سالها پرسیدم از خود کیستم؟ / آتشم، شورم، شرارم،چیستم؟
دیدمش امروز، دانستم کنون / او بجز من ، من بجز او نیستم!

ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا (کهف/۸۲/)
اين است تفسير و باطن كارهايي كه تو نتوانستي بر آنها صبر كني
قسمت سوم
برای خودش دوئلی بود بی نظیر و جریمه اش برای فرد بازنده قدم زدن تا ابدیت بود ، در این بازیی که وجودی ماورایی پیش پایم انداخته بود روح سرگشته من شکست دردناکی خورده بود و راهی جز تحیر و تعجب پیش خود نمیدید و چون بیشتر اتفاقات نتیجه ی خود را به شکلی متفاوت نمایان میکنند این بار روح من بهت خود را با وادار کردن پاهایم به قدم زدن میبلعید .
چه روزی بود آن روز ، الان که به یادش میفتم ، هنوزم پاهایم آماس میشوند ، طوری که لرزشی عظیم را در ساختمان اندام پاهایم احساس میکنم. انگار در آن لحظه جاده در حال بلعیدم قدمهایم بود ، انگار سیاهی از دل زمین به بیرون آمده بود و رودی وحشتناک را در زیر قدمهایم جاری کرده بود ، انگار ...!
آرامش جارو زدن یک رفتگر جارو بدست ، مبتلا شدن برگ درختان به بیماری زردی ، غریدن آسمان کبیر ، وزش نسیم ملایم صبحگاهی و ضربان نا منظم قلب من هیچکدامشان مرا در شکستی که خورده بودم آرام نمی کردند و من همچنان قدم میزدم ، و من همچنان به فکر این بودم که چگونه آدمی چنین تغییری را در خود راه میدهد و من چقدر ساده و محدود و بیچاره بودم که حتی مشابه خود را نتوانستم چنان که باید بیابم و حفظ کنم .
یاد حرف جبران افتاده بودم : سایه ات را فقط وقتی میبینی که پشت به آفتاب بایستی و من درست پشت به آفتاب محبت آمیز خداوند قدم میزدم ، سرما و سوز ناگهانی خاصی را در درون و برونم حس کردم ، چشم هایم را آگاهانه تر گشودم ، دیدم که نفسم هایم همچو ابری تاریک در جلوی دهانم ناپدید میشوند ، برگها با ساقه های خود قهرشان گرفته بود و از شدت حزن زرد شده بودند ، آری پاییز بود ، ... پاییز .
صدای دندانهایم باعث میشد که هر چه بیشتر بر گامهایی که بر میداشتم تمرکز کنم
کجا ؟
صدایی بود از پشت سرم که انگار مرا مورد خطاب قرار داده بود.
برگشتم که پشت سرم را نگاه کنم ، اما چیزی ندیدم.
اندکی صبر کردم و وقتی که خواستم برگردم و به راهم ادامه دهم ...
او بود
آری او خودش بود...
باز هم او بود !
همان وجودی که هفت شهر عشق را پیش پاهای سست شده ام گذاشته بود!
همان وجودی که مرا با خویش آشنا کرد ، همان وجودی که ...
وجودی که خود من بودم ،
او سایه ی من بود
سایه ی من

به او خیره شدم ، دهان را گشودم اما حرفی نزدم ، دوباره بستمش و حرفم را بلعیدم و به دامن ابتذال آلوده اش نکردم ، حسی اهورایی مرا فراگرفته بود ، تمام سرمایه ی وجود ماورایی من یک سایه بود که همیشه با من بود ،
وجودی که همچون شراره ای در حین غفلت مرا نهیب میزد ، نهیب هایی که هر یک انفجار و طغیانی را به بند میشکند.او پاره ی بودن وجود خدایی من بود که بر صلیب وجدان من آرام گرفته بود و دمادم مرا از درون با حقیقت برون آشنا میکرد.
او خضر من و من موسی او بودم .
در همه حال کنارم بود و به آن توجهی نمیکردم.
براستی هر کسی را سایه ایست که اورا همراهی میکند ، اما بیشتر ما از آن غافلیم ، آن را نمیبینم ، حسش نمیکنیم و نسبت به آن بی اعتناییم .
سایه ای خدایی که هدیه ی خالق یکتا به ماست، بشارت دهنده ی تمامی خوبیها ، منجی تمام سختیها ، آن وجودی که از لحظه ای که پا به این دنیا میگذاریم همراه ما رشد میکند و با توجه به اعمال ما شکل میگیرد.
گروهی پاکی را سرلوحه ی خویش قرار میدهند و گروهی خوش گذرانی را .
آزادی در انتخاب ما همواره بوده و خواهد بود. راه های بیشماری هست که میتوان پیمود ، گروهی بی اعتنا راه خویش را میروند و اندکی هم درنگ نمیکنند ، اما گروهی ، گروهی برای انتخاب راه خود حرفهای زیادی برای نگفتن دارند.
حرف من با آنهاست ، با آنهایی که همواره در حال جستجو هستند ، در جستجوی حسی ماورایی در درون خویش ،
این چنین بود که من سایه ی خویش را یافتم ، همواره از آن روز به بعد ، متوجهش بودم ، حواسم به او بود و او هم با این حس من خو گرفته بود.
اویی که در همه حال مرا به یاد خلوص جاری در زیبایی و خیر می انداخت و وجود ماورایی مرا هر چه بیشتر به مطلقیت نزدیک میکرد، و تمامی احتیاجات و خواسته ها و تمایلات مرا با آرامشی عجیب در خودش به دامی الهی و مقدس کشیده بود . و در برابر تمامی وسوسه های برون مرا از درون بیمه کرده بود ، در هنگام دعا ، امید را به من ارزانی میداشت و مرا چنان در قبال اطرافم مطمئن و مطلق کرده بود که حتی باورش برای خود من هم سخت بود ، اما او یک چیز را از من طلب میکرد و آن مهر بود .
مهری که زاده ی تلاش من در جهت بهبودی بود ، بهبودی در بودن ، بهبودی در بهتر بودنی که شایسته ی بودن باشد.
و آنگاه من برای این معامله در تنهایی خویشتن خویش گذری کردم به تمامی گناهان بشری
اما ...
ادامه دارد
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 6:50 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

دستهای خیس وضوی من درست در حالی که عقربه های ساعت 5:30 صبح را به چشمانم نشان میدهند چنان بر روی کاغذ میلغزند تا به خاطر من بیاورند که شیوه ی من این است تا وقتی طاهر نبودم هرگز دست به قلم نخواهم بود و امروز ...
امروز قبل از اینکه دستهایم به قلم آغشته شوند چشمانم ساعتها گریستند . آرام و بی صدا با بغضی قدیمی .
یاد خاطره ای افتادم که بر میگردد به 1 سال قبل.
شهری که در آن هستم خاطرات فراوان به همراه پستی و بلندی های زیادی را برایم به ارمغان داشته ، شاید این داستان رابطه ای به موضوع هفت گناه کبیره نداشته باشد اما از آنجا که ما برای وصل کردن آمدیم این را هم به آن وصل میکنیم !
به قول شاعر گفتنی همه روزهای خدا مدتی برایم سه شنبه بود.
سه شنبه ها که میشد موقع اذان صبح بلند میشدم و به سمت پارکی که وسط شهر بود قدم میزدم . نزدیکهای طلوع خورشید میرسیدم به پارک ، کارم این بود که روی نیمکتی که زیر درخت بلند و تنومندی که تقریبا کنج و گوشه ی پارک بود بشینم و هر از چند گاهی هم با خودم کتابی میبردم تا اندکی مطالعات نوش جان کنم ، پس از گذشت چند هفته هر روز نیم ساعت بعد از حضور من پسر جوانی تقریبا هم سن و سال خودم میومد و چند نیمکت اونطرفتر مینشست و به فکر فرو میرفت .
تیپ ، ظاهر و سر و وضعش ساده بود آرام قدم میزد و همیشه سر به زیر بود میومد و آروم مینشست و سرش را به زمین مینداخت و فکر میکرد .

و اما من که اعتیاد به کنجکاوی بی حد و اندازه ای تمام اندام و جوارح من را فرا گرفته بود خوب به حرکات و رفتارش زیرکانه چشم میدوختم ، چرا که برایم جالب مینمود برای اولین بار در کاری شریک داشتم ، آن هم درست با حرکات و رفتارهای خودم !
گاهی که خسته میشد یک پایش را میگذاشت رو آن یکی پایش و دستش را زیر چانه اش میگذاشت و در حالی که سر به زیر بود آرام سرش را طوری تکان میداد ، انگار دارد از چیزی تاسف میخورد . فقط یک بار و در یک آن نگاهمان به هم دوخته شد و فورا رویش را برگرداند و من خشکم زد ، چنان درد و ناراحتی و رنج و ناله و فریادی را در عمق نگاهش خواندم که قابل وصف نیست.
انگار از چیزی میرنجید ، انگار وجودی ، کاری ، حسی ، نگاهی او را میرنجاند که اینگونه در فکر قوطه ور میشد و هیچ چیز اطرافش را به حریم خلوت خودش راه نمیداد ، انگار نه انگار که در این دنیا زندگی میکند.
خلاصه هفته ها بدین گونه سپری میشدند و من از نگاه کردن به همنوع خودم هر هفته سیراب میشدم و چنان درسهایی را از رفتار و روحیاتش آموختم که برایم درسهایی تازه و نو مینمود . اما برای مدتی دیگر او را ندیدم ، هفته ها گذشتند و خبری از او نبود ، چند ماه گذشت تا اینکه یکی از روزها وقتی که سوار اتوبوس در حال بازگشت به خانه ، غرق فکر و خیالات بودم ، صدایی از روبرو مرا مورد خطاب قرار داد :
شما همان کسی هستید که سه شنبه ها می آمدید به پارک ؟
و من که متعجب بودم ، آرام سرم را بالا گرفتم و نگاهی پر از سوال را نثارش کردم
گفت : من همان پسر هستم که چند نیمکت از شما دورتر مینشست ، مرا به یاد دارید؟
هر چقدر در عمق ذهنم کنکاش کردم نتوانستم تشابهی بین آن و این برقرار کنم ، دیگر از آن نگاه ، از آن بینش ، از آن عمق معرفت ، از آن درک متقابل و از آن چشمها خبری نبود .
نگاهم را قطع کرد و گفت همه چیز عوض شده ، لابد تعجب کردید ، آن روزها حال و احوال درستی نداشتم ، دچار مشکلی بودم که نیاز به خلوت داشتم اما الان خیلی سرحال و شادابم ، دیگر مثل آن موقع دپرس و افسرده نیستم و ادامه داد که راستش چند ماه قبل ...
و ...
و ...
...
و دیگر صدایی به گوش من نمیرسید
سکوت
و سکوت
و من کر مطلق شده بودم ، انگار دیواری بین من و او بود ، انگار روح من از کالبد وجودم پا به فرار گذاشته بود ، انگار فرشته ای مانع رسیدن صدای او به من میشد انگار ... انگار دوست داشتم بمیرم.
یکدفعه سکوت مرگبارم با نهیبی فرو شکست ، : حواستان هست ؟
نگران و دستپاچه با لبخندی زیرکانه سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از اندکی سکوت و نگاه آغشته با تاسفی از او خداحافظی کردم و پیاده شدم و بقیه ی راه را قدم زدم ...
قدم زدم ، قدم زدم و اینقدر آن روز قدم زدم که ...
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 8 آبان1388 ساعت 6:11 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
زندگانیم و زمین زندان ماست / زندگانی درد بی درمان ماست راندگانیم از بهشت جاودان/ وین زمین زندان جاویدان ماست گندم آدم چه باما کرده است / که آسیای چرخ سرگردان ماست جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر / باز لفظ زندگان عنوان ماست جمع آب و آتشیم و خاک و باد / این بنای خانه ی ویران ماست نور را مانی ، که اندر لانه ها / روز باران هر نم طوفان ماست احتیاج این کاسه دریوزگی / کوزه آب و تغار و نان ماست آبروی مابه صد در ریخته است / لقمه نانی که در انبان ماست جز به اشک توبه نتوان پاک کرد / لکه ننگی که بر دامان ماست میزبان را نیز با خود می برد / مهلت عمری که خد مهمان ماست هفت گناه کبیره قسمت اول شاید گروهی زیبایی را در چیزی ببینند که خوششان بیاید و از چیزی که دلشان را بزند و یا تنها باعث اندکی اندوهشان بشود سریع و مجرد آنرا مطلق بد مینامندش و از او دوری میکنند. اما آن چیزی که دیگران بدش بنامند و از آن دوری کنند و یا باعث اندوهشان شود و یا تنها لحظه ای تنها ثانیه ای باعث به خود آمدنشان بشود و از خودشان و آنچه هستند ناراحت شوند کنجکاوی عجیب مرا طوری برمی انگیزد که شبها خواب را از چشمان من طوری میرباید که تا وقتی راه حل درک و بازشناختنش را پیش چشمانم نگذارم خواب را به من هدیه نمی دهد. و این است زندگی من ، این است بهانه من. تنها چیزهایی که دیگران را غمگین و یا به قولی افسرده و به حقیقت وجودشان آشنا میکند مرا نیک و پسندیده می آید. گاهی اوقات سرگرمی ، گاهی اوقات دوست ، گاهی ورزش ، گاهی صبر ، گاهی فکر و خیلی از گاههای دیگر زندگی مرا فراگرفته اند اما تنها چیزی که از خدای خود میخواهم این هست که مبادا در گاهی از گاههای زندگی من آن کارها مرا از خویشتن حقیقی خویش که دیگران از فکر کردن درباره اش در هراسند در تنهایی خویش غافل کنند. و آن غفلت هست که دست و پای هر کسی را در دنیای امروز به زنجیری کشانده است. اما در این دنیا مرا کارهایی هست دارای اهمیت بسیار والایی که مرا از غفلت خویش آگاه میکنند و چنان نهیبی به روحم میزنند که هر لحظه اش تجربه ایست به اندازه ی سالیان سال. اولین آن تنهاییست ، دومین مطالعه ، سومین نوشتن ، چهارمین مهر ، پنجمین صبر ، ششمین سکوت و آخرین و کاری ترین آنها عبادت. و اینها تمامی دردهای دنیای من هست. دردهایی که درمانی عظیم و معجزه آسا را برای من به ارمغان دارند. هفت جهاد اکبر برای دوری از هفت گناه کبیره غرور، طمع ، شهوت ، خشم ، شکم پرستی ، حسد و تنبلی و این جهاد کار هر روز و هر لحظه من است ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 20:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^