در نظربازی ما بیخبران حیرانند / من چُنینم که نمودم،دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ، ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست / ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا / ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم / آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد / که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار ! زهی لاف دروغ / عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار / ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد / عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ؟ / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
قسمت آخر
و خداوند انسان را آفرید
مخلوق ویژه اش را !
از بدو خلقت به او هشدار داد و او را نسبت به هر قدمی که بر میدارد آگاه کرد و در تمامی مراحل از او مواظبت میکند.
در این حین انسان اجازه میدهد خودخواهی به اندازه کلیسا و مساجد و معابد بزرگ و بزرگتر بشود
زیاده خواهی ها و خیال پردازی های عاشقانه باعث میشود تا انسان به یک امپراطور تبدیل و سپس خدای خودش بشود !
بعد از آن به کجا دیگر میتواند برسد؟
به هیچ جا ، آنوقت شیطان به او میرسد !
همیشه منتظر انتخابهای یکایک ما
او این اتفاقات را مثل یک عروسک گردان رقم نمیزند
بلکه این ما هستیم که در لحظات زندگی خود همیشه انتخاب آزاد داریم
فقط زمینه انتخاب و کار را فراهم میکند
و بقیه ی شرایط را خودمان ایجاد میکنیم
شاید این برای هر کسی سوال باشد که واقعا شیطان کیست ، در جواب باید پرسید که خود انسان کیست !
شاید خیلی ها فکر کنند او مارا به بازی گرفته است
اما در حقیقا این یک امتحان هست
امتحانی برای یکایک ما
او کارهای اشتباه ما را انجام نمیدهد بلکه این ما هستیم که مرتکب آن میشویم
کبر و غرور ، آغشته با شهوت پرستی و زیاده خواهی !
گناه مورد علاقه ی شیطان
عشق به خود ، یک افیون کاملا طبیعی
احساسات و هیجاناتی را که انسان دوست داشته و به ضرر اوست را پرورش میدهد.
آزادی غریزه
رهایی از قانون الهی
توجیه های مصلحت جویانه
ستیز و درخواست آنچه خداوند منعش کرده
با این همه او شکست و ناکامیهای زیادی هم داشته هست .
کجا ها ؟ چه وقتهایی ؟ چرا ؟
چرا انسان نباید گناه کند !
برای چه کسی ؟ خدا ؟
یا برای خود !
تا وقتی که ما مشغول سر و کله زدن با این و آن هستیم چه کسی به ما چشم دوخته هست ؟
و این روند ناآگاهی همچنان ادامه دارد ، سریعتر و سریعتر !
تا به جایی که دیگر فرصتی برای فکر کردن و یا آماده شدن نیست.
خرید آینده ، فروش حال !
آنهم وقتی که در حقیقت آینده ای وجود ندارد .
همه ما سوار بر قطار زمان در حال حرکتیم
میلیونها انسان که بسوی آینده در حال حرکتند
و در این سیر حرکتی
همه چیز واکنش عمل ماست !
یک عمل ما باعث بوجود آمدن بعدی میشود
یک انسان به خودی خود کامل نیست و دارای ضعف میباشد ، و ضعفش باعث اشتباه کردن او میشود.
و آن اشتباه باعث میشود کار خلاف انجام دهد.
کار خلاف باعث میشود که او شرمسار شود.
خجالت و شرم باعث میشود که با غرور و خود بینی عوضش کند.
و وقتی غرور جریحه دار بشود ، نا امیدی جایش را میگیرد.
و در نهایت همه ی اینها به نابودی منتهی میشود.
که تبدیل به سرنوشت او میشوند.
زنجیری پشت زنجیری دیگر
هر عملی پدیده ی عملی دیگر
یک چیز باید جلوی این روند اشتباه را بگیرد.
یک چیز !
آن چیز را خود هر کسی بهتر میداند !
کافییت به آن لبیک بگوید
آنوقت هست که پرده ها برداشته و پیامها شنیده میشود .

و لذت واقعی را آن موقع درک خواهد کرد.
پایان
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 2 دی1388 ساعت 1:2 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است

بعضی مواقع انسان دردی دارد در درون خویش که او را در انزوا چنان بر خود میلرزاند و روحش را ذره ذره میخورد که هیچ عامل بازدارنده ای برای آن یافت نمیشود ، اما گاهی انسان دردش به نوعی گستاخی میکند و پایش را فراتر از گلیم خویش میبرد و در دردهای مردم هم سرک میکشد و غم آنها را هم به جان خویش میخرد و در آنها غوطه ور میشود .
اینبار میخواهم از مردی بنویسم که مرد بود و دردش فراتر از کالبدش .
مرد مردان ، کسی که تنهایی را به مجردترین حالت خویش به من شناساند ، کسی که برای بشریت الهام بخش خیر و نیکی بود ، گذشت و ایثار را انفاق میکرد ، با نگاه هایش اطرافیانش را تغذیه میکرد ، با حرفهایش دیگران را راهگشا و راه نما بود ، خیر مطلق بود ، انگار نیکی و مهربانی و خشم و غضب و لبخند و شوق و گذشت را خداوند فقط برای او آفریده بود .
شب که می آمد مساوات برقرار میشد ، شب همه چیز را برابر میکرد به بندگان آرامش عطا میکرد ، اما برای او شب هم کار ساز نبود ،
او مرد شب بود ، تنها می نشست و گریه میکرد ، چنان از حلقومش فریادی در پهنای سکوت خویش جاری میکرد که هیچ ستاره ای را یارای شنیدن دردهایش نبود .
او اعتقادش را روحش را دید و نگاه و بینش و فهم و درک عمیقش را به هیچ چیز نفروخت.
به هیچ کیسه ی زری آن را نبخشید و در برابر هیچ حرف زوری سر تسلیم فرود نیاورد.
جسمش را در راه آزادی و ایستادن بر سر ایمان خویش میبخشید.
او در جایی که هیچ چیز نبود ، هیچ چیز ، به جز جهل برخاست ، قد علم کرد و قرآن را همچون لوحی بلورین برای زندگی خویش و مردم سرلوحه قرار داد.
در جایی که آبادیی نبود ، هر چه بود بیابان بود و کویر و صحرا و تا چشم کار میکرد خشکی.رفاه و دارایی معنایی نداشت و شرافت او به دارایی و مال و قدرت وابسته نبود ، او شرافتش را همیشه در درون خویش به همراه داشت ، او ارزش و قدر و منزلت خویش را با خود به یدک میکشید و با هر عمل خود آنرا بر دیگران انفاق میکرد.
خیر مطلق بود ، آزاری نمیرساند ، کسی را با نگاهی ، حرفی یا عملی نمی رنجاند ، آنچه لازم بود و لزوم عمل بر آن صلاح بود عملی میکرد .
در طول زندگیش حرفهای بیشماری برای گفتن داشت ، اما حیف که گوشی برای شنیدن در کنارش نبود ، برای همین حرفهای نگفته اش به مراتب بیشتر از حرفهای به زبان آورده اش میباشد . آن حرفها ، حرفهای پاک و مطهر و بکر همچنان باقی مانده اند و دیگر کسی هم آن را بر زبان نیاورده ، کار خودش بود وبس ، حرفهایی که هرگز به گفتن آلوده نشدند تا بشر را هادی باشند.
حرفهایی خدایی ، قدسی و عظیم که کوهی را به لرزه در می آورند.
حرفهایی که از عمق وجود انسانی خدایی نشات میگیرند و پیک و پیغامی از طرف همان وجودی هستند که آن روح قدسی را در نهادش دمید.
حیف ، حیف که این سرمایه ی گشفت و زیبا و اهورا گونه ، همچنان در بسته مانده و کسی نیست که آنرا بر زبان آورد.
حرفهای مجرد ، یکتا ، جدا ، متفاوت که همانند زبانه های آتشی دهشتناک بر وجود یکایک مخلوقات عمل میکنند و هر حرف آن برای انفجار انقلابی عظیم و شگفت کافیست. هر یک از آنها ، منطق وجودی حال هر یک از مارا به گونه ای زیرسوال میبرند که جوابی برایشان یافت نمی شود.
این مرد همواره در جستجوی مخاطبش بود ، اما هر چه بیشتر میگشت ، کمتر می یاف ، کسی جز خدا ، او را درک نمیکرد . چرا که اگر مخاطب خویش را میافت و با او شروع به گفتن دردهای عظیم و اهورایی خویش میکرد ، اورا میشناختند ، رمز و سرّ وجودش بر همگان آشکار میشد .
اما کسی را توان و ظرفیت پذیرش آن همه درد نبود. به همین دلیل او هنوز هم ناشناخته هست ، علت و چگونگی خیلی از کارهایش گنگ و مجهول باقی مانده است.
نمیدانم چگونه آن دردها را بر صلیب وجدان درونی خود آرام میکرد ، نمیدانم طوفان غم های روزگار را چگونه و با چه وردی مهار میکرد.
با هر اذان او متولد میشد ، از نو ، برای صحبت با خالق خویش ، دو زانو بر درگاهش می نشست و خموش و لبریز از سخن ، فقط نگاه میکرد ، فقط نگاه میکرد ، به یکایک دردهای هم نوعان و بندگان خالقش .
سوره ی گذشت میخواند و قنوت ایثار را بجا میآورد ، به رکوع خلوص که میرسید بر سجده ی خاک بودنش بیهوش میشد ، از حال میرفت و روحش به عالمی دیگر میرفت ، عالمی مملو از راحتی ، مملو از طلوع و پرتو نور آرامش الهی.
عشق را بهانه ی زیستن و خلوص را سرلوحه ی زیبایی و خیر خویش قرار داده بود و اینگونه او به مطلق نهایی رسیده بود ، ترسی برایش از مخلوق باقی نمانده بود ، تمامی وجود نسبی یک انسان برای او به مطلقیت گرایش پیدا کرده بود ، میدانست که باید چکار کند ، در چه موقع و برای چه .
گناه برایش خار بود ، خار و خفت وار ، چون درک میکرد ، میفهمید ، می دید ، حس میکرد ، لمس میکرد که خداوند نظاره گر او در هر حالیست ، گناه کردن برایش همچون رذالتی وحشتناک مینمود ، از همینرو آلوده شدن به آن برایش ناممکن بود.
او به کشف رسیده بود ، آنچه را باید یک انسان کامل در زندگیش یافت کند فهمیده بود و به درگاهش نازل شده بود ، از عمق فطرت تا سطح عملش تسلیم مطلق در برابر حقیقت مطلق بود و این سرّی بود از جمله اسرار پنهان کارهایش.
اما روزی ، روزی با تیغ اهورایی بی پیوندی و بی نیازی اورا روانه ی عالمی دیگر کردند.
آنگاه مجرد شد ، از اهورا هم فراتر رفت و با دو بال مقدس خویش به نور مطلق الهی رسید و از این عالم به در شد.
اینگونه بود که او پس از چندین سال تنهایی بار دیگر به بلندترین مقام رفیع شهود رسید و اینبار تنهایی را با روح قدسی خویش آمیخت و به حقیقت مطلق و آرامش قرب رسید.
بر قامت استوار اعتقادات خویش چهارمیخش کردند و او که استوانه حیات پاک و مطهرش بود صلیب آرامشش شد.
خداوند شاهد رسالت و گواه شهادتش بود و دید که به نامجویی و قدرت طلبی و مال اندوزی بر صلیب نرفت ، و خلق فهمیدند که به کامجویی وزیاده خواهی بر سر سفره ی عدل ننشسته است. همگی مخلوقات دانستند که امانت قدسی خدا و ودیعه پاک عشق خداوندی را زورگویان جاهل نمیتوانند به تاراج برند.
یادگار رسالت و نبوت را هیچ کس نمیتواند نابود کند.
عدل زبان او بود و او عدل مطلق بود ، عدالت با او عجین بود و شاید تنها رفیق و مونس تنهاییش همین عدل بی همتایش بود و در بالین هدایت او از چشمه ایمان و علم الهی سیراب شد .
راه ، دین و هدفش حقیقت بود و خیر و زیبایی بهانه ، کار و علت زیستنش .
ممکن است جسمش از این عالم رفته باشد.
ولی او زنده هست ، او اینجاست ، در میان یکایک ما ، او یار تن و مونس روح تمامی تنهایان است ،او در هر نگاه ، در هر لبخند و اشک تنهایان و غریبان نزول پیدا میکند و مونس و یار تنهایی غریبشان میشود ، پابه پای آنها میگرید و شانه به شانه ی آنها لبخند میزند.
کافیست از خود بی خود شوی ، آنگاه روحش را لمس میکنی !
به یاد مولایم علی !

عید علی بر شما مبارک
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 13 آذر1388 ساعت 17:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
دیدی که غم عشق دگر باره چه کرد / چو بشد دلبرو با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت / آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار /طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی به درخشید سحر / وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب / نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آه که پر نقش زد آن دایره ی مینایی / کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل او زدو سوخت / یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
قسمت چهارم
آرام و بی صدا کتاب اعمال را ورق میزدم ، به نتیجه هر عمل دقت و اندکی مکث میکردم ، راستش گناهان زیادی بود که باید رویشان تامل میکردم اولین آنها بی توجهی به این جمله بود!
انا لله و انا الیه راجعون
من نمیدانم چرا این جمله را فقط در مساجد وقتی کسی میمیرد میشنویم ، اولین بار برای من سر مزار برادرم بود ، جایی که نوجوان بودم اما ، متولد شدم ، از نو ! با چشمانی جدید !
جالب است که خدا گفته ما از اوییم و از آن او و به سوی او هم بر میگردیم یعنی دلیل اصلی ما رسیدن به اوست !

اما بعضی ها چقدر زود در بازی روزگار گم میشوند ، حافظ بیچاره فالشان را خوب گرفت :
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
توکل به چی ؟ توکل به کی ؟ برای چه ؟ چگونه ؟ اینها ممکن است برای هر کسی دغدغه شود ، خب وقتی خالقی برای مخلوقش هدف را مشخص میکند ، راه رسیدن به آن را هم پیش پایش میگذارد ، البته اکمل آنها را ، و دیگر ما انسانها هستیم که خود با توجه به روحیه ی کمال پسند یا راحت پسند خود یا کاملترین آنرا انتخاب میکنیم و تمام مشقت های دنیایی آن را به جان میخریم و یا با دید کوته خود به نفع خودمان تغییرش میدهیم و خودمان و روزگار را میپیچانیم و عشق و حال !
البته برونش حال هست و درونش همه قال !
بر خلاف حقیقت یافتگان که درونشان همه حال هست و برونشان همه لال !
سالیان سال گذشته
از آن زمانی که محمدی بود که برای خویش و آینده اش جامعه ی آرمانگرا بسازد و مجرمان را مجازات و مومنان را پاداش دهد .
مسلمانان را به کعبه فرا خواند و از بتها دور کند ، به شهادت دعوت کند و از دلبستگی برهاند .
آمد و انواع آزمایشات را طبق دستور الهی روی این بنی بشر اعمال کرد و در مقابلش انواع سختی ها و رنجها را هم به تن خرید .
آمد و در میان آن همه عرب جاهل ، رنگ نوین آزادی معنوی و راستی را نشان داد در مقابلش آمدند و لشگرکشی کردند و اعلام جنگ کردند ، برای بعد از خودش علی را علم کرد و علی حسین را و حسین و حسین ...
حسین هم خودش را علم کرد .
خودش را بر صلیب آزادی آویخت ، جانش را داد ، جسمش را بخشید در مقابل چه چیز؟
در قبال اعتقادش ، در مقابل آزادی معنوی ، در مقابل تقلید کورکورانه ، در مقابل تمامی مجهولات و اعتقادات خرافاتی ، اما ، اما حیف که این انسان در مقابل هر عامل هدایت کننده ای تیغ بر میکشد و برای نابودیش یک لحظه آرام نمیگیرد.
در زمان ما هم همینگونه هست !
خوب نگاه کنید ، هر کسی را گناهیست به دوش ، دلبستگیی هست آزار دهنده و افکاری هست پوچ و به مجرد آنکه عاملی بخواهد آنرا از ما صلب کند آن عامل را بر صلیب ناکجا آباد اعتقادات خویش چهار میخ میکنیم!
داشتم در مورد هفت گناه کبیره میگفتم .
بعد از خواندن و فکر کردن در تاریخ بشری و گناهانشان و عواقبشان و فرزندانشان و باز عواقبشان !
دیدم بهترین راه برای جلوگیری از گناه ، نه گفتن است!
نه گفتن به تمامی آن چیزهایی که انجامشان برای انسان پشیمانی می آورد!
الیته این دوا مخصوص کسانیست که به عاقبت عمل خویش آگاهی جسته اند.
آری ، نه گفتن ، که چقدر سخت است ، آری واقعا سخت است.
اگر مومنی و به غیب ایمان داری ، پس نه بگو !
در برابر تمایلاتت ، آنگاه نا خواسته شهید میشوی ، شهود بر تو نازل میشود ، و تمامی حقایق گذشت از نفس بر چشمانت فرود می آیند.
آنگاه احساس راحتی میکنی ، چرا ؟
چون دیگر به عملی که به روحت آسیب بزند جواب مثبت نداده ای که در قبال آن مسئولیت داشته باشی !
بعد از نه گفتن حال نوبت اجابت است ،
اجابت تمامی آن چیزهایی که به روح قدسیت آرامش میدهند ، آرامشی که همان انا الیه راجعون با خود همراه دارد ، آرامشی که جسمت را ساکن ، چشمانت را گیرا ، زبانت را شیوا ، دلت را زلال و روحت را سبک میکند.

خیلی ها دنبال بهانه هستند ، خیلی ها دنبال الگو ، خیلی ها آزادی جسم ، خیلی ها آزادی فکر ، خیلی ها آزادی زبان و خیلی ها هم دنبال خیلی ها و وقتی هدفی که دنبال آن هستی از تمام این خیلی هامتفاوت باشد آنوقت خودش می آید به سراغت .
وقتی که به سراغت آمد سلام مرا به او برسان !
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت 20:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
سالها پرسیدم از خود کیستم؟ / آتشم، شورم، شرارم،چیستم؟
دیدمش امروز، دانستم کنون / او بجز من ، من بجز او نیستم!

ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا (کهف/۸۲/)
اين است تفسير و باطن كارهايي كه تو نتوانستي بر آنها صبر كني
قسمت سوم
برای خودش دوئلی بود بی نظیر و جریمه اش برای فرد بازنده قدم زدن تا ابدیت بود ، در این بازیی که وجودی ماورایی پیش پایم انداخته بود روح سرگشته من شکست دردناکی خورده بود و راهی جز تحیر و تعجب پیش خود نمیدید و چون بیشتر اتفاقات نتیجه ی خود را به شکلی متفاوت نمایان میکنند این بار روح من بهت خود را با وادار کردن پاهایم به قدم زدن میبلعید .
چه روزی بود آن روز ، الان که به یادش میفتم ، هنوزم پاهایم آماس میشوند ، طوری که لرزشی عظیم را در ساختمان اندام پاهایم احساس میکنم. انگار در آن لحظه جاده در حال بلعیدم قدمهایم بود ، انگار سیاهی از دل زمین به بیرون آمده بود و رودی وحشتناک را در زیر قدمهایم جاری کرده بود ، انگار ...!
آرامش جارو زدن یک رفتگر جارو بدست ، مبتلا شدن برگ درختان به بیماری زردی ، غریدن آسمان کبیر ، وزش نسیم ملایم صبحگاهی و ضربان نا منظم قلب من هیچکدامشان مرا در شکستی که خورده بودم آرام نمی کردند و من همچنان قدم میزدم ، و من همچنان به فکر این بودم که چگونه آدمی چنین تغییری را در خود راه میدهد و من چقدر ساده و محدود و بیچاره بودم که حتی مشابه خود را نتوانستم چنان که باید بیابم و حفظ کنم .
یاد حرف جبران افتاده بودم : سایه ات را فقط وقتی میبینی که پشت به آفتاب بایستی و من درست پشت به آفتاب محبت آمیز خداوند قدم میزدم ، سرما و سوز ناگهانی خاصی را در درون و برونم حس کردم ، چشم هایم را آگاهانه تر گشودم ، دیدم که نفسم هایم همچو ابری تاریک در جلوی دهانم ناپدید میشوند ، برگها با ساقه های خود قهرشان گرفته بود و از شدت حزن زرد شده بودند ، آری پاییز بود ، ... پاییز .
صدای دندانهایم باعث میشد که هر چه بیشتر بر گامهایی که بر میداشتم تمرکز کنم
کجا ؟
صدایی بود از پشت سرم که انگار مرا مورد خطاب قرار داده بود.
برگشتم که پشت سرم را نگاه کنم ، اما چیزی ندیدم.
اندکی صبر کردم و وقتی که خواستم برگردم و به راهم ادامه دهم ...
او بود
آری او خودش بود...
باز هم او بود !
همان وجودی که هفت شهر عشق را پیش پاهای سست شده ام گذاشته بود!
همان وجودی که مرا با خویش آشنا کرد ، همان وجودی که ...
وجودی که خود من بودم ،
او سایه ی من بود
سایه ی من

به او خیره شدم ، دهان را گشودم اما حرفی نزدم ، دوباره بستمش و حرفم را بلعیدم و به دامن ابتذال آلوده اش نکردم ، حسی اهورایی مرا فراگرفته بود ، تمام سرمایه ی وجود ماورایی من یک سایه بود که همیشه با من بود ،
وجودی که همچون شراره ای در حین غفلت مرا نهیب میزد ، نهیب هایی که هر یک انفجار و طغیانی را به بند میشکند.او پاره ی بودن وجود خدایی من بود که بر صلیب وجدان من آرام گرفته بود و دمادم مرا از درون با حقیقت برون آشنا میکرد.
او خضر من و من موسی او بودم .
در همه حال کنارم بود و به آن توجهی نمیکردم.
براستی هر کسی را سایه ایست که اورا همراهی میکند ، اما بیشتر ما از آن غافلیم ، آن را نمیبینم ، حسش نمیکنیم و نسبت به آن بی اعتناییم .
سایه ای خدایی که هدیه ی خالق یکتا به ماست، بشارت دهنده ی تمامی خوبیها ، منجی تمام سختیها ، آن وجودی که از لحظه ای که پا به این دنیا میگذاریم همراه ما رشد میکند و با توجه به اعمال ما شکل میگیرد.
گروهی پاکی را سرلوحه ی خویش قرار میدهند و گروهی خوش گذرانی را .
آزادی در انتخاب ما همواره بوده و خواهد بود. راه های بیشماری هست که میتوان پیمود ، گروهی بی اعتنا راه خویش را میروند و اندکی هم درنگ نمیکنند ، اما گروهی ، گروهی برای انتخاب راه خود حرفهای زیادی برای نگفتن دارند.
حرف من با آنهاست ، با آنهایی که همواره در حال جستجو هستند ، در جستجوی حسی ماورایی در درون خویش ،
این چنین بود که من سایه ی خویش را یافتم ، همواره از آن روز به بعد ، متوجهش بودم ، حواسم به او بود و او هم با این حس من خو گرفته بود.
اویی که در همه حال مرا به یاد خلوص جاری در زیبایی و خیر می انداخت و وجود ماورایی مرا هر چه بیشتر به مطلقیت نزدیک میکرد، و تمامی احتیاجات و خواسته ها و تمایلات مرا با آرامشی عجیب در خودش به دامی الهی و مقدس کشیده بود . و در برابر تمامی وسوسه های برون مرا از درون بیمه کرده بود ، در هنگام دعا ، امید را به من ارزانی میداشت و مرا چنان در قبال اطرافم مطمئن و مطلق کرده بود که حتی باورش برای خود من هم سخت بود ، اما او یک چیز را از من طلب میکرد و آن مهر بود .
مهری که زاده ی تلاش من در جهت بهبودی بود ، بهبودی در بودن ، بهبودی در بهتر بودنی که شایسته ی بودن باشد.
و آنگاه من برای این معامله در تنهایی خویشتن خویش گذری کردم به تمامی گناهان بشری
اما ...
ادامه دارد
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 6:50 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

دستهای خیس وضوی من درست در حالی که عقربه های ساعت 5:30 صبح را به چشمانم نشان میدهند چنان بر روی کاغذ میلغزند تا به خاطر من بیاورند که شیوه ی من این است تا وقتی طاهر نبودم هرگز دست به قلم نخواهم بود و امروز ...
امروز قبل از اینکه دستهایم به قلم آغشته شوند چشمانم ساعتها گریستند . آرام و بی صدا با بغضی قدیمی .
یاد خاطره ای افتادم که بر میگردد به 1 سال قبل.
شهری که در آن هستم خاطرات فراوان به همراه پستی و بلندی های زیادی را برایم به ارمغان داشته ، شاید این داستان رابطه ای به موضوع هفت گناه کبیره نداشته باشد اما از آنجا که ما برای وصل کردن آمدیم این را هم به آن وصل میکنیم !
به قول شاعر گفتنی همه روزهای خدا مدتی برایم سه شنبه بود.
سه شنبه ها که میشد موقع اذان صبح بلند میشدم و به سمت پارکی که وسط شهر بود قدم میزدم . نزدیکهای طلوع خورشید میرسیدم به پارک ، کارم این بود که روی نیمکتی که زیر درخت بلند و تنومندی که تقریبا کنج و گوشه ی پارک بود بشینم و هر از چند گاهی هم با خودم کتابی میبردم تا اندکی مطالعات نوش جان کنم ، پس از گذشت چند هفته هر روز نیم ساعت بعد از حضور من پسر جوانی تقریبا هم سن و سال خودم میومد و چند نیمکت اونطرفتر مینشست و به فکر فرو میرفت .
تیپ ، ظاهر و سر و وضعش ساده بود آرام قدم میزد و همیشه سر به زیر بود میومد و آروم مینشست و سرش را به زمین مینداخت و فکر میکرد .

و اما من که اعتیاد به کنجکاوی بی حد و اندازه ای تمام اندام و جوارح من را فرا گرفته بود خوب به حرکات و رفتارش زیرکانه چشم میدوختم ، چرا که برایم جالب مینمود برای اولین بار در کاری شریک داشتم ، آن هم درست با حرکات و رفتارهای خودم !
گاهی که خسته میشد یک پایش را میگذاشت رو آن یکی پایش و دستش را زیر چانه اش میگذاشت و در حالی که سر به زیر بود آرام سرش را طوری تکان میداد ، انگار دارد از چیزی تاسف میخورد . فقط یک بار و در یک آن نگاهمان به هم دوخته شد و فورا رویش را برگرداند و من خشکم زد ، چنان درد و ناراحتی و رنج و ناله و فریادی را در عمق نگاهش خواندم که قابل وصف نیست.
انگار از چیزی میرنجید ، انگار وجودی ، کاری ، حسی ، نگاهی او را میرنجاند که اینگونه در فکر قوطه ور میشد و هیچ چیز اطرافش را به حریم خلوت خودش راه نمیداد ، انگار نه انگار که در این دنیا زندگی میکند.
خلاصه هفته ها بدین گونه سپری میشدند و من از نگاه کردن به همنوع خودم هر هفته سیراب میشدم و چنان درسهایی را از رفتار و روحیاتش آموختم که برایم درسهایی تازه و نو مینمود . اما برای مدتی دیگر او را ندیدم ، هفته ها گذشتند و خبری از او نبود ، چند ماه گذشت تا اینکه یکی از روزها وقتی که سوار اتوبوس در حال بازگشت به خانه ، غرق فکر و خیالات بودم ، صدایی از روبرو مرا مورد خطاب قرار داد :
شما همان کسی هستید که سه شنبه ها می آمدید به پارک ؟
و من که متعجب بودم ، آرام سرم را بالا گرفتم و نگاهی پر از سوال را نثارش کردم
گفت : من همان پسر هستم که چند نیمکت از شما دورتر مینشست ، مرا به یاد دارید؟
هر چقدر در عمق ذهنم کنکاش کردم نتوانستم تشابهی بین آن و این برقرار کنم ، دیگر از آن نگاه ، از آن بینش ، از آن عمق معرفت ، از آن درک متقابل و از آن چشمها خبری نبود .
نگاهم را قطع کرد و گفت همه چیز عوض شده ، لابد تعجب کردید ، آن روزها حال و احوال درستی نداشتم ، دچار مشکلی بودم که نیاز به خلوت داشتم اما الان خیلی سرحال و شادابم ، دیگر مثل آن موقع دپرس و افسرده نیستم و ادامه داد که راستش چند ماه قبل ...
و ...
و ...
...
و دیگر صدایی به گوش من نمیرسید
سکوت
و سکوت
و من کر مطلق شده بودم ، انگار دیواری بین من و او بود ، انگار روح من از کالبد وجودم پا به فرار گذاشته بود ، انگار فرشته ای مانع رسیدن صدای او به من میشد انگار ... انگار دوست داشتم بمیرم.
یکدفعه سکوت مرگبارم با نهیبی فرو شکست ، : حواستان هست ؟
نگران و دستپاچه با لبخندی زیرکانه سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از اندکی سکوت و نگاه آغشته با تاسفی از او خداحافظی کردم و پیاده شدم و بقیه ی راه را قدم زدم ...
قدم زدم ، قدم زدم و اینقدر آن روز قدم زدم که ...
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 8 آبان1388 ساعت 6:11 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
زندگانیم و زمین زندان ماست / زندگانی درد بی درمان ماست راندگانیم از بهشت جاودان/ وین زمین زندان جاویدان ماست گندم آدم چه باما کرده است / که آسیای چرخ سرگردان ماست جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر / باز لفظ زندگان عنوان ماست جمع آب و آتشیم و خاک و باد / این بنای خانه ی ویران ماست نور را مانی ، که اندر لانه ها / روز باران هر نم طوفان ماست احتیاج این کاسه دریوزگی / کوزه آب و تغار و نان ماست آبروی مابه صد در ریخته است / لقمه نانی که در انبان ماست جز به اشک توبه نتوان پاک کرد / لکه ننگی که بر دامان ماست میزبان را نیز با خود می برد / مهلت عمری که خد مهمان ماست هفت گناه کبیره قسمت اول شاید گروهی زیبایی را در چیزی ببینند که خوششان بیاید و از چیزی که دلشان را بزند و یا تنها باعث اندکی اندوهشان بشود سریع و مجرد آنرا مطلق بد مینامندش و از او دوری میکنند. اما آن چیزی که دیگران بدش بنامند و از آن دوری کنند و یا باعث اندوهشان شود و یا تنها لحظه ای تنها ثانیه ای باعث به خود آمدنشان بشود و از خودشان و آنچه هستند ناراحت شوند کنجکاوی عجیب مرا طوری برمی انگیزد که شبها خواب را از چشمان من طوری میرباید که تا وقتی راه حل درک و بازشناختنش را پیش چشمانم نگذارم خواب را به من هدیه نمی دهد. و این است زندگی من ، این است بهانه من. تنها چیزهایی که دیگران را غمگین و یا به قولی افسرده و به حقیقت وجودشان آشنا میکند مرا نیک و پسندیده می آید. گاهی اوقات سرگرمی ، گاهی اوقات دوست ، گاهی ورزش ، گاهی صبر ، گاهی فکر و خیلی از گاههای دیگر زندگی مرا فراگرفته اند اما تنها چیزی که از خدای خود میخواهم این هست که مبادا در گاهی از گاههای زندگی من آن کارها مرا از خویشتن حقیقی خویش که دیگران از فکر کردن درباره اش در هراسند در تنهایی خویش غافل کنند. و آن غفلت هست که دست و پای هر کسی را در دنیای امروز به زنجیری کشانده است. اما در این دنیا مرا کارهایی هست دارای اهمیت بسیار والایی که مرا از غفلت خویش آگاه میکنند و چنان نهیبی به روحم میزنند که هر لحظه اش تجربه ایست به اندازه ی سالیان سال. اولین آن تنهاییست ، دومین مطالعه ، سومین نوشتن ، چهارمین مهر ، پنجمین صبر ، ششمین سکوت و آخرین و کاری ترین آنها عبادت. و اینها تمامی دردهای دنیای من هست. دردهایی که درمانی عظیم و معجزه آسا را برای من به ارمغان دارند. هفت جهاد اکبر برای دوری از هفت گناه کبیره غرور، طمع ، شهوت ، خشم ، شکم پرستی ، حسد و تنبلی و این جهاد کار هر روز و هر لحظه من است ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 20:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند .
که : دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود
که : عوامزدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد
که : آنچه را حق می دانم به خاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم . . .

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است / گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد / گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال / خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

زمانی که هر فردی تنها میشود ، در تنهایی خویش یا او به کاری مشغول میشود و یا کاری به او !
اما این که چگونه خود را وقف کاری باید کرد را باید آموخت ، بطوری که آن کار به انسان آرامشی را هدیه دهد که در هنگام مرگ حداقل بهانه ای برای زیستن خویش با خود به یدک کشیده باشد.
سخت نویسی سخت است و حقیقت نویسی از آن سخت تر.
جایی که من تمامی شش شهر عشق را پشت سر گذاشته بودم ، جایی نبود جز جهان امروز اطرافم ، جایی که هر انسانی در آن زندگی میکند ، اما هفتین شهر ، جایی که نه میدانستم چه چیزی در انتظارم هست و نه میتوانستم حدس بزنم برایم گنگ بود ، جایی پنهان و خفته به نظر میرسید و جایی را برای جستجو سراغ نداشتم ، تنها من بودم و ضمیری و دانسته هایی از جنس نصیحت.
نمیدانم چه بود ، هر چه که با خود بیشتر کلنجار میرفتم ، بیشتر گنگ و متحیر میشدم ، هنوز نمیتوانستم حدس بزنم دیگر چه چیزی مانده که باید آنرا بیابم یا بیاموزم ، من در تنهایی خود باید چه چیز دیگری را میافتم ،
و اینبار از شدت فقر ، فقر تنهایی ، فقر دانش معنوی ، فقر کوچک بودن و بنده ای عاجز بودن جز اشک و ناله در پیش روی خود راهی نمی دیدم ، شش شهر را پشت سر گذاشته بودم و مثل اینکه اجازه ی ورود به آخرین درگه عشق را نداشتم.
و همچون سائل و درمانده ای عاجزانه بر درگاه وجود کبریایش تمنا می کردم که مرا راهبر باشد که گر او نخواهد دگر هیچ چیز افاده نخواهد کرد.
و اما خدا
آری خدا
این حس ماورائی در وجود من همچون نهالی نو پا ناگهان و آرام قد بلند کرد و چشمان غرق در اشک مرا با حس و آرامشی عجیب پاک و باز کرد .
این خدا بود که مرا آنگونه به دنبال خویش کشانده بود و من باید با تمامی اسرار و رموزی که هر روحی برای کمال به آن احتیاج دارد از نزدیک نزد استادی می آموختم ، همیشه و هر جا ، در هر لحظه در من بود ، با من بود ، ناظرم بود ، چنان حکومتی در درون من برپا کرده بود که جز قوانین او را برای اداره آنجا نمیتوانستم رعایت کنم . اما چه باید میکردم ، منی که تازه شروع کرده بودم ، شروعی در جهت اصلاح ، شروعی از نو برای آنگونه بودنی که او از من میخواست .
و این فنا بود ، بی خودی بود ، سائل بودن درگاه او بود ، که در هر کاری در ابتدا باید در درون خویش خواست او را ملاک قرار میدادم .
گاهی انسان باید درنگ کند ، وقتی قدرتی مافوق خود میبیند که تمامی آنچه هست و نیستش را دربرگرفته اندکی درنگ جایز است ، و من در آنجا متعجب و با بهتی عجیب زانو زده بودم ، در برابر عظمتش ، در برابر تمامی قدرت لایتناهیش و در مقابل تمامی آنچیزهایی که درکش نمیکردم ، سجده را اینبار هرچه نزدیکتر با خاک حس میکردم ، فنا را ، بی خودی را ، که نباید دگر خودی در من وجود میداشت ، و این بی خودی و غرق شدن در او بود که باید در آن لحظه ، در آن سجده ی اول ، در خود میپروراندم ، سجده ی اول بعد از شناخت ،
شناخت ، شناختی که آرامش را برایم به ارمغان آورده بود، آرامشی که در تمام مراحل زندگی به دنبالش بودم .
و در آن لحظه و برهه از زمان در آن سجده ی یکتا و مجرد که روح مرا از تمامی تعلقات گذشته جدا کرد ...
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
پایان

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 21:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
عیسی مسیح بر راهی می گذشت ، نابینایی که از درد نادیدن می سوخت ، بر دامنش چنگ زد و از دل فریاد میکشید و می گریست و ضجه می زد و رها نمیکرد . عیسی دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت : « نیروی ایمانت تو را شفا داد »
قسمت هشتم بسان مصرع این جهان کوهست و فعل ما ندا ، هر دمی را بازگشتیست ، و من در آن دم نخست که به خویش بازگشتم ، زندگی پیشین خویش را همچون مسخی عجیب و دردآلود می دیدم ، آلوده از دردی که الان آن را حس میکنم که در آن زمان هیچ حسی نداشتم . اما آنچه بودم مقدمه ای بود بر آنچه هستم و با همه ی اوصاف این راه که من پیموده بودم برایم نیک پسندیده و مفید بود ، حال فهمیده بودم و به این شناخت رسیده بودم که دانش و یگانگی جهان همچون خون در رگ هر انسانی روانند و هر کسی در درون وجود خود پرنده ای بلند پرواز دارد که بسته به اعمال خود آن را به هر جهتی که خودش برمیگزیند آزاد می کند. راه وسرنوشت ناشناس و شگفتی بود ، هر چه که بیشتر به چگونگی اش فکر می کردم بیشتر لبخند میزدم چه بسا که گاهی به ناچار باید خندید و گذشت . شاید باید لغزش و دل مشغولی و پندارهای پوچ و انوده های بی فایده را می گذراندم تا به نقطه ی صفر برسم و دوباره از نو آغاز کنم . براستی که باید نومیدی را می چشیدم و باید تا ژرفترین ژرفای اندیشه فرو مینشستم تا به عظمت خلقت خویشتن خویش و روح قدسی خود پی ببرم. هرگز هیچ راهی ، هیچ مسیری و هیچ عملی مرا اینچنین تازه و نو نساخته بود . حال ، همه چیز را دوست می داشتم ، به همه چیز که می نگریستم از مهرش شادمان میشدم و چنان می دیدم که اگر پیش از آن چنان ناخوش بودم از همین بوده است ، از همین که نمی توانستم به هیچ کس مهر بورزم. دیگر پیمانه ی وجودم در حال لبریز شدن بود ،یکسو نگریستن در من ریشه دوانیده بود و همچون مسافری تنها در تنهایی بی کران خویش در هر دم و بازدمم ذکری بود از خالقم .ششمین شهر عشق د تنهایی من جا داشت ، جایی که تنها من بودم و من بودم و من . یکتایی ، یک تویی و در والاترین حالت کلمه ، سلوک را لمس می کردم ، سلوک به سالک نیاز دارد نه به عابد و زاهد و من برای سالک شدن نیاز به زمان داشتم و این زمان نبود که همه چیز را برایم حل می کرد ، این من بودم که انتخاب می کردم زمان را چگونه حل می کردم . در نجواهای شبانه ، روح من از تنگنای بستر خویش که مرا در خود میفشرد ، بیرون می آمد و در سطح بازتری که هر چه به اصل خویش نزدیکتر میشد ، خود را میگستراند و آرام و آهسته و ساکت و سرشار از مهر و لطافت و مهربانی لطیف و لبریز از اطمینانی عجیب به سوی اصل و منشاء خویش پیش میرفت و از تسلیم ، تسلیمی که هیچ چیز آن را آشفته و دگرگون نمی ساخت بیم و ترس نداشت. و من حس میکردم ، با تمام سلولهای وجودم ، با تمامی ذرات ناشناخته ی درونم ، نمی دانم چه بود ، اما همچنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار یونگ را و یونگ بیمارش را و دانته ویرژیل را و مولانا شمس را و هیچ کس علی را و علی هیچ کس را من در آن کنج خلوت تنهایی خویش حس غریبی داشتم و چیزی را حس می کردم که برایم تازگی داشت. در آن لحظه همه چیز آرام می گیرد و دوییت به پایان میرسد و جای خودش را به وحدت و یگانگی می دهد و یقین و ایمانی که پس از هر رسیدن و هر وصال و نیل و حلول و یافتن ایجاد می شود در روح دمیده می شود. ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 13:3 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود / ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم / وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم / چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری / یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو / چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید / با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل / یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
قسمت هفتم
تند و سریع پاهایم را از یکدیگر دور می کردم بطوری که حتی شمردن گامهایم برایم دشوار بود ، سرگردان بودم و تنها یک چیز را خوب می دانستم ، باور داشتم که نمی توانم به آن زندگی گذشته ی خود که چند سالی از عمر مرا ربوده بود بازگردم ، در برهه هایی از زندگی ، انسان فقط می تواند بر عقلش اکتفا کند ، ارسطو ، سقراط و تمامی عقلیون و استدالیون آمدند که تنها یک چز را بگویند : دفع ضرر و خطر احتمالی برای عق واجب است و تنها این استدلال بود که گاهی در هنگام نبود عشق در وجودم مرا راهبر به سمت هدفم بود.
رها بودم و چیزی در جهان اطرافم نبود که مرا به سمت خود بکشاند و یا به ضمیر من اندکی احساس شادکامی و آسایش ببخشد. از جان و دلم خواستار فراموشی ، آسایش یافتن ، آرامش و یا حتی مردن بودن.
دعا می کردم و تنها دعا بود که به خویشتن من در آن لحظه آرامش عطا می کرد ، براستی که زمانی برای هر انسان فرا می رسد که تنها دعا به دادش می رسد ، تنها دعا !
دعا می کردم هر چه زودتر این بازی شگفت برایم تمام شود ، آرزو می کردم که کاش رعدی از آسمان میزد و مرا با خود به جهانی دیگر می برد ! کاش حیوانی می آمد و مرا می درید ! کاش زهری می نوشیدم که مرا از یاد همه چیز می رهانید و مرا به خوابی عمیق و سنگین فرو می برد که بیداری نداشت!
در درون خود کنکاش می کردم و خویش را اینگونه سوال پیچ می کردم که آیا هیچگونه پلیدی یافته می شد که بدان دست نیازیده باشم ، یا هیچ لکه ای بر روان من نباشد ، آیا تلاش برایم فایده ای داشت ؟ آیا از نو دم زدن و شروع کردن شدنی بود ؟ تا به آن روز فقط چند کار تکرار میشد و بس ، نفس کشیدن ، گرسنگی کشیدن ، رنج کشیدن ، صبر کشیدن ، سرما و گرما کشیدن و خیلی از کشیدن های دیگر بعلاوه ی خوردن و خوابیدن که در همه ی موجودات عالم بشری مشترک است.
به رودی رسیدم ، دو دلی ، خستگی و گرسنگی مرا ناتوان ساخته بود ، سخت فرسوده و خسته ، سر را بر ریشه های درختی کنار آن رود نهادم و آرام چشمهایم را فرو بستم و به فکری ژرف فرو رفتم ، از خود می پرسیدم که چرا پیشتر روم و یا اصلا دیگر باید دنبال چه چیز برم ؟ دیگر آهنگی نبود ، دیگر ذوق و شوقی نبود ، آری دیگر هیچ چیز نبود مگر تک آروزی دور ریختن تمامی این اتفاقات و شهرهای عجیب و غریب .
کم کم خودم را به آب نزدیک و نزدیک تر می کردم ، همه ی وجودم از این خواهش مملو شده بود که خود را رها کنم و در آب فرو روم و آنگونه از همه چیز تهی شوم که دیگر هیچ چیز را لمس نکنم و در آن لحظه ترس از تهی بودن بود که تمامی وجود مرا فرا گرفته بود.
گذشته را پوشیده از بد سگالی و بسیار دور و سخت بی ارزش می دیدم و چنان سخت و سنگین به هراس افتاده بودم که پی مرگ می شتافتم و این آرزو و خواهش کودکانه چنان در من نیرو گرفته بود که آرامش و آشتی را با نابود ساختن تن خود می جستم.
آرام خودم را رها کردم و کم کم همه چیز از جلوی چشمان ناپدید شد.
خوابی ژرف بود که در آن خوابی ندیده بودم ، چند گاهی بود که چنان خوب و کافی نخفته بودم ، پس از چند ساعت خواب که بر من انگار ده سال گذشته بود نوای نرم گذار آب را بازشنیدم، نمی دانستم چه چیز مرا بدانجا کشانده و یا اصلا کجا هستم ، از جای خود بلند شدم و از شگفتی اطرافم متحیر ماندم آنگاه از دورترین جای روانم و از گذشته ی فرسوده ام آوائی بس حزین و راز آلود شنیدم ، و آن یک واژه بیش نبود و آن آغاز دوباره ، بخشش نیرویی عظیم و مضاعف را به روحم به ارمغان داشت.

روان خفته ی من ناگهان بیدار شد ، درون نا پایدار من از جایش بلند شد ، محکم و استوار ایستاد و آنچه را که از یاد خود برده بود به یاد آورد ، و آن تمامی چیزهای خدائی بود که مرا به آرامش فرا میخواند.
روان من با من به سخن گفتن می پرداخت ، به طوری که من تنها به کنجی خیره مانده بودم اما هر دو چنان غرق در صحبت بودیم که گویا سالیان سال هست که با هم آشنا و دوستیم .
و او اینگونه مرا از آنچه بر من گذشته بود نهیب می زد.
ای فرزند آدم زنهار از خویشتن خویش ، مبادا عنان امید و انگیزه ی خویش را از دست بدهی و نا امیدی بر تو فایق آید . توصیه های خالقت را آویزه ی گوشت کن تا که مبادا پا به بیراهه گذاری.
مراقب اعمال ، کردار ، افکار و گفتار خویش باش و سر به کار خود فرو بر و مبادا با کاری ، خویشتن خویش و یا دیگری را بیازاری . این را بدان اگر اندکی به آن نفس قدسی و روح خداوندی درونت آسیبی بزنی گناهی بس عظیم بر تو نوشته خواهد شد . بیندیش و مراقب باش که شیطان در هر لحظه برای گمراه کردن تو برنامه ای دارد ، برای گروهی پول ، گروهی زن ، گروهی فرزند ، گروهی عبادت جاهلانه ، گروهی علم کافرانه و گروهی هم غرور متعصبانه.
آری پنجمین شهر عشق در درون من جا داشت و من آن گمشده ی خویش را یافته بودم .انگار نیمه ی پنهان من خویش را بر من نمایانده بود بطوری که بعد از آن ، هر لحظه برایم انگیزه ای بود ، هدفی بود و آن خویشتنی بود که باید از آن مراقبت می کردم.
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 3:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش / از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
اي که در کوي خرابات مقامي داري / جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي که با زلف و رخ يار گذاري شب و روز / فرصتت باد که خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند / گر از آن يار سفرکرده پيامي داري
بوي جان از لب خندان قدح ميشنوم / بشنو اي خواجه اگر زان که مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود / ميکنم شکر که بر جور دوامي داري
نام نيک ار طلبد از تو غريبي چه شود / تويي امروز در اين شهر که نامي داري
قسمت ششم
گاه در درون خود آوائی نرم و دلپذیر می شنیدم که آرام مرا یاد آور می شد ، آرام ناله سر می داد که : راهی پیش پای توست که باید آن را در پیش گیری . خداوند چشم به راه توست ، به پیش برو این است راه تو.
زندگی شگفت انگیزی را دنبال می کردم ، تا به آن زمان بسیاری از کارها را انجام می دادم که بیش از بازی چیزی نبود ، همچون بازیگری که با توپ خود بازی می کند ، با کار خود با مردمی که پیرامون من بودند بازی می کردم، اما از ته دل با هستی راستی خود آنجا نبودم ، خویشتن راستین من همواره جایی دیگر بود .
در جستجوی چهارمین شهر عشق کویر را طی کرده بودم و به کوهی رسیده بودم که مرا به بالا رفتن از آن فرا می خواند و من رفتم.
تا این که چوپانی را دیدم که بر تخته سنگی تکیه زده بود ، انگار خوابیده بود ، کلاهش را روی صورتش چنان انداخته بود که نور خورشید مزاحم چشمانش طی خواب نشود .
آرام کنارش نشستم .
ناگهان گفت : بالاخره آمدی . زمان زیادیست که اینجا انتظارت را میکشم.
سلام کردم و گفتم ، انتظار من ؟
گفت : همه ی مردم که هوشمند نیستند ، بیشتر مردم برگی هستند از درخت افتاده که در هوا سرگردان است و بالا و پایین می رود و بر زمین می افتد . اما برخی دیگر همچون ستارگانند و هیچ بادی به آنها نمی رسد ، راهنما و راه را در خود دارند ، درواقع خودساخته هستند .
ادامه داد و گفت ، درست است که زندگی را همواره از اندیشیدن ادامه داده ای و مردم جهان با تو بیگانه اند و از آنها جدا مانده ای، با این همه، چیزهای فراوانی در طی این مسیر آموخته ای ، زندگی فروتنانه ، شادکامی از اندیشیدن ، غرق شدن در فکر و ذکر ، دانش نهانی بر خویشتن جاودان ، خلوص ، پیدا کردن هدفی والا و خواستن آن اما تلاش را ، تلاش را دریاب.
درست است که چرخ زاهدی و اندیشیدن و بازشناختن تا چند گاه در روان تو در چرخش است اما کوشش و همت کلید اصلی رسیدن به هدفت میباشد.
این را بدان خواستن توانستن نیست ، خواستن و تلاش کردن توانستن و پیروزیست.
در همین حین دریافتهای من تندتر و بیدار تر میشد .
لب به سخن گشودم و گفتم ، من تا به این همواره خود را به جز از دیگران میدیدم و همواره دیگران را با دیده ی نکوهش نگریسته بودم آنگونه که چیزی مرا از آنها متمایز می کرد و یک چیز بود و تنها یک چیز بود که من آن را نداشتم و آنها داشتند .
مردم همواره دوستدار خود بودند و دوستدار کودکان خود و دوستدار بزرگی و پول و سرگرمی و من از هیچ راه دیگری جز تنهایی نمی توانستم آشکارتر نشان دهم که تا چه اندازه خواسته ها و امیال پوچ آنها را ناچیز و بی ارزش میدارم.
گفت : زندگی تو بسیار مجرد تر از زندگی آنها بوده زیرا که در میانشان بودی در حالی که مقصودهای تو با آنها متفاوت بوده ، درست است که همه ی این جهان و مردمانش برای تو بازی ای بیش نیست اما سعی کن در این بازی تمام تلاشت را بکنی یا حداقل تمام کاری که از دستت بر می آید را در راه سعادت انجام دهی .
اینها که تو گفتی و آن راه که تو در پیش گرفته بودی بیش از اندازه تهی از پست و بلندیست و هیچ رهگذری را در خود نگاه نمیدارد.
بکوش ، بکوش ارزش در نگاهت باشد ، نه در چیزی که به آن مینگری.
وظیفه تو تلاش کردن است ، آن هم با تمام وجود و از ته دل ، آنگاه نتیجه ی تلاشت را خواهی دید.
عمل کن ، به آنچه می دانی و در آنچه نمی دانی و یا شک داری صبر و اندیشه کن .

اگر به آنچه که خالص هستی و به عنوان هدفت انتخاب کردی و خواستار رسیدن به آنی عمل نکنی و در راه رسیدن به آن تلاش نکنی همچنان در خانه ی اول باقی خواهی ماند.
انتخاب همیشه با تو بوده است ، به خانه ی اولت برگرد ، ببین که چه ها کردی و چه ها خواهی کرد ، از همین حال تلاشت را بیش از پیش آغاز کن. امروز اولین روز آینده ی توست و برای شروع هیچ وقت دیر نیست.
اندک اندک اندیشه هایم را گرد آوردم و در پندار خویش همه ی زندگیم را از دید خود گذراندم ، از آن نخستین روزها که هنوز به یاد داشتم ، همه چیز را از اول مرور کردم تا اینکه رسیدم به حال خود .
خالی خالی ، چنان که همه ی زندگی را بی ارزش و بی معنی سر کرده ام و هیچ چیز در خور زندگی را نگاه نداشته ام به دست های خالی خود خیره ماندم و هیچ چیز را که به راهی گرانبها یا ارزنده باشد با خود ندیدم .
بلند شدم ، چشمانم را بستم ، خنده ای فرسوده زدم ، کوله بارم را برداشتم و با تمامی گذشته خود بدرود گفتم.
باید کاری را انجام می دادم ، کاری را که تا به آن روز از آن غافل بودم.
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 6:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
ز خاک من اگر گندم برآيد / از آن گر نان پزی مستی فزايد
خمير و نانوا ديوانه گردد / تنورش بيت مستانه سرايد
ميا بی دف به گور من ای برادر / که در بزم خدا غمگين نشايد
بدری زان کفن بر سينه بندی / خراباتی ز جانت درگشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان / ز هر کاری به لابد کار زايد
مرا حق از می عشق آفريدست / همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستی و اصل من می عشق / بگو از می بجز مستی چه آيد

قسمت پنجم
کویر را ، این مخلوق عجیب و تنهای خدا را پشت سر می گذاشتم ، آرام و هدفمند ، ریگها و شنهای خلوص زیر پاهایم جاری بود تا اینکه سایه ای را در کنارم احساس کردم.
پیر مردی سالخورده ، با عصایی کهنه ، لاغر ، خمیده و کوتاه قد ، سرش به پایین بود و هر از گاهی نگاهی به دور دستها می کرد و آرام گام بر میداشت .
همچنان که کنارم راه میرفت و توجهی به من نمیکرد گفت:
اینگونه با خودت شخوی نکن جوان ، هنوز همه چیز را نیاموخته ای .
وسط این کویر چه می خواهی ؟ به دنبال چه می گردی؟
هدف و خواسته ات چیست ؟
خواستم جوابش را دهم اما کلامم را قطع کرد و گفت : باید بخواهی!
اگر نخواهی که نمی شود ، خواستن پیروزیست .
بر زبان آوردن سخنان آشفته و خشمگین و گره بر ابروان انداختن و در هم کشیدن چهره و بد خوابیدن سودی ندارد. باید بخواهی !
گفتم : می دانم ا...
باز سخنم را قطع کرد و گفت :
نه تو هیچ چیز نمی دانی ، تازه اولش هست ، این فطرت توست ، این دانش توست که تسلیم حق میشوی اما هنوز خواستن را نیاموخته ای. چه خوب بود اگر این کار را می آموختی .
خوب نگاه کن ، من می خواهم که به خورشید برسم ، پس آنقدر قدم میزنم و آنقدر بر خواستنم پا فشاری و صبر می کنم تا به آن برسم و می دانم که می رسم چرا ؟ چون که به هدف و خواسته ام ایمان دارم ، اما تو چه ؟
می خواهی که به هدفت برسی ؟
تفاوت تو و این شنها و ... و یا آن بوته ای که زیر پاهایت هست و همین الان لگدش کردی چیست ؟
خوب فکر کن ، اصلا میخواهیی که ادامه دهی ، می خواهی که تغییر کنی ، اصلاح شوی ، کامل شوی ، پاک شوی و به مقصد برسی ، یا نه میخواهی مثل مردم باشی؟
این خواستن و خواسته های انسانهاست که آنها را از یکدیگر متمایز می کند.
تصمیمت را بگیر ، چیزی را که میخواهی واقعا باشی بخواه !
همین که خواستم برگردم به رویش و جوابش دهم دیگر نبود ، برقی در خورشید ، چشمانم را معطوف گرد ،جالب بود ، او به خورشید رسیده بود !
باورم نمیشد ، واقعا عجیب بود اما واقعیت داشت . در کمتر از چند صد متر سومین شهر عشق مثل نوری از جلوی چشمانم گذشته بود.
آخرین جمله اش این بود : تصمیمت را بگیر .
و من باز غرق در فکر شدم.
هر چند سخن گفتن با همه را و زندگی با همه را و آموختن از همه را آسان میافتم اما آگاه شده بودم که چیزی مرا از همه جدا می کند.می دیدم که مردم کودکانه یا جانور وار زندگی می کنند و من هم از آن زندگی گریزان بودم ، می دیدم که مردم رنج می برند و لحظه ای خوشحالند آن هم غفلت وار ، می دیدم که مردم برای چیزهایی که در دیده ی من ارزش و بهایی ندارند از جمله پول و خوشی های کوچک و شکوه ناچیز شکنجه می برند ، می دیدم که یکدیگر را نکوهش می کنند و می آزارند ، می دیدم که از دردهایی می گریند که من به همه ی آنها می خندیدم و از نداشتنی رنج می برند که من حتی آنها را درک نمی کردم و تفاوت من با مردم به اندازه ی تمامی آن خواستن ها بود و تمامی این تفاوتها ، به مجرد ناپدید شدن آن پیر مرد در میان آن کویر در جلوی چشمانم رژه می رفتند و من همه را از نزدیک می دیدم ، آنجا بود که با خواستن آشنا شدم ، درست خواستن و خواستن هدفی درست .
شاید تا به آن روز این راه بود که مرا میخواند اما از آن لحظه به بعد این خواسته ی درونی من بود که مرا به حرکت وا میداشت.

خواستم که پاک باشم ، پاک فکر کنم و پاک عمل کنم .
و حرکت کردم به سمت آنگونه بودنی که باید باشم.
و این خواستن ، روحم را استوارتر از همیشه به مقصد بعدی همراهی می کرد.
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 23:37 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خداوندا ، من تو را با عزم برخاسته از عشق و اخلاص درون و صدق نیٌت می خوانم ، هم اکنون نیازمند توجهت هستم ، به فریادم برس .

از دهان گل شنیدم بر سر بازار گفت / هر که با ناکس نشیند عاقبت رسوا شود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی / صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود
این زبان را چون کلیدی دان در گنج سخن / پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم در هر شوره زاری کاشتن بی حاصلی است / صبر کن تا یک زمین قابلی پیدا شود
آسیاب رزق ما در گردش است ای مدعی / با دو صد خون جگر یک لقمه نان پیدا شود.
قسمت چهارم :
هر چه بود شعبده بازی خداوند به وسیله ی زمان جلوی چشمانم بود که به طرز شگفت آوری واقعیات و حقایق را یکایک و پشت سر هم به رخ چشمانم کشیده بود.
واقیت آن چیزی نیست که من می گویم بلکه آن چیزیست که برایم اتفاق افتاده و تمامی این کلمات بی گناه به جرم نوشتن من تنها می توانند شکل و ظاهر تمامی آن رخدادها را اندکی نمایش بازی کنند.
گذشته را در ظاهر کلمات در حد توان خود به تصویر کشیدم گذشته ای که من آن از هر طغیان ، از هر جستن و هر سر برکشیدنی در برابر خویشتن آشفته می شد ، اما زمان برایم چیز دیگری رقم زد .
بعد از جنگل و کلبه حال نوبت به کویر رسیده بود ،دومین شهر عشق واقع در کویر . وقتی اولین گامم را در کویر گذاشتم ، همه چیز در برابر نگاهم آرام و خاموش و گسترده بود و تمامی دلهره هایی که اجداد من در اعماق جنگلها داشته اند آن روز در جان من وسط کویر خانه داشت .

زمان و عمر ، مرا چنان ساخته بود که با سکوت و تفکر فقط بیننده ی این مخلوق عجیب خالق بودم.
گام هایم را برروی شنهای کویر می شمردم ، وجب به وجب و ذره به ذره ی آن را در خاطرم ثبت کردم . در آنجا فقط تسلیم و بیش از همه سکوت بر همه جا حاکم بود.
تا این که باز مشاهده کردم و یافتم آن چیزی را که در جستجویش کویر را طی می کردم.
مردی نرم و دل زنده با چشمانی هوشمند و زیرک و دهانی وقت شناس ، انگار اینها را از چشمانش می خواندم ، عجیب بود اما تمامی اینها را می دیدم ، مثل روز .
در حال خرد کردن چوب بود ، هیزم تهیه می کرد ، آرام به او نزدیک می شدم طوری که متوجه حضور من نشود.
ناگهان گفت : هر کس چیزی می دهد که دارد ، بازرگان کالا ، معلم درس ، کشاورز برنج و ماهیگیر ماهی ، بسیار خوب ، اما شما چه می دهید ؟ چه آموخته ای که بتوانی بدهی؟
یک دفعه به خودم آمدم و با لحظه ای درنگ گفتم :
سکوت ، سکوت را آموخته ام و ... و نوشتن را !
گفت : نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است .
مرا سلام گفت و همراه خود به نقطه ای دیگر برد و باز تبر خویش را برداشت و به کار خود مشغول شد.
خوب به حرکات ، رفتار و اعمالش دقت می کردم ، کارش را با دقت و دلدادگی انجام میداد و من یاد گرفته بودم تا بیشتر بیاموزم و کمتر سخن بگویم ، ساعتها فقط نظاره کردم و او همچنان کار می کرد و با تبر خود هیزم خرد می کرد.
و من فقط فکر و سکوت !
من که کنجکاوی حاد و خستگی ناپذیری داشتم برای گرفتن و فهمیدن و بخصوص ، فهمیدن آنچه دیگران نفهمیده اند ، یعنی کشف کردن ، یا لااقل ، خود مستقیماً فهمیدن خوب و دقیق سکوت میکردم و تفکر را عمل می کردم .
درست یادم هست ، چابک ، مهربان و مقتدر بود ، اطمینان در عمل و تسلط به کار از هر ضربه و لبخندش ساطع بود.نگاه تند و زیرکش که از آن برق نبوغ اندیشه و عمق و ظرافت روحش مرا چنان پریشان و در عین حال مجذوب کرده بود . در برابرم بزرگ ، اندیشمند و بزرگوار می نمود . روحی بزرگ و اسرار آمیز بود که برای بیدار کردن من ، مامور شده بود تا با ضرباتش روحم را صیقل دهد .
همچنان ضربه می زد ، کار می کرد ، پیاپی و یکریز و با هر ضربه اش و با هر عملش به من درس میداد ، نه با گچ و تخته ، نه با جمله و جزوه بلکه با به آتش کشیدن روح ، نه از عذاب و ریاضت بلکه از لذت فهمیدن ، از شوق دگرگون گشتن ، از شادی انقلاب ، از خوشحالی دانستن .
نه رنح می کشید ، نه نیازی داشت و نه نگرانی ای ، نه عطشی ، نه عصیانی ، نه رفتنی ، نه ماندنی ، نه درنگی و نه هیچ چیز دیگری ، فقط و فقط کار و تلاش ، انگار هدفی را دنبال میکرد و به هیچ وجه حتی حاظر نبود یک لحظه هم از آن غافل شود.
جالب بود !
چه بگویم ؟ که علم عشق در دفتر نباشید ، موسی را خضری بود ، مولانا را شمسی ، محمد را جبرئیلی ، بودا را مرده ای ، سقراط را فرشته ای و دانته را ویرژیلی . و برای من تبری در دستان توانمند معلمی !
که هر ضربه اش تجلی کننده ی درس بخود آمدن یا از خود رفتن برای روح من بود .
خداوند کتاب حکمت را اینگونه برایم نسخه پیچ کرده بود .
بعضی ارواح بی درد و خواب آلود ، برای بیداری و درد آلود شدن و آشنایی با حقیقت به تازیانه های محکمتری نیاز دارند و تازیانه من در شکل تبری در دستان شمسی بود که قرار بود سفر به آسمان را از نزد او آغاز کنم.
آنجا دانشگاه من بود ، و تنها یک استاد بود و بس ، بهر حال درس آغاز شده بود ، به همین سادگی ، استاد که نه ، شمس من با تبر کهنه و دستان کاریش اینگونه مرا با رفتن آشنا می کرد.
در نوع خودش جهادی بود عظیم و من از نزدیک نظاره گر این جهاد اکبر بودم.نبرد بزرگ بین انسان و کار ، انسان و تقدیر ، انسان و سرنوشت ، انسان و نفس !
من با نگاه های کنجکاوانه و تشنه ی خود کار عظیم او را می نگریستم و بی صبرانه پایان کار را انتظار می کشیدم ، تعلیم با تبر ، جالب است نه ؟
او به من داشت می آموخت که به آنجا از کجا و چگونه باید رفت ! درسی که من شاگرد را از شکوه و حیرت و هراس ، ساکت ساکت کرده بود .
تا این که دست از کار کشید و زبان به سخن گشود و گفت : تا به این روز نه خود را آزرده ام نه دیگران را و هرگز هیچ کاری با سرزنش درست نشده است اما اگر واقعا طالب خیری باید هدفت را اصلاح کنی .

بلوغ فکری ، آشنایی با خدا ، خویشتن خدایی ، گفتگو با خدا ، تشخیص درستی ، تسلیم حقانیت ، پرورش اراده ، تلاش فردی ، قیام علیه نفس ، تزکیه نفس ، پاکی حواس ، ترک معصیت ، رستاخیز درون ، رها زیستن ، خدا محوری ، بندگی مخلصانه ، رفتار انسانی ، نگرش عاقلانه ، عمل عاشقانه و سلوک عارفانه ، همه ی اینها می توانند هدفی والا باشند اما به یاد داشته باش به هیچ وجه هدف وسیله ی رسیدن به آن را توجیه نمی کند و جز وسیله ی پاکیزه برای اهداف شریف ، چیز دیگری شایسته و در خور توجه نمی باشد و همواره باید هدف ، شریف و وسیله ، پاکیزه باشد.
بار دیگر ما بقصٌه آمدیم / ما از آن قصٌه برون خود کی شدیم
آن زمان که پیش بینی آن زمان / تو پس خود کی ببینی این بدان
سیل چون آمد بدریا بحر گشت / دانه چون آمد مزرع گشت کشت
موم و هیزم چون فدای نار شد / ذات ظلمانی او انوار شد
نه هر جای مرکب توان تاختن / که جاها سپر باید انداختن
و گر سالکی محرم راز گشت / ببیندند بروی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند / که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بر دوختست / یکی دیده ها باز و پر سوختست
کسی ره بسوی گنج قارون نبرد / وگر برد ، ره باز بیرون نبرد
اگر طالبی کین زمین طی کنی / نخست اسب باز آمدن پی کنی
تامل در آیینه ی دل کنی / صفایی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند / طلبکار عهد الستت کند
بپای طلب ره بدانجا بری / وز آنجا ببال محبت پری
بدرٌد یقین پرده های خیال / نماند سراپرده الٌا جلال
درین بحر جز مرد راعی نرفت / گم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی که این راه برگشته اند / برفتند بسیار و سرگشته اند
اندکی سکوت کرد و خیره به چشمانم شد و گفت :
اگر بخواهی مراتب شخصیت افراد را بشناسی باید از لابلای انگیزه ها و اهداف آنان جستجو کنی ، بعد از اخلاص باید هدفی مقدس و عظیم داشته باشی وگر نه راه به جایی نمی بری.
از آن لبان سرخ و خردمند چیزها آموختم ، دستهای نرم و بزرگوار کاری او چیزهایی فراتر از امور عادی را به من می آموخت ، آموخت که کسی نمی تواند بی بهره بخشیدن شادمانی ، شادمان شود و نیز آموخت که هر عمل و هر نگاهی رازی دارد که می تواند به آن کسی که توانایی دریافت آن را دارد شادکامی ببخشد.
اویی که در حین کار سختی ها را آرام میپذیرفت و اگر آسیبی می دید می خندید ، همواره در آرامش بود ، هرگز غم بر او چیره نمی شد و همواره در تقارن شک استوار بود و هرگز ترسی به خود راه نمی داد ، اویی که کار واقعی را به من آموخت ، آموخت که هدف والاتر از عمل است و عمل تنها وسیله ای است برای رسیدن به هدف.

ساعتهای شگفت آور ، دلپذیر و زیبایی را با آن مرد هوشمند گذراندم ، شاگرد او شده بودم ، یار تن او شده بودم ، دوست او شده بودم و در نهایت مهمان روح او ! و در آن لحظه ارزش و معنی زندگی من در پای او بود و او مرا با هدفی شگفت ، عظیم و والا آشنا کرد .
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 17:35 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
در این شبها انسانها دو دسته شده اند ، یا سیاسی اند یا غیر سیاسی ؛ و این آفتیست که مصلحان مذهبی ما را به مسلخ فنا برده است.

قسمت سوم
و من نشسته بودم
آرام و بی صدا در گوشه ای و فقط گوش میدادم . نگاه می کردم ، در آن لحظه همه چیز برایم مطلق بود ، سکوت ، عرفان ، درس ، پند ، اندرز ، خدا .
در چهره اش که می نگریستم از خویشتن خویش شرم میکردم و از درونم جوششی به بالا و پایین میپرید ، در چشمانش جریان خلوص را می دیدم، چیزی را نمی جست ، چیزی را تقلید نمی کرد ، در آرامشی پیوشسته و ابدی فرو رفته بود ، و روشنایی عظیمی را در خودش پنهان کرده بود و مهر و محبت را با هر عملش به من هدیه می داد و من او را تنها از آرامشش باز شناختم از نگاهش ، از کلامش و از روحش که هیچ جستجوئی یا خواهش و یا ناراستی ای را در خودش راه نمی داد ، و من در آن لحظه با خود خلوص از نزدیک آشنا شدم.
تا قبل از آن همیشه به همه چیز تنها از دید عقل نگریسته بودم و جهان را زنجیری پیوسته و ناگسسته میپنداشتم ، زنجیری جاودانه که با علت و معلول به همه پیوسته شده اند ، همیشه جهان را در رنج می دیدم و از پایه ی رنج سخن میگفتم و در جستجوی راه رهایی از رنج بودم اما او وقتی که از دید من آگاه شد رو به من گفت :
لغزشی جسته ای ، باز در آن خوب و نیک بیندیش ، زنهار ، ای تشنه ی دانستن ، زهنار از جنگ کلمات و جنگل انبوه باورها و اعتقادات ، در باور هیچ معنی ای نیست ، چرا که میتواند زیبا باشد یا زشت ، هوشمندانه باشد یا از سر نابخردی ، و هر کسی میتواند هر باوری را بپذیرد و یا به دور افکند.
گفتم : من بر این گمانم که هیچکس از راه مکتب و درس به رستگاری نخواهد رسید و همین است که میخواهم به راه خود برم ، نه برای جستن راهی دیگر ، بلکه می دانم بهتر از خلوص راهی نیست ، اما برای رها کردن همه ی راهها و همه ی معلمان و تنها و بی کس به مقصد خود رسیدن باید حرکت کنم.
نظر شما چیست؟
گفت : داوری کردن زندگی دیگران بیش از اندازه ی گلیم من است ، من باید زندگی خود را داوری کنم . باید درست و حق را برگزینم و بدی و زشتی را به دور افکنم ، ما باید در جستجوی حقیقت باشیم .
و اینگونه ادامه داد :
تو هوشمندی . دوست من ، خوب میدانی چگونه هوشمندانه سخن بگویی . زنهار ، زنهار از هوشمندی بسیار !
و من در درون خود می اندیشیدم که: آدمی تنها هنگامی چنین نگاه و رفتاری دارد که بر خویشتن خویش چیره باشد . من نیز بر خویشتن خویش چیره خواهم شد.
او مرا با هفت شهر عشق پیش رویم آشنا کرد
گفت : اولین شهر خلوص هست که تعلم آن بر تو بر عهده ی من میباشد.
دومین ، هدف
سومین ، خواستن
چهارمین ، تلاش
پنجمین ، مراقبت
ششمین ، سلوک
و هفتمین را خودت به موقعش خواهی فهمید
سخترین آن برای کسی که قصد شروع داشته باشد در ابتدا همین قدم اول است یعنی خلوص .
این را بدان هر عملی که از اخلاص ، خالی باشد در نزد پروردگار اعتباری ندارد و تشخیص آن بر اساس معیار و میزان الهی است . نیٌت و خلوص کار زبان نیست ، بلکه یک عمل قلبی محض است و تلفظ نیٌت شرط خلوص نیست .
خلوص ، روح عمل و ریشه و پایه ی آن است و عمل ، تابع آن است و با صحت آن ، صحیح و با فساد آن ، فاسد می شود .
هر کس که به عمل گروهی راضی باشد از آنهاست ، خوب بر اعمال گذشته خود و اطرافیانت بنگر و بیاندیش ، اگر از کرده ی خود تا به این رضایت کامل نداری وادی خلوص را با گام توبه طی کن .
آری کسی که از هر جهت تسلیم حکم خدا گردید و نیکوکار گشت ، مسلماً اجرش ، نزد خدا ، بزرگ خواهد بود.
آن چه که انسان را به سوی عمل می کشاند ، می تواند انگیزه های فراوان داشته باشد . گروهی چون از عذاب خدا و جهنم می ترسند و گروهی چون به بهشت خدا طمع می ورزند گروهی هم چون برای خداوند عظمت ویژه ای قائل اند گروهی به خاطر شکر از نعمات خداوند و گروهی هم چون به خداوند محبت خاصی دارند و او را خیلی دوست دارد اطاعتش میکنند و بالاخره گروهی هم چون خداوند را شایسته ی عبادت می دانند او را عبادت میکنند .
آن دو گروه عبادت کنندگان از خوف و طمع در واقع ، خدا را وسیله برای دفع عذاب و جلب نعمت قرار داده اند و اگر ممکنشان باشد که از طریق دیگری ، غیر عبادت خدا به مطلوبشان برسند ، دنبال همان راه می روند.
این را بدان که اخلاص در عبادت در مرتبه ی اعلایش جز از طریق عشق تحقق نمی یابد.باید از عبادت به خدا برسی نه به بهشت.باید رضایت او را بدست آوری نه خلق را !
و وقتی نیٌت تو خالص باشد اطلاً متوجه خلق نمی شوی و وجود و عدم جمیع مخلوقات در حال عبادت نزد تو یکسان میشود.
عبادتت اگر برای جلب منفعت باشد همچون عبادت تجار است و اگر بر اساس دفع ضرر باشد ، همچون عبادت بردگان !اعمالت را از خود مبین ، از خداوند طلبکار مباش و هیچ وقت راضی به عمل خود مشو .
معیار اخلاص ، حجم عمل نیست بلکه خلوص عمل است ، معیار ، کیفیت عمل است نه کمیتش. وقتی می گویم عمل باید خالص برای خدا باشد یعنی انگیزه و محرکش ، تنها تقرب به حق باشد نه غیر.
فقیهان اخلاص را شرط صحت عمل ، حکیمان شرط قبول و عارفان شرط وصول دانسته اند .زدودن شایبه های شخصی یا دنیوی ، ضرورت اخلاص است و مخلص حقیقی کسی است که خواسته های خدا را بر خواسته های خود و مردم ترجیح دهد.
این را بدان که نیٌت بسیاری از کارهای کوچک را بزرگ و بسیاری از کارهای بزرگ را کوچک میکند. انتخاب خدا در بین خواسته ها و امیال و آرزوها از تمام اعمال دشوارتر است.
سپس اندکی سکوت کرد و آرام در را باز کرد و گفت :
این بود درس خلوص تو ، اولین وادی عشق.
حال آزادی که بروی ، راه سختی در پیش رو داری ، خوب بیندیش که چه ها گفتمت .
اینها را گفت و مرا که در بهت و تعجب غوطه ور بودم به جاده ی منتهی به شهر دوم راهی کرد.

او با حرفهایش تمام دلبستگی های دنیوی مرا از من گرفته بود ، همه چیزم را ، اما در عوض یک چیز به من بخشیده بود ، او خود مرا به من بخشیده بود.
آری خودم را !
چیزی از من جدا شده بود، چیزی همچون پوست کهنه ای که مار از خود می افکند. چیزی بود که دیگر در من نبود ، چیزی که در همه ی جوانی همراه من بود و در من بود و از من بود.
زندگی پیشین خود را در آن کلبه نزد همان عارف و معلم شهر اول عشق گذاشتم و راهی شدم .
آهسته به راه خود میرفتم و سرم از اندیشه ی خلوص سنگین بود. داشتم به جایی می رسیدم که علتها را باز بشناسنم !
فهمیده بودم که تنها از راه اندیشه است که دریافت ها دانش می شوند و از دست نمی روند ، واقعی می شوند و پخته.
تا به آن روز می خواستم خود را از خویشتن خویش برهانم و بر آن چیره شوم . اما نتوانستم ، تنها توانستم آن را بفریبم ، تنها توانستم از آن بگریزم ، تنها توانستم از آن پنهان شوم.
تا به آن روز در همه ی جهان درباره ی هیچ کس به اندازه ی خود نادان نبودم .
بی درنگ ایستادم و خشک و بی حس چشمانم را بستم و سرم را پایین انداختم و فقط فکر کردم.
بی جنبش در درون خود می گشتم که یکدم سردی عجیبی سراسر تنم را لرزاند و این در آن دم بود که نوری در درونم روشن شد.
دلیل اینکه درباره ی خود نمی دانستم ، دلیل اینکه من بر من و با من بیگانه مانده بود را یافتم و آن تنها یک چیز بود .
من از خود در هراس بودم، از خود گریزان بودم . همیشه در جستجو در بیرون بودم و میخواستم خود را نابود کنم ، اما حال در آن اندرون ناشناخته خویش درون هسته ی همه ی چیزها را میافتم.
پس از آن لرزه ی بیداری تا به امروز دیگر لرزه ای مرا فرا نگرفته است.
سرم را بالا گرفتم و آرام چشمانم را باز کردم

و چنان پیرامون خود نگریستم که گفتی جهان را نخستین بار میدیدم .
دیگر معنی و واقعیت جایی پشت چیزها نهان نشده بودند ، بلکه در میان آنها بودند ، در همه ی آنها .
تا به آن روز تنها بودم و چنین دریافتی نداشتم ، اما اکنون تنهایی را دریافته بودم ، پیش از آن چون عبادت می کردم و در فکر فرو میرفتم پسر پدرم بودم ، جوانی بودم کنجکاو و انسانی بودم به آیین پای بند اما اکنون تنها یک چیز بودم من خودم بودم ، منِ بیدار شده و بجز آن هیچ .
ادامه دارد...
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 3:31 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
این دهان بستی، دهانی باز شد!
تا خورنده لقمه های راز شد
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو!دولت بگیر
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
تا تو تاریک و ملول و تیره ای
دان که با دیو لعین هم شیره ای
طفل جان از شیر شیطان باز کن!
بعد از آنش با ملک انباز کن
لقمه تخم است و، برش اندیشه ها
لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها
قسمت دوم
حرفی نیست...
در سکوتم فریاد را نظاره کنید
فریاد در گلو خشکیده است ...
حرفی نیست....
چشمان بی فروغ
به دنبال کوچکترین روزنه رهایی
زبان قاصر از بیان
حرفی نیست...

همین اول راحت و رها بگویم ، نمیتوانم وصف کنم ،
خلاص
چقدر خوب بود که وقتی انسانها نمی توانستند کاری را تمام و کمال انجام دهند همان اولش بگویند که " نمی توانم " ، و اما چقدر سخت است گفتن این کلمه برای عده ی کثیری از انسانها .
اما من با آنکه از عهده ی وصف کاملش بر نمی آیم میخواهم وصفش کنم ، تلاشم را میکنم چرا که احساس راحتی میکنم ، آرامش ، آسودگی ، عشق ، عبادت و حتی عروج و این تنها نوشتن است که به خویشتن من تمامی آن حس های غریب و فوق العاده را هدیه می دهد و با من چنان کاری میکند و چنان حسی را به من القا میکند که در هیچ چیز دیگری مشاهده نکرده ام.
هوا تاریک بود ، شب بود . همه جا و همه چیز رنگ شب به خودش گرفته بود.
و من که تنها بودم یا شایدم تنها من بود در میان تاریکی های شب حرکت می کردم ، به سوی مقصدی که باید میرفتم . وصف مکان و زمانش برایم سخت است ، اما در یک کلمه میتوانم بگویم ، همه جا ساکت بود و من ساکت ساکت. و من اینچنین در ظلمات بی حد و اندازه ی شب حرکت می کردم و اینچنین با رفتار و روحیات شب همجنس شده بودم.
همچنان که گامی بر دیگر گامهایم می افزودم و درونم در تنهایی آرام خویش از عشق شعله می گرفت و می سوخت و طنین صدای گریه آلود و غم زده ام از درون آوازی غریب سر می داد و آوای محزون شعر خویش را زیر لبانم آهسته و آرام زمزمه میکردم چنان که مبادا کسی یا موجودی یا حتی درختان و برگهای زیر پاهایم بشنوند، از دور نور چراغ داخل کلبه ای از پنجره اش چشمانم را معطوف خودش کرد .
چنان نوری بر چشمانم تابیده شد که هرگز شدت آن از یادم نمی رود . در آن شبی که بی مانند بود آری کاملا بی مانند که هیچ چیز با هیچ چیز یکی نیست و آن شب همه چیز را به شکل عجیبی یکی کرده بود و همین که چشم گشودم خود را پشت در آن کلبه دیدم و همچون سایه ی روحی آواره که انگار گمشده ای دارد و چیزی را دنبال میکند آرام در زدم.
و روح من که تنها در برابر تسلیم آرام میگرفت و از تماشای صداهای خشن و ناآرام می هراسید و از هر طغیان و سرکشی آشفته میشد و آنچنان سخت پسند در آرامش بود که عجیبترین و تنهاترین ها را برای آرامش خویش برگزیده بود به مجرد باز شدن در خشکش زد.
روحم را می گویم ، ساکت ساکت و فقط نگاه ، اولین شهر عشق !

و ماجرا آغاز شد
دل من چو نور اندر آن تیره شب / نخفته گشاده دل و بسته لب
به شهرم یکی مهربان دوست بود / تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای تو / به نیکی گراید همی پای تو
جوان بود و از گوهر پهلوان / خردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرم / سخن گفتن خوب و آوای نرم
سراسر جهان پیش او خوار بود / جوانمرد بود و وفادار بود
مرا گفت کز من چه باید همی / که جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس / بکوشم نیازت نیارم به کس
سخن هر چه گویم همه گفته اند / بر باغ دانش همه رفته اند
چو خواهی که یابی ز هر بد رها / سر اندر نیاری به دام بلا
وگر دل نخواهی که باشد نژند / نخواهی که دائم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی / دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی / خداوند امر و خداوند نهی
که من شهر علمم علی ام در است / درست این سخن قول پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست / تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین / کزیشان قوی شد به هر گونه دین
منم بنده ی اهل بیت نبی / ستاینده ی خاک پای وصی
اگر چشم داری به دیگر سرای / به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زاین بد آید گناه من است / چنین است و این دین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم / چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایل است / تو را دشمن اندر جهان خود دل است
اگر نامدی این سخن از خدای / نبی کی بدی نزد ما رهنمای
چنین است فرجام کار جهان / نداند کسی آشکار و نهان
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 0:17 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

همه چیز همیشه و در همه حال در یک آن اتفاق می افتد ، مثل مرگ !
آشکار شد ، نوری از سقف اتاقم به روی دیدگان خیسم ، روزنه ای بود هدیه مانند تقدیم به روحم از طرف سقف این گیتی پر رنج ،
همه چیز تازه بود ، صبر کردم و فقط به اطرافم نگاه کردم ، فقط نگاه !
کاری که تنها در آن لحظه از من بر می آمد .
احتیاجی هم به هیچ سخن یا ناله و حرفی نداشتم ، چون که همه چیز را احساس میکردم ، گنگ و مجهول اطرافم در جلوی چشمانم رژه میرفت ، اصلا نمیدانستم که چه باید انجام دهم ،
اگر بخواهم از رنگ دنیایی که دیدم بگویم هیچ فایده ای ندارد چون که از رنگ سخن به میان آوردن بسیار دشوار است و در عین حال چون یکرنگی خاصی را می طلبد و هیچ رنگی یک رنگ نیست از بیان ظاهر عاجزم .
در آن لحظه و برهه از زمان در آنجا از نظر خیلی ها ممکن بود هیچی به نظر نیاید اما از دید چشمانی که در همه حال سخن می گویند آنجا پر از رمز بود ، راز ، شگفتی و ...
چشمهایی که فقط به دنیای اطراف خود می نگرند و فقط حرف میزنند و می خوابند و شکایت میکنند نه ، نه که نه ، اصلا نه !
طرف حسابم آن چشمهاییست که میبینند ، و همین دیدنشان بیانیست بس عظیم که با سکوت خود صحه ای بر چشم حقیقت بینشان میگذارند .
بیان و زبان که فقط با لب و دندان و دهان به معرض نمایش قرار نمی گیرد . هر کسی را دو زبان است یکی در ظاهر که همه دارند و دیگری در باطن ، و میزان انسانیت هر کس بستگی به آن زبان نامرئی ای دارد که در ورای وجودش نهفته است و تنها از دریچه ی چشمانش جاری می شود .
براستی بسیار ناپسند و خودخواهانه است که بخواهیم همه ی زبانها را با سخن گفتن و حرف زدن بشناسیم ، بعضی چیزها را واقعا نمی شود گفت .
برای مثال این کلمات و حروفی که به هم چسبیده اند جز خطوطی در هم و بر هم نیستند که معنایی ظاهری دارند اما در ورای همین خطوط چیزی نهفته است برای خواهان و خواستارش .
داشتم میگفتم ، آنجایی که نه میتوان گفت جایی بود و نه میتوان گفت جایی نبود با هر نگاه خود شکلی را می دیدم و در ورای آن حقیقتی را کشف می کردم ، تا اینکه صفحه ی سفید کاغذی را در جلوی دیدگانم مشاهده کردم ، بوی تنهایی غریب و آشنایی می داد در درونش اتاقی را دیدم ، در آن اتاق آینه ای بود و در آن آینه روحی !
احساس خجالتی عجیب و خاص که هر آن سنگینی اش بر تمامی وجودم بیشتر میشد مرا در برگرفت ، همانجا نشستم و در حالی که آن کاغذ با تمام دنیای درونش در دستانم بود ترسی تمام هستی ام را فراگرفت ، با آنکه از همه ی چشمها پنهان بودم اما چشمان آن روح چنان مرا به خودش معطوف کرده بود که اجازه هیچ فکر و خیال و عملی به من نمیداد ، لحظه به لحظه با من سخن میگفت نه با زبان بلکه با چشم ، همه چیز را گفت ، همه چیزی را که باید میگفت و در هیچ جای دیگری نبود ، هیچ جا و من آنجا یکه و تنها به حرفهای ساکت آن روح درون کاغذ گوش میدادم ، تا اینکه در آخر از او یک سوال کردم
و آن این بود که تو کیستی و چیستی که اینگونه با من عجینی ، و از حقیقت همه چیزم و اطرافم آگاهی
گفت :
من خود خودت هستم !
در یک لحظه ناگهان ، از آن جهان به بیرون پریدم ، راحت اما سخت و تنها چیزی که میدیدم ، اتاقم بود و کاغذی در دستم و آینه ای در روبرویم !
امان ، امان از این روزگار که هر روز جهلی بر جهالت مردمانش افزوده می شود ، و خود انسان هم به اجبار و ناخواسته باید تن به ذلت مثل دیگران بودن در دهد اما به مجرد این که تنها شد به خود همیشگی و حقیقی اش باز می گردد و این یک تویی و خلوص مطلق جز در تنهاییش به وقوع نمی پیوندد .
هر کسی از هر نژادی خواهان پیوند است و پیوند ارواح بزرگتر قابل درک کوچکترها نخواهد بود ، البته نه آن کوچکتری که در این زمانه خیلی ها به خودشان قبولانده اند.
این ارواح بزرگ در طول تاریخ بشریت چنان پیوندهای غیبی عظیمی را با خالق خود می بندند که به همه چیز انسانهای مابعد خود بعد میبخشند و بذر معنی میپاشند ، اما ، وای ، وای به حال کسانی که نامی ازشان نمی برم ، که در جامعه و دوران کنون ما کم هم نیستند که یا کورند و مقلد ، و یا مقلدند و کور ! این عده هستند که از آن معنای زیبا و چند بعدی که آن ارواح عظیم از زندگی و خلقت و ... ترسیم کرده اند برای خود دکان نانوایی باز می کنند ، وای ...
بگذریم ...
این آدمی که در جامعه قرار میگیرد و دردها را پیاپی یکی پس از دیگری نوش جان می نماید ، به هر کجا که دیگر اطرافیانش میبرندش به راحتی در درون خود ، خودش را پیدا میکند ، حتی در دوردسترین نقاطی که ارواح خبیث در آنجا سکنا دارند !
معمولا چنین آدمهایی درون گرا و فرد گرا هستند که در درون گرایی خود برای برپایی خیر و زیبایی و صلح و خوشبختی در درون خود اغلب اوقات غرق در تفکر میشوند و همیشه برای خود مدینه ی فاضله ای تجسم میکنند و به امید رسیدن به آن سکوت و یا گاهی هم اندکی حرف میزنند .
اما وقتی که مخاطب و یار و آشنایی با اندرون خود یافتند تمامی سکوتهای مجهولشان را جبران میکنند . اما کو یار و مخاطب آشنا ؟
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 3:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
مکن کاری که برپا سنگت آید
جهان با این فراخی تنگت آید
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند
تو خود از نامه خواندن ننگت آید
ای خداوند
نمیدانم آنگونه زیستنی را که تو از بنده ی خود با چشمانت انتظار میکشی را از کجا بیابم و یا در کجا جستجو کنم.
اما تنها اکنون از تو یک چیز میخواهم و آن ، این است که در وجود نهانم ، آن حقیقت پنهانم ، آن ضمیر ناخودآگاهم هرچه پرشور تر تجلی کنی تا مرا در مقابلت آنگونه سازی که همچون آینه ای صاف نگاهت را همچون مرهمی بر روی زخمهای کهنه ی این دنیای مندرس انعکاس دهم.
در آن زمان که در رابطه ی خویش با تو به حقیقت نایل شدم آنگاه با تمام مخلوقاتت چنان خواهم بود که باید باشم .چنان که تو از من انتظار داری.
مسئولیت ، علم ، دین ، روشنایی ، ایمان ، فهم ، تعصب ، شعور ، شرف ، آگاهی ، عقیده ، بیداری ، اراده ، قیام ، فریاد ، تعهد ، درد ، هدف ، حقیقت ، شفا ، انصاف ، ادب ، وحدت ، فداکاری و عزت را بدون تو لمس کردن و خواستن خودخواهی پلیدیست که هیچگاه از تو درخواست نخواهم کرد ، تنها چیزی که از درگاه کبریایت خواهانم این است که با خود خواهی عظیمی در عمق فطرتم آن بندگی آرام و شایسته خداییت را آنگونه بیابم و از خواب بلندش کنم که در شایستگی بنده بودن و بندگی بندگان برگزیده ات تنها اندکی سهیم باشم و تنهای تنها آن زمان هست که بی نياز، آزاد ، بيپيوند ، تنها و مجرد از همه چیز،به معنا و ارزش واقعی تنهايی میرسم.
و آنگاه دانسته به سویت بال میگشایم !
نه به اجبار و تقدیر زمانه و یا با بالهایی شکسته !
ای آنکه تو طالب خدایی ، به خود آ
از خود بطلب، از تو جدا نیست خدا
اول به خود آ ، گر به خود آیی بخدا
اقرار نمایی به خدایی خــــدا

دیر زمانیست که ناگهان میاید و آرام میرود
و جز تسلیم شدن راهی در برابرش در توانم وجود ندارد
هر وقت که خواستم خود را آنگونه که باشم بیابم ابتذالی بس عظیم را در نگرش خود احساس کردم ، که چه بسا هر وقت آدمی بین بودنش و آنچه باید باشد فاصله ای نبیند یا آنقدر پست است که حقارت کوته بینیش اجازه فرابینی حقیقت را به او نمی دهد یا که واقعا ...
البته دومیش شاید در هر صد سال یک بار به وقوع بپیونند !
بینش من ، بینش تو ، بینش همه ی ما از آن چیزی سرچشمه میگیرد که هستیم ، در حالی که خیلی ها از بودنشان گریزانند و برخی هم به آنچه هستند چنان میبالند که تنها در لحظه ی مرگشان وقتی در مقابل چیزی که می بینند احساس حقارت میکنند تسلیم بالیدن به هیچی خود میشوند.
براستی در لحظه ی مرگ چه می شود ؟
نفس بند می آید یا که آسمان و زمین از غفلت عظیممان به ستوه می آیند یا که فرشته مرگ حوصله اش از گناه کردنمان سر میرود یا که خالقمان ما را به نزد خود فرا می خواند ؟
به هر حال برای همه کس ، در هر جایی که هست چه آنکس از محیط و اطرافیان و قشر و فرهنگش تاثیر گرفته باشد یا خیر آرزومندم که قبل از مرگ نهاییش ، یک بار ، حداقل یکبار مرگ را آنگونه که باید در وجودش تاثیر بگذارد با چشمان حقیقی خود مشاهده کند نه با چشمانی که از تکه ای گوشت و خون است !
وارد جزئیات ماجرای زندگی پس از دیدن حقیقت آن عده غیر انسان که تغییر در نهادشان راهی ندارد نمی شوم ، چرا که به قولی :
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو ، رنج مگو جز سخن گنج مگو
اما چه تغییر عظیمی دیدن دنیای پس از بازگشت را در بر میگیرد که فرد متغیر به خیر در درونش چنان اعتماد به نفسی پیدا میکند که انگار بر راه راستش اطمینان دارد ، نه آنگونه که از او انتظار دارند بلکه آنگونه که باید .
عظمت را می پرود ، نه در خود و نه در دنیای فانی خود بلکه در طرز و شیوه چگونه دیدن و نگاهش . از خیال و وهم بیرون می آید ، و در یک جمله بر در کفر میرود تا که به ایمان برسد !
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست
بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيــست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش
زين معمـــا هيچ دانـــا در جهــان آگاه نيـست
اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب
كاندرين طغرا نشان حسبة ً لله نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست
بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود
خودفروشان را به كوي مي فروشان راه نيست
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي ست
عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 6 تیر1388 ساعت 12:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

در حال که مهمترین زمانهاست تنها مکر سرنوشت است که مرا وادار به برداشتن قلم کرده است.
حالی که در حینش نه زندگی میکنم و نه کار ، تنها حال !
زمانهای دیگر سرشار از رفتن و رسیدن و ساختن و بیماری هستند لیکن تنها این حال است که گذشته و آینده را خواهد ساخت.
حال تنها میتوان زمان را همچون گلبرکی در دستان خشن خود گرفت و به راحتی به باد خشکی احساس سپرد و هم میتوان همچون عاشقی در پایش سوخت و طعم مرگ را هر چه طبیعی تر لمس کرد.
گذر زمان چشمان مرا سرشار از اشکهای پیاپی ای میکند که تنها برایشان رنج و پریشانی قابل درک هستند.
زمان و مکان مفهومی متفاوت با آنچه هست را برایش پیدا کرده ، چشمانم را میگویم،
و در این متفاوت زیستن هست که در میابی حس کردن و فهمیدن و دیدن و شناختن دردها ، رنگها و طرحها در تنهایی چقدر زیباتر و لذیذتر از زیر سایه ی کسی بودن است ، آنوقت به تنهایی خود میبالی و آن زمان تمام حرفها و گفتار و رفتار و نگاه و دید و اعمالت برای دیگران نامفهوم و بی ربط میشود .
لحظات سرشار از اندیشه و تحیر و درد در تنهایی و خلوت همانند آجرهایی میمانند که به وجود خلقتت معنای بودن و مفهوم زیستنی میدهند که هرگز در هیچ کتاب و هیچ انسانی نخواهی یافت.
با خودت می اندیشی ، صمیمانه ، با خلوص ، آنگاه انس و آرامش را از همنیشی با وجودی ماوارء خود احساس خواهی کرد ، وحدتی در درونت به بالا و پایین می پرد ، احساسش میکنی ، در مشتت میگری ، و آن را با خویشتن حقیقی بودنت میامیزی.
و آنگاه از حرف ، که نشخوار آدمیزاد هست دوری میکنی ، پوچی را پشت سر میگذاری و تمییز بین اصل و حقیقت را با مصلحت تشخیص خواهی داد.
براستی که برای دیدن برخی از حرفها و فهمیدن برخی وقایع از گوش و چشم و فکر کاری ساخته نیست . آنجا هست که باید از آنچه بود دست کشید و بلند شد و رها و خود شده تن به سختی های خودشناسی و خدا محوری داد پس آنگاه هست که آدمی در وقایع و اتفاقات مهم واقع بر سر راهش حقیقت های گوناگونی را لمس میکند ، در میابد ، می فهمد و میگرید.
چون خیلی از انسانها فقط زندگی میکنند که کرده باشند ، همین .
درواقع تنها لمس میکنند ، کاری که یک موش صحرایی هم آنرا انجام میدهد.
در این مسیر پر تلاطم و پر موج مرد افکن سهمگین سختی های زندگی هست که میتوان سرچشمه ی طبیعی و حقیقی بسیاری از احساسهای مجهولی که در عمق نهاد وجود انسان هست را دریافت.
در این مسیر هست که برای انسان ماندن هر روز جهادی باید تا که مبادا تن خود را حتی تنها به اندازه ی دانه خردلی به پستی های آلوده و شیطانی که به دست طبیعت به وجود آمده است آلوده کرد ، چه بسا که انسان هم خود جزئی از طبیعت است!
چه می گویم ...
این همه که شد طریقت
پس حقیقت چه میشود ، با زانوانی لرزان و کوله باری از گناه به دوش و بیمناک و ترسان از سرنوشت موهوم که نمی توان راهب معبد خاموشی ها شد.
اینجاست که رستاخیزی لازم است.
خواهند گفت که : علیه چی ؟ مگر انسان خلق شده است که فقط بجنگد و بکشد و روزی هم بیفتد بمیرد ؟
و شکسپیر پیر در جوابشان لب به سخن میگشاید و میگوید که برای لذت بردن از زندگی کافیست که فقط کمی احمق باشید !
از گذشته پرستی و گرایی و هرآنچه که بوده تنها تجربیات را از کیسه ی اعمال باید برداشت و باقی را به باد فراموشی گذر ایام سپرد تا که دیگر از حال حداقل بیزار نباشیم.
و اما حال که بخواهی سالک راه فراموشی ها شوی همه چیز رنگ جدید و نویی به خودش میگیرد حتی نفس کشیدن و نفس کشتن !
میبینی که سخن ها ، دیدها ، دیدارهای همه و همه تنها از یک چیز است ... خاک
که آدمهایی پر از هیچ عالمی کامل را رها و همچون ناقص پرستانی شیفته و فریفته ی سرایی بی روح و سرد و ساخته ی دست خود شده اند.
نمیخواهم به نظر و عقیده و دیدشان حتی لحظه ای بیاندیشم که آنرا گناهی بس عظیم میدانم تنها به سرنوشتشان فکر میکنم که چه کاری ، چه قدمی و چه های دیگری در راه بینش و فهم و درک خود کرده اند ؟
تنها همین !
واقعا نمی ترسند ! واقعا هیچ هراسی وجود آدمی را در بر نمیگیرد وقتی که خویشتن حقیقی خویش را گم کند ؟
نمیدانم شاید این من خویشتن است که از من جدا شده یا که من او را از خویشتن رهانیدم که از میان این همه نعمتهای این جهان تنها تنهایی را به انتخاب خویش برای خود انتخاب کرده است.
همچون شهیدی که گوارا و لطیف در آغوش فرشتگان جان میسپارد دستم را رها و طاهر بر روی کاغذ به این طرف و آنطرف میبرم تا که شاید نقشی از آن درآید و عده ای را از روزمرگی و خود محوری شوم و شرم آور خویشتنشان برهاند .
سرود هجرت را باید زمانی بر لب جاری ساخت که قبل از آن طعم مرگ را چشیده باشی براستی که باید مرد پیش از آنکه مرد !
جامه را اینجاست که باید غسل داد و فکر را شست و درون را تهی از تمام پلیدی ها کرد.
تنها حجاب انسان این خود خودش هست که باید از میان بردارد.
درحقیقت در ابتدا همه چیز مانع است اما به مجرد این که انسان رها شد آن همه چیز ها وسیله میشوند برای نیل به سوی بهترین ، کاملترین ، پاکترین ... چه بگویم ... اینجاست که کلمات از یاری رساندن به دستم عاجزند و هیچ حرفی توان بیان آنرا ندارد.
باش ، زندگی کن ، لذت ببر اما درست ،
هرچیزی راهی دارد حتی نفس کشیدن !
همه چیز را با متوسط بودن ومیانه بودن که نمیتوان به ابتذال و خاری کشاند ، در بعضی کارها باید هیجان آور بود ، یکتا ، با شکوه و عظیم مثل هنگام سجده ! چه اجتماع ضدینی میشود غرور تعبد و سجود تعبد !
اکثریت تنها تلاش میکنند بنا به عقل خود بد نباشند .
در واقع چنان معنای خوبی و عالی بودن و انسانیت و شرافت و کمال را به لجن کوته نگری خود آغشته میکنند که حال آدم از همه چیزشان بهم میخورد.حتی فکر کردنشان .
خوب ؛ این بد نبودن یعنی چه ؟ یعنی درست غدا خوردن ، درست نشستن ، درست راه رفتن ، نفس کشیدن ، صحبت کردن ، درس خواندن ، نمره گرفتن ، تشکیل زندگی دادن ، رفتار کردن و ...
اینها که همه اش مقتضی طبیعت هست .
پس درست هست که میگویند انسان هم جزئی از طبیعت هست !
عجب ! پس خوب بودن یعنی بد نبودن ؟!
اما آموزگار و استاد من چیز دیگری به من آموخت ،
نه آموزگاری که در این دوران مردم میگویند ، کسی که به آدم علم و ادب و حکمت و اخلاق و در یک کلمه انسان بودن را می آموزد
وگرنه فقط علم را که هر باعلمی میتوانست به من یاد دهد.
اما درست در همان لحظه که غرق در خودت و دنیای اطرافت هستی چنان روزگار و زمانه دست به دست هم برایت یک حادثه ی عظیمی را خلق میکنند که ناگهان خود را در میان آن بازی تنها میابی !
آنگاه میفهمی که میتوانست آن گاه اصلا برایت رخ نهد ، در جستجوی حقیقتش رهسپار طریقت میوشی تنها از رسیدن به حقیقت باز میمانی و استادی را میطلبی و گرنه اگر غیر آن را بر میگزیدی ، راه میرفتی و میرفتی و به آن حادثه پشت میکردی و همانطور که بودی نه آنطور که باید باشی پیر میشدی و مثل خود و آخر کار هم مثل همان موش صحرایی می مردی !
اما اگر هم به پیر راهت گوشه چشمی توجه کردی او تو را راهبر خواهد بود !
مگر اینها را جایی خواهی یافت ؟
در کتاب ؟ رشته ی تحصیلیت ؟ مدرسه و دانشگاه ؟ والدین ؟ دوستان ؟ یا با تفکر و عقل و نبوغ و هوش تنها و ناقص خودت ؟!
نخیر جان تنها راه رهایی از تعصب خود پرستی انسان پیروی از حاجب درگه نومیدی هاست مگر بی راهبری سالکی که خود خودش را سالیان سال از راه و رسم این منزل مملو کرده است میتوان طی کرد ؟
اگر طی کردی ، از همه چیز ، و هرچیزی که هست نه در این دنیا نه در همه جا بلکه در جایی نیست که نیست لبریز میشوی ، آنگاه به این موضوع پی میبری که بی آشنایی با او چه روح فقیر و دردمند و عادی و معمول و پست و حقیر و احمقی داشتی !
چه روحها که در تنهایی خودگرایی خود پوسیدند و ماندند و مردند و هیچ وقت طعم بزرگ شدن تا ناکجای خود را نچشیدند.
به همین علت خیلی ها وجود حقیقیشان تنها و تنها محصور بین خود و نفسشان هست .
هر وقت با این روحها برخورد داشته ام بر خودم لرزیدم که چرا و به کدامین دلیل باید با این حقارت و پلیدی مواجه میشدم.
هرچه که بیشتر فکر میکنم قلبم مملو از نفرت عجیبی میشود که از گفتنش عاجزم.
چون نمیتوانم فقط با زبانم حرف بزنم از ادامه اش عاجزم.
در اینجاست که عمیقترین و پرمعنی ترین سخنی که میتوان به میان آورد سکوت است و بس.

هر بشری ، هر انسانی دو نیمه است ، خوب و بد ، عشق و منطق ، فقر و ثروت ، آسمان و زمین و ...
که برای گزینش درست آن از هم ، الم باید نه قلم !
غرق در تعجب میشوم که این انسان چگونه موجودیست گاه به پستی زمینهای پست و گاه آنچنان عروج میکند که در وهم نگنجد.
بارها شده است که حتی از یک روح معمولی و خار هم خیلی چیزها را آموخته ام ، که ناخواسته با آموختنم مرا عبد خویش ساخت.
اما بر خود مسئولیتی را واجب دیدم که به روحی نزدیک شوم که آخرت را توصیف میکرد ، نه با زبان بلکه با اعمالش ، آنگونه که دستش سخن میگفت ، در حالی که زبانش میشنید و چشمش گوش میداد و با گوشهایش میدید !
آنگاه با دیدن چنین روحی زنده میشوی و همه و همه چیز برایت یکی میشود ، صوری در گورستان وجود قدیمی ات دمیده میشود ، رستاخیزی بر پا میکنی ، آنچنان که باید باشی نه آنگونه که هستی ، آنچنان که خدا می خواهد .
آنوقت هرجایی برایت جوری میشود و همه جا یک جور !
... بگذریم
با هر نفسی که استشمام میکنم یک گام به جلو تر میروم ، به سمتش ، که عقب گرد در راه رسیدن به او جایز نیست.
حال که به اینجای داستان رسیدی بگذار فاش بگویم تمام اینهایی که با چشمانت خواندی حاصل یک لحظه است ،
لحظه ای که برای اولین بار تصویر خود را آنچنان که حقیقت داشت در وجود واقعی آینه ای دیدم ،
و چقدر هیجان آور است دیدن به چشم حقیقت راستین و درست خویشتن
و چه شوری دارد تماشای تصویر روح خویش در آینه !

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 5:27 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
سالهاست عاشقانه با او زیسته ام رابطه ی او و من همچون رابطه ی یک روح با جسمش است. درسفری که به سویش در طول سالیان سال کرده ام شبی به من گفت: تاکنون مرابا گوش دیده ای،حال مرا با چشم بشنو! ومن شنیدم... .

نه نغمه ني خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان نه باده ی صاف کهن
خواهم كه به خلوتكده اي از همه دور
"من باشم و من باشم و من باشم و من"
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 2:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

حدیث خوب و بد ما نوشته خواهد شد زمانی که کتاب اعمالت را در جلوی دیدگانت حاضر دیدی باید با هرگونه امیدی وداع بگویی. اکنون است که باید شجاع باشی و قلبی قوی داشته باشی.
چو بد کردی ، مباش ایمن ز آفات / که واجب شد طبیعت را مکافات
آدم بودن موهبتی الهیست که اکنون در اختیار توست خواه آنرا با انسانیت بیامیز خواه با حیوانیت عجین کن .
در نهایت این سرشت توست که باقی خواهد ماند اما این را بدان که اعمال تو سرشت تو را تحت تاثیر خود قرار خواهند داد همانند آبی که در هر ظرفی به همان شکل در می اید حال بکوش تا آینه ی ظرفت را گسترش دهی.
هر چقدر بکوشی به همان اندازه پاداش خواهی گرفت ، در واقع خواسته و ناخواسته وارد بازیی شدی که در آن داد و ستدی وجود دارد که ممکن است خیلی ها به آن دقت و توجه نکنند.
چرا بیهوده می کوشی ؟
لازم نیست به هر دری زده و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازی ،فقط بکوش تا در این وادی بازرگانی باشی که سود کافی را برده باشی و گلیم نفست را از آب گل آلود زمانه و امتحانات تقدیر سالم و پاک بیرون بکشی.
در درونت فریادی نهفته است به پهنای پهن دشت دید واقعی یک پنجره ی رو به آسمان ، اما در طول تاریخ بشر ، زمانه معدود کسانی را به خودش دیده است که آن پنجره را رو به نور حقیقت خود باوری و خدا محوری گشوده باشند.
همچنان که پیر مردی با عصای چوبین قدیمی خود و با قامتی خمیده و لباسی مندرس در حال بالا رفتن و گذشتن از کوهی به عظمت تمامی خواسته های نفسانی خودش و جهان اطرافش است ، کوزه ای بر سر دارد که میخواهد آن را صحیح و سالم به صاحب اصلیش باز پس دهد ، تو نیز بکوش تا به دنبالش روی نه به طوری که همانند او کوزه ای برگیری و کار عظیم تری را انجام دهی ، چه بسا که هر کسی را بهر کاری ساختند تو نیز به دنبالش از کوه خواهش های نفس خودت راه را چنان طی کن که نه صاحب اصلی کوزه ی درونیت را برنجانی و نه خودت در روزی که در آن مفری نیست پریشان حال به این سو و آن سو گریزان باشی.

شما را به دیدن وب پارسیان با همکاری گروهی جمعی از دوستان دعوت می کنم
parsees.blogfa.com
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت 20:55 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
من کیستم ؟
سوالی که بارها و بارها ممکن است از خودت پرسیده باشی
شاید پاسخی یافته و خود را از گرداب عمیق عمق پاسخ واقعی اش رهانیده باشی
شاید هم همچنان همچون بادی سرگشته و حیران در جستجوی نا کجا آباد حقیقتی
خود را ساختن بهانه ایست برای زنده بودن در این دنیای دون
بدون دلیل زندگی کردن همچون نفس کشیدن بدون تفکری می باشد که فقط اتم های خلق شده ای را استشمام می کنی که بانی زیستن تو هستند اما دلیل اصلی خلقت آنها را تا خود حقیقی ات را نیابی نخواهی یافت
زمانی که با خنجر عقل و قلمت ، دست و پای نفست را قلم کردی آنوقت خواهی فهمید که چه چیز در ورای این قلم نهفته است و آنگاه به قدرت شگفت انگیز و خارق العاده ی آن ایمان خواهی آورد .

آنوقت قلم می شود تنها دلیل و مدرک برای اثبات وجود خود حقیقی ات تا که شاید بتوانی به سوال کیستی و چیستی خود پاسخی منطقی دهی .
روزی به این دنیا پا نهادی روزها گذشتند و تو را در کودکی ات می پرستیدند ، در نو جوانی ات مراقب نمراتت بودند ، در جوانی ات مواظب دهانت بودند اما همین که با به عرصه عقل و منطق درونیت گذاشتی خود را تنها می یابی ، آنوقت می فهمی که چرا تا به این روز کسی نبوده که تو را با حقیقت پنهان وجودی خود و جهانت آشنا کند.
استاد راست می گفت که مرا کسی نساخت ، خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کسی نداشتم ، تنها کسم خدا بود ، کس بی کسان .
براستی که جز بخاطر حقیقت نباید سخن گفت ، حرکت کرد و حتی نفس کشید.
خدا کند زیستنی داشته باشیم که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستنمان گذشته است حسرت نخوریم
و مردنی داشته باشیم که بر بیهودگی اش سوگوار نباشیم.
چگونه زیستن را دریاب نه چگونه مردن را !!!
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت 16:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ساعت 1:56 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
اگر گفتند مرد است و حرفش، تو بگو : مرد است و دردش. مرد است و اعتراف به جهلش
نمی دانم این ما هستیم که تا مرز سقوط پیش میرویم و بر لب پرتگاه بر پیراهن تو چنگ می زنیم تا سقوط نکنیم
یا تو هستی که تقدیر را آنگونه می نویسی که خود با پای خود تا مرز مردگی برویم و آنگاه به دادمان برسی
براستی که نمی دانم
اینقدر از دانایی و دانستن دم زده اند که حتی خود فرضی یمان هم نمی تواند تشخیص دهد که بی خود شدن و غرق شدن در خود آگاهی و اجتناب از خودخواهی و خود محوری و ناخدایی و با خدابودن در لحظات بی خودی به چه معناست
پیچیدگی چهارچوب کلمات چگونه میتواند همچون چلچراغ آویزانی بالای سر چهار پایه ای باشد که حتی به ذهن کودکانه ی عاقل گرای ما هم نمی رسد.
زندگی پر از وقایع و دیدارهایی است که سرنوشت انسان را تغییر می دهند . گاهی یک نگاه همه چیز را به یکباره متحول می کند . همه به سوی او در حرکتیم ، خوشا به حال کسانی که این ره صد ساله را یک شبه پیمودند !

هنوز هم صدای خنده های دردناکش مانند فریاد های گوشخراشی برای بیداری خفتگان شنیده می شود و هر شب خواندن سوره های عشقش اشک را به دیدگان عاشقان جاری میکند .
راستش دیر زمانیست که راه را گم کرده ایم و دیگر کسی در خانه اش را با خلوص نمی زند.
گمراهی آدمیان امری عادی و بدیهی شده است و همیشه برای رسیدن به محبوب خویش به جای اینکه در سر دو راهی ، راهی که منتهی به خدایشان می شود را انتخاب کنند ، به راهی که منتهی به بنده ی خدا می شوند رهسپار می شوند .
خواب زمستانی عظیمی ما را از انسانیت و ادب و غرور دور ساخته. مسخ شده ایم. دیگر همه چیز برایمان عادی شده . بر اساس عادت کارهایمان می کنیم و فکر نمیکنیم که برای چه و چرا ؟ زمان و مکان برایمان بی معنیست. همه طرف تاریکی مطلق و یک برنامه تکراری و بدون هیچ تغییری را برای صدها بار پیاپی تکرار می کنیم.
خویش وخویشتن را ازدورنمای دنیای امروز برانگیزیم تا شاید که دیروزی ازپی امروز درگذرد و برای لحظه ای هم که شده باد از سر پر باد ما به بیرون بجهد و حقیقت را ببینیم نه یافته ها و موهومات خود را .
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 2:0 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
جمعه نامه/برای از خود مرسی ها!
کسی که از خود راضی باشد تعداد ناراضیان از او زیاد است
چه شده ؟
از چه رو غمگینی ؟
نکند دیر شده ؟
تر شدی
زیر باران لابد ؟
مملو از شور و شعف
از چه رو نمناکی ؟
شر شر باران است ؟
یا که در دشت جنون
سیلاب است ؟
چه شده
کین چنین می گریی ؟
تو که می گفتی
از تباری دگرست
با همگان دارد فرق
با مرامی دگرست
پس چرا تنهایی ؟
گفته بودم این راه
سخت و دشوار است
اولش شادیست
وسطش شور
آخرش طوفان است
لیکن
کو گوش شنوا؟

بعدها می فهمی
که چگونه خود را
ته این چاه عمیق
گرفتار کردی
در کنج قفس
خیره و دلخوش به چه چیز ؟
دفن کردن خود را
چگونه می دیدی؟
و تو لبخند زنان می گفتی
که حسودی
بد دردیست
حال بگو بینم
چه شده ؟
پس چرا تنهایی؟
براستی که ندانستی
در هوس قوطه وری
تو ندیدی و نفهمیدی
که چرا آنروز
من برایت
زیر باران
آرام خندیدم
البته با چشمانی خیس
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت 9:5 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

یک انسان خودش سرنوشت خودش را رقم می زند ، اما گاهی هم این طور نیست و هیچ چیز زندگیش را از این سخت تر نمی کند.
زندگی یک قالیچه نقش دار است . بعضی کلافها محکم پیچیده شده اند و نمی شود عوضشان کرد ولی بعضیشان شل ترند.
ما همیشه فکر می کنیم که سرنوشتمان دست خودمان است ولی شاید ما بازیچه اش باشیم.
اما سرنوشتمان به جاده ای که انتخاب می کنیم بستگی دارد ، حتی اگر بخواهیم از آن فرار کنیم.
درست مثل پرنده ای که در میان گردبادها پرواز می کند و وقتی که به مرکزش می رسد یک دفعه همه چیز ساکت می شود.
براستی که جای خوبیست برای بودن و ماندن.
و اکنون راهی که در آن قرار داریم راهیست که خودمان انتخاب کردیم.
هزار سال گذشت .
هزار سال نیز بگذرد .
بکوشیم تا در سال جاری خوشدل باشیم.

سال نو بر شما مبارک.
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 16:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
گفت آن الله تو لبیک ماست
آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیک هاست
جایی که قدرت خالق از مخلوق حفاظت می کند امید داشتن به چیزهای محدود و پوچ دنیوی بیهوده است.
بدون شمشیر در برابر شمشیر نمیتوان زنده بود در اینجاست که نه از مرگ باید ترسید و نه از درد ، بلکه تنها ترس باید از قفس باشد.
از محصور شدن تا زمانی که تسلیم کهن سالی و بیهودگی بشویم ، از از دست دادن فرصت ها برای کسب افتخار.
براستی روزی فرا می رسد که دنیا پر از خوبی شود در حالی که اینقدر اتفاقات بد می افتد؟
هر سایه ای گذراست حتی تاریکی مطلق هم جای خودش را به روز می دهد و وقتی خورشید طلوع کند درخشان تر از همیشه خواهد تابید.
انسانهایی پیروز هستند که به راهشان در مسیر حق ادامه دهند و سه چیز را سر لوحه ی خویش میکنند : اراده ، تلاش ، پشتکار همه ی اینها به خاطر این است که به هدفشان ایمان دارند .
براستی ما به چه چیزی ایمان داریم؟
اگر خواهان دیدن نیکی ها و خوبی ها هستی ، تنها کافیست کمی از خودت بی خود شوی.
بی خود از خود شو خداوندی مکن
با خداوند جهان رندی مکن
مغنی ملولم دوتاری بزن/ به یکتایی او که تایی بزن
بزن چنگ در پرده ارغنون / رهایم کن از چنگ دنیای دون
پس آنگه که گشتم زمستی هلاک / به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید / پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید / به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب / میارید در ماتمم جز رباب
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من از دست کمانداران ابرو ی
نمیآرم گذر کردن به هر سوی
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار
کمند است آنکه وی دارد نه گیسوی
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 13:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

سلام ای دوست
ای هم نفس ، ای هم نوع با توام
نمی دانم کجایی که داری این نوشته را میخوانی ؟
نمی دانم جنست چیست ؟ مرام و مسلکت چیست؟
اهل دل هستی یا اهل دود ، اهل دین و مذهبی یا اهل کفر و رها از هر رسول؟
نمی دانم این که برایت مینویسم راه شقاوت و بدبختی هست یا راه سعادت و همواری آخرت.
اما از تو می خواهم که گوش فرا دهی به حرفهایم تا شاید کمی آرام گیرد این قلب و چشمان پور سوز و این دستهایم.
میخواهم برایت از بعضی موجودات اینجا بگویم، از شهری که در آن آدمهایش با هم فرق دارند، نه این که همه شان آدم نباشند ها ، نه !
چطور بگویم همه شان سر و دست و پا دارند اما بعضی هاشان هستند که خون حیوانی در رگشان پر جوش دروغ بر لب و زبانشان جاری، گناه در نگاهشان معمول ، هوس در اعمالشان پیدا ، ریا در گامهاشان هویدا ، خلاصه یک انسان به تمام معنا.
همینها گاهی از خدا چنان حرف می زنند که استغفرالله انگار خدا را آنها خلق کرده اند یا اینکه رفیق فابریک اویند و جمعه ها با هم به پیک نیک می روند !
همینان گاهی آنچنان غرق در خواب میشوند که انگار اصلا خلق نشده اند.
همچون مترسکی لرزان در باغ غفلت رفتار معصیت بار جاهلانه خود به نقطه ای خیره مانده اند و تنها جلوی دماغشان را می بینند و جالب اینجاست که تمام دنیا را در نیم کره فوقانی بینیشان مشاهده می کنند.
آخر چگونه ممکن است اینقدر آدم نزدیک بین باشد.
جالب اینجاست که اگر روزی به سویشان دست از جهت کمک خواستن دراز کنی آنوقت طوری بینیشان را جلوی چشمشان میگیرند که دیگر نتوانند دستت را ببینند و آنوقت حتی نزدیک بین هم نیستند.
آن وقت می شوند کور به تمامی معناهای کلمه!
یادم میاید که کسی از غم و اندوه در خود می پیچید و ناله می کرد.
یکی گفت هی فلانی زندگی شاید همین باشد!
در جوابش گفت :
فلانی خودت هستی با هفت ...
اول تو به من ثابت بکن که این اسمش زندگیست بعدا بگو شاید فلان شاید بهمان. مرتیکه ...
خوب حق هم دارد بنده خدا اینقدر زندگی را برایشان سخت و طاقت فرسا کرده اند که برای رزق خود روزها به شغلهای شریفی همچون گدایی و چشم چرانی و... و شبها به دزدی و قتل وغارت و امثالهم می پردازند.

از قضا روزی جوانی را دیدم که مست مست ، شاد و شنگول می جهید بلند و می خندید بلندتر.
گفتمش حالت خوب است؟
بگفتا : در این روزگار بهترین حال همین هست که می بینی ، برای اینکه درد را احساس نکنی همین بهتر که کوری را برای آرامش برگزینی!
چنان جواب دندان شکنی داد که از غم و اندوه کوتاهی دستانم ، قلبم چنان به ستوه آمده بود که نگو و نپرس.
حال این وسط هم سیاست برای ما آدم شده است تا می خواهی راه راست را بروی می گویند فلانی راست گراست ، جیز است ، فلان است و ... تا در جلویت به بن بست می رسی و میخواهی به چپ بپیچی چنان چپ چپ نگاهت می کنند که از هر چیزی که در سمت چپت قرار داردن بیزار می شوی!
بگذریم ، اگر هم خدای نکرده به دلت افتاد که گواهینامه بگیری و آنگاه با هزار زور و زحمت و صدقه و دعا و راز ونیاز هفت خان رستم را نزد سرهنگ محترم پاس کردی آنوقت اسمت رندم در می آید که آقا بدو بیا دوباره ، یه بار فایده نداره !
دوباره که قبول شدی پس از مدتی تماس می گیرند و می گویند تا سه نشه بازی نشه ، بیا که روی هر چی رندم را شما سفید کردی!
عجب !
گواهینامه را که پس از 80 بار رندم و فیلترینگهای مختلف می گیری و خوشحال و شاد و خندان گواهینامه به دست وقتی از در اداره راهنمایی رانندگی بیرون آمدی بلافاصله پیرمردی با دندانهای مصنوعی و با شماره چشمی که به سمت مثبت بینهایت میل می کند با پیکان مدل سال 1342 خود با سرعتی حدود سرعت نور تو را به موازات خطوط خط کشی شده عابر پیاده دراز به دراز نقش بر زمین می کند.
حالا این وسط تو مانده ای تنهای تنها ، تنها میان این قوم گمراه!
عزیز جان دیگر تاب و توان نوشتن ندارم
درد ها که یکی دوتا نیست، هست؟
هر چقدر بگویم باز هم کم می آورم و برای قرض گرفتن باید سراغ همان آدمهای نزدیک بین بروم.
پس همین بهتر که سخن را کوتاه و نامه را همین جا با نقطه پایان رسانم.
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 26 بهمن1387 ساعت 2:39 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
روزی از روزها مجنون تنها و سرگردان ، غمگین و حیران کنار پنجره چوبی خانه اش نشسته بود و جریان آرام آب رودخانه ای که از کنار خانه ی کوچکش میگذشت را دنبال میکرد.
ساعتها در غم عشق لیلی خود به سر میبرد.تا که غروب شد و صدای بانگ بلند الله اکبر موذن تمام شهر را پر کرد و لرزه بر اندام مجنون انداخت .
مجنون بلند شد و آرام با دلی آکنده از غم و اندوه عشق ، برای گرفتن وضو به حیاط رفت و در کنار حوض ایستاد تا وضو بگیرد ناگهان چشمش به چهره ی خودش در آب افتاد ، شکه شد ! از دیدن آن همه غم در چشمانش ، از دیدن آن همه درد و ناله در چهره اش اما باز سکوت کرد و تنها آهی کشید و وضو گرفت . جا نمازش را پهن کرد و خود را آماده خواندن نماز کرد.
عشق آن شب مجنون را مست از همه چیز کرده بود بطوری که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت ، نمازش را تا نیمه خوانده بود که سجده ای کرد و در سجده هم دلش یاد لیلی افتاد و آه بیشتری دامن گیر او شد.ناگهان بغضش گرفت و نمازش را شکست و آرام گریست .از سجده برخواست و فقط خیره به تابلویی با نقش الله که جلویش بود ماند.
لب به شکوه گشود و گفت :
ای خدایی که مرا خلق کرده ای با تو ام . برای چه مرا این چنین خار و ذلیل و بر صلیب عشق دار کرده ای؟
عشق و محبت به لیلی را در دلم انداختی و مرا وارد بازیی کردی که هر روز در آن درحال شکست خوردن هستم. در اوج جوانی پیر شدن را در تمام وجودم حس میکنم.
تو که میدانی من به عشق لیلی حساس هستم پس چرا باز بر زخم پر درد من نمک عشق او را میپاشی؟
از این عشق خسته و غمگین و دل خونم . صدای مرا میشنوی ؟ منم مجنون بنده ی تو ، خواهش میکنم تو دیگر مرا مجنون مکن.
به ستوه آمده ام از همه چیز ، مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این تو و لیلای تو ... من نیستم!

ناگهان صدایی آمد :
کجایی ای مجنون ، چه میگویی ؟ با که هستی ؟ به کجا می روی ؟
ای دیوانه لیلای تو منم ، در تمام وجودت این منم که جریان دارم ، سالهاست که با جور و جفای لیلی میسازی ، در حالی که من کنارت بودم و مرا نشناختی.
آری این من بودم که درس عشق را به تو آموختم و عشق لیلی را در دلت انداختم ، این من بودم که تو را این چنین خسته ، غمگین ، دردمند و خوار ساختم اما همه ی اینها به خاطر عاقل شدن و بازگشت تو به سمت من بود.
در حالی که در همه حال منتظر شنیدن یک یا رب تو بودم اما جز کلمه ی لیلی از زبانت چیزی نشنیدم.
روز و شب ، وقت و بی وقت فقط او را صدا می کردی اما ، امشب دیدم که با من هستی و در دلت مرا میخوانی و اجابتت کردم.
از همان زمان خلقتت مطمئن بودم که یک روزی رجوع میکنی و به اصل خودت بر مگیردی و از من طلب یاری خواهی کرد.
حالا که لیلای اصلی خودت را باز شناختی و فهمیدی که چرا در درس عشقش این چنین تورا خوار و بیقرار کرده ، مرد راهش باش تا شاهت کنم ، صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 13:44 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
هوا مه آلود بود و آسمان غمگین ، درختها ایستاده خشک شده بودند ، زمستان بود و تنها من و جاده نظاره گر او بودیم ، او مسافر بود.

مسافر لحظه های پوچ بی خیالی . همچون برگی زرد که از درختی سبز بر روی زمین می افتد.
درس خوبی به من داده بود،
سه بار این بیت را برایم خواند :
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
و مرا اینگونه نصیحت میکرد :
دِه زکاتِ رویِ خوب، ای خوب روی
شرح ِ جانِ شرحه شرحه بازگو
کز کرشمه غمزه ی غمازه ای
بر دلم بنهاده داغ تازه ای
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
در آخر رو به جاده ی پشت سرش کرد و گفت:
هرکسي رويي به سويي برده اند
وين عزيزان رو به بي سو کرده اند
هر کبوتر مي پرد زي جانبي
وين کبوتر جانب بي جانبي
هر عقابي مي پرد از جا به جا
وين عقابان راست بي جايي سرا
ما نه مرغان هوا نه خانگي
دانه ما دانه بي دانگي
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 3:33 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
من بودم و تاریکی مطلق .
نمیدانستم که داشتم خواب میدیدم یا اینکه بیدار بودم.
فقط آرام آرام قدم برمیداشتم.
صدای پچ پچ موجوداتی را در اطرافم احساس میکردم.
ترسیده بودم .
به سرعت برداشتن گامهایم اضافه کردم .
تا اینکه صدایی از پشت سرم مرا فرا خواند .
- ای انسان به کجا چنین شتابانی ؟
روز ها ، هفته ها و ماهها گذشتند
حالا که فکر میکنم یاد خاطره ی آن روز میفتم
یاد مردی میفتم که تازه از سفر رسیده بود و تنها برای ساعاتی کنارم بود.

میگفت که نمیخواهد محصول دنیای اطرافش باشد ، میخواست دنیای اطرافش محصول او باشند. سرتاسر دنیا را گشته بود تا دنیای تبه کارها را بشناسد و تنها کاری را که فهمیده بود کارساز است اجرای عدالت بود. میگفت که از گوشت و خون است و میتواند نابود شود در حالی که مردم انسان عادی را نمیخواهند آنها یک سمبل میخواهند که وقتی باز میگردد همچون خدایان شنل قرمز به تن داشته باشد و هرگز قدرت خودش را با کسی قسمت نکند ، مردی با قدرتی فوق تصور، کسی که هیچ کس را یارای مقاومت در برابر او نباشد ، کسی که ناشناخته باشد و همچون شبح به این طرف و آن طرف رود .
در حالی که همه ی اینها خیال است . خیال !
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 20:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
عمیقا با آنچه در جلوی چشمانت است بنگر تا به حقیقت ماورای آن پی ببری.
اگر کاری صورت نگیرد ، مشکلی ظهور نمیکند و اگر مشکلی نباشد کاری انجام نمیشود.
به جای نشستن و دیدن شیوه های مختلف پایمال شدن حق ، بپا خیر و کاری بکن.
اگر به خودت و آن ضمیر مقدست ارزشی قائل نیستی ، حداقل به خاطر آن کودکان معصومی که در آینده جای من و تو را خواهند گرفت کاری بکن.

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 0:32 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^