خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود / ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم / وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم / چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری / یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو / چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید / با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل / یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
قسمت هفتم
تند و سریع پاهایم را از یکدیگر دور می کردم بطوری که حتی شمردن گامهایم برایم دشوار بود ، سرگردان بودم و تنها یک چیز را خوب می دانستم ، باور داشتم که نمی توانم به آن زندگی گذشته ی خود که چند سالی از عمر مرا ربوده بود بازگردم ، در برهه هایی از زندگی ، انسان فقط می تواند بر عقلش اکتفا کند ، ارسطو ، سقراط و تمامی عقلیون و استدالیون آمدند که تنها یک چز را بگویند : دفع ضرر و خطر احتمالی برای عق واجب است و تنها این استدلال بود که گاهی در هنگام نبود عشق در وجودم مرا راهبر به سمت هدفم بود.
رها بودم و چیزی در جهان اطرافم نبود که مرا به سمت خود بکشاند و یا به ضمیر من اندکی احساس شادکامی و آسایش ببخشد. از جان و دلم خواستار فراموشی ، آسایش یافتن ، آرامش و یا حتی مردن بودن.
دعا می کردم و تنها دعا بود که به خویشتن من در آن لحظه آرامش عطا می کرد ، براستی که زمانی برای هر انسان فرا می رسد که تنها دعا به دادش می رسد ، تنها دعا !
دعا می کردم هر چه زودتر این بازی شگفت برایم تمام شود ، آرزو می کردم که کاش رعدی از آسمان میزد و مرا با خود به جهانی دیگر می برد ! کاش حیوانی می آمد و مرا می درید ! کاش زهری می نوشیدم که مرا از یاد همه چیز می رهانید و مرا به خوابی عمیق و سنگین فرو می برد که بیداری نداشت!
در درون خود کنکاش می کردم و خویش را اینگونه سوال پیچ می کردم که آیا هیچگونه پلیدی یافته می شد که بدان دست نیازیده باشم ، یا هیچ لکه ای بر روان من نباشد ، آیا تلاش برایم فایده ای داشت ؟ آیا از نو دم زدن و شروع کردن شدنی بود ؟ تا به آن روز فقط چند کار تکرار میشد و بس ، نفس کشیدن ، گرسنگی کشیدن ، رنج کشیدن ، صبر کشیدن ، سرما و گرما کشیدن و خیلی از کشیدن های دیگر بعلاوه ی خوردن و خوابیدن که در همه ی موجودات عالم بشری مشترک است.
به رودی رسیدم ، دو دلی ، خستگی و گرسنگی مرا ناتوان ساخته بود ، سخت فرسوده و خسته ، سر را بر ریشه های درختی کنار آن رود نهادم و آرام چشمهایم را فرو بستم و به فکری ژرف فرو رفتم ، از خود می پرسیدم که چرا پیشتر روم و یا اصلا دیگر باید دنبال چه چیز برم ؟ دیگر آهنگی نبود ، دیگر ذوق و شوقی نبود ، آری دیگر هیچ چیز نبود مگر تک آروزی دور ریختن تمامی این اتفاقات و شهرهای عجیب و غریب .
کم کم خودم را به آب نزدیک و نزدیک تر می کردم ، همه ی وجودم از این خواهش مملو شده بود که خود را رها کنم و در آب فرو روم و آنگونه از همه چیز تهی شوم که دیگر هیچ چیز را لمس نکنم و در آن لحظه ترس از تهی بودن بود که تمامی وجود مرا فرا گرفته بود.
گذشته را پوشیده از بد سگالی و بسیار دور و سخت بی ارزش می دیدم و چنان سخت و سنگین به هراس افتاده بودم که پی مرگ می شتافتم و این آرزو و خواهش کودکانه چنان در من نیرو گرفته بود که آرامش و آشتی را با نابود ساختن تن خود می جستم.
آرام خودم را رها کردم و کم کم همه چیز از جلوی چشمان ناپدید شد.
خوابی ژرف بود که در آن خوابی ندیده بودم ، چند گاهی بود که چنان خوب و کافی نخفته بودم ، پس از چند ساعت خواب که بر من انگار ده سال گذشته بود نوای نرم گذار آب را بازشنیدم، نمی دانستم چه چیز مرا بدانجا کشانده و یا اصلا کجا هستم ، از جای خود بلند شدم و از شگفتی اطرافم متحیر ماندم آنگاه از دورترین جای روانم و از گذشته ی فرسوده ام آوائی بس حزین و راز آلود شنیدم ، و آن یک واژه بیش نبود و آن آغاز دوباره ، بخشش نیرویی عظیم و مضاعف را به روحم به ارمغان داشت.

روان خفته ی من ناگهان بیدار شد ، درون نا پایدار من از جایش بلند شد ، محکم و استوار ایستاد و آنچه را که از یاد خود برده بود به یاد آورد ، و آن تمامی چیزهای خدائی بود که مرا به آرامش فرا میخواند.
روان من با من به سخن گفتن می پرداخت ، به طوری که من تنها به کنجی خیره مانده بودم اما هر دو چنان غرق در صحبت بودیم که گویا سالیان سال هست که با هم آشنا و دوستیم .
و او اینگونه مرا از آنچه بر من گذشته بود نهیب می زد.
ای فرزند آدم زنهار از خویشتن خویش ، مبادا عنان امید و انگیزه ی خویش را از دست بدهی و نا امیدی بر تو فایق آید . توصیه های خالقت را آویزه ی گوشت کن تا که مبادا پا به بیراهه گذاری.
مراقب اعمال ، کردار ، افکار و گفتار خویش باش و سر به کار خود فرو بر و مبادا با کاری ، خویشتن خویش و یا دیگری را بیازاری . این را بدان اگر اندکی به آن نفس قدسی و روح خداوندی درونت آسیبی بزنی گناهی بس عظیم بر تو نوشته خواهد شد . بیندیش و مراقب باش که شیطان در هر لحظه برای گمراه کردن تو برنامه ای دارد ، برای گروهی پول ، گروهی زن ، گروهی فرزند ، گروهی عبادت جاهلانه ، گروهی علم کافرانه و گروهی هم غرور متعصبانه.
آری پنجمین شهر عشق در درون من جا داشت و من آن گمشده ی خویش را یافته بودم .انگار نیمه ی پنهان من خویش را بر من نمایانده بود بطوری که بعد از آن ، هر لحظه برایم انگیزه ای بود ، هدفی بود و آن خویشتنی بود که باید از آن مراقبت می کردم.
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 3:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش / از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
اي که در کوي خرابات مقامي داري / جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي که با زلف و رخ يار گذاري شب و روز / فرصتت باد که خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند / گر از آن يار سفرکرده پيامي داري
بوي جان از لب خندان قدح ميشنوم / بشنو اي خواجه اگر زان که مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود / ميکنم شکر که بر جور دوامي داري
نام نيک ار طلبد از تو غريبي چه شود / تويي امروز در اين شهر که نامي داري
قسمت ششم
گاه در درون خود آوائی نرم و دلپذیر می شنیدم که آرام مرا یاد آور می شد ، آرام ناله سر می داد که : راهی پیش پای توست که باید آن را در پیش گیری . خداوند چشم به راه توست ، به پیش برو این است راه تو.
زندگی شگفت انگیزی را دنبال می کردم ، تا به آن زمان بسیاری از کارها را انجام می دادم که بیش از بازی چیزی نبود ، همچون بازیگری که با توپ خود بازی می کند ، با کار خود با مردمی که پیرامون من بودند بازی می کردم، اما از ته دل با هستی راستی خود آنجا نبودم ، خویشتن راستین من همواره جایی دیگر بود .
در جستجوی چهارمین شهر عشق کویر را طی کرده بودم و به کوهی رسیده بودم که مرا به بالا رفتن از آن فرا می خواند و من رفتم.
تا این که چوپانی را دیدم که بر تخته سنگی تکیه زده بود ، انگار خوابیده بود ، کلاهش را روی صورتش چنان انداخته بود که نور خورشید مزاحم چشمانش طی خواب نشود .
آرام کنارش نشستم .
ناگهان گفت : بالاخره آمدی . زمان زیادیست که اینجا انتظارت را میکشم.
سلام کردم و گفتم ، انتظار من ؟
گفت : همه ی مردم که هوشمند نیستند ، بیشتر مردم برگی هستند از درخت افتاده که در هوا سرگردان است و بالا و پایین می رود و بر زمین می افتد . اما برخی دیگر همچون ستارگانند و هیچ بادی به آنها نمی رسد ، راهنما و راه را در خود دارند ، درواقع خودساخته هستند .
ادامه داد و گفت ، درست است که زندگی را همواره از اندیشیدن ادامه داده ای و مردم جهان با تو بیگانه اند و از آنها جدا مانده ای، با این همه، چیزهای فراوانی در طی این مسیر آموخته ای ، زندگی فروتنانه ، شادکامی از اندیشیدن ، غرق شدن در فکر و ذکر ، دانش نهانی بر خویشتن جاودان ، خلوص ، پیدا کردن هدفی والا و خواستن آن اما تلاش را ، تلاش را دریاب.
درست است که چرخ زاهدی و اندیشیدن و بازشناختن تا چند گاه در روان تو در چرخش است اما کوشش و همت کلید اصلی رسیدن به هدفت میباشد.
این را بدان خواستن توانستن نیست ، خواستن و تلاش کردن توانستن و پیروزیست.
در همین حین دریافتهای من تندتر و بیدار تر میشد .
لب به سخن گشودم و گفتم ، من تا به این همواره خود را به جز از دیگران میدیدم و همواره دیگران را با دیده ی نکوهش نگریسته بودم آنگونه که چیزی مرا از آنها متمایز می کرد و یک چیز بود و تنها یک چیز بود که من آن را نداشتم و آنها داشتند .
مردم همواره دوستدار خود بودند و دوستدار کودکان خود و دوستدار بزرگی و پول و سرگرمی و من از هیچ راه دیگری جز تنهایی نمی توانستم آشکارتر نشان دهم که تا چه اندازه خواسته ها و امیال پوچ آنها را ناچیز و بی ارزش میدارم.
گفت : زندگی تو بسیار مجرد تر از زندگی آنها بوده زیرا که در میانشان بودی در حالی که مقصودهای تو با آنها متفاوت بوده ، درست است که همه ی این جهان و مردمانش برای تو بازی ای بیش نیست اما سعی کن در این بازی تمام تلاشت را بکنی یا حداقل تمام کاری که از دستت بر می آید را در راه سعادت انجام دهی .
اینها که تو گفتی و آن راه که تو در پیش گرفته بودی بیش از اندازه تهی از پست و بلندیست و هیچ رهگذری را در خود نگاه نمیدارد.
بکوش ، بکوش ارزش در نگاهت باشد ، نه در چیزی که به آن مینگری.
وظیفه تو تلاش کردن است ، آن هم با تمام وجود و از ته دل ، آنگاه نتیجه ی تلاشت را خواهی دید.
عمل کن ، به آنچه می دانی و در آنچه نمی دانی و یا شک داری صبر و اندیشه کن .

اگر به آنچه که خالص هستی و به عنوان هدفت انتخاب کردی و خواستار رسیدن به آنی عمل نکنی و در راه رسیدن به آن تلاش نکنی همچنان در خانه ی اول باقی خواهی ماند.
انتخاب همیشه با تو بوده است ، به خانه ی اولت برگرد ، ببین که چه ها کردی و چه ها خواهی کرد ، از همین حال تلاشت را بیش از پیش آغاز کن. امروز اولین روز آینده ی توست و برای شروع هیچ وقت دیر نیست.
اندک اندک اندیشه هایم را گرد آوردم و در پندار خویش همه ی زندگیم را از دید خود گذراندم ، از آن نخستین روزها که هنوز به یاد داشتم ، همه چیز را از اول مرور کردم تا اینکه رسیدم به حال خود .
خالی خالی ، چنان که همه ی زندگی را بی ارزش و بی معنی سر کرده ام و هیچ چیز در خور زندگی را نگاه نداشته ام به دست های خالی خود خیره ماندم و هیچ چیز را که به راهی گرانبها یا ارزنده باشد با خود ندیدم .
بلند شدم ، چشمانم را بستم ، خنده ای فرسوده زدم ، کوله بارم را برداشتم و با تمامی گذشته خود بدرود گفتم.
باید کاری را انجام می دادم ، کاری را که تا به آن روز از آن غافل بودم.
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 6:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
ز خاک من اگر گندم برآيد / از آن گر نان پزی مستی فزايد
خمير و نانوا ديوانه گردد / تنورش بيت مستانه سرايد
ميا بی دف به گور من ای برادر / که در بزم خدا غمگين نشايد
بدری زان کفن بر سينه بندی / خراباتی ز جانت درگشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان / ز هر کاری به لابد کار زايد
مرا حق از می عشق آفريدست / همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستی و اصل من می عشق / بگو از می بجز مستی چه آيد

قسمت پنجم
کویر را ، این مخلوق عجیب و تنهای خدا را پشت سر می گذاشتم ، آرام و هدفمند ، ریگها و شنهای خلوص زیر پاهایم جاری بود تا اینکه سایه ای را در کنارم احساس کردم.
پیر مردی سالخورده ، با عصایی کهنه ، لاغر ، خمیده و کوتاه قد ، سرش به پایین بود و هر از گاهی نگاهی به دور دستها می کرد و آرام گام بر میداشت .
همچنان که کنارم راه میرفت و توجهی به من نمیکرد گفت:
اینگونه با خودت شخوی نکن جوان ، هنوز همه چیز را نیاموخته ای .
وسط این کویر چه می خواهی ؟ به دنبال چه می گردی؟
هدف و خواسته ات چیست ؟
خواستم جوابش را دهم اما کلامم را قطع کرد و گفت : باید بخواهی!
اگر نخواهی که نمی شود ، خواستن پیروزیست .
بر زبان آوردن سخنان آشفته و خشمگین و گره بر ابروان انداختن و در هم کشیدن چهره و بد خوابیدن سودی ندارد. باید بخواهی !
گفتم : می دانم ا...
باز سخنم را قطع کرد و گفت :
نه تو هیچ چیز نمی دانی ، تازه اولش هست ، این فطرت توست ، این دانش توست که تسلیم حق میشوی اما هنوز خواستن را نیاموخته ای. چه خوب بود اگر این کار را می آموختی .
خوب نگاه کن ، من می خواهم که به خورشید برسم ، پس آنقدر قدم میزنم و آنقدر بر خواستنم پا فشاری و صبر می کنم تا به آن برسم و می دانم که می رسم چرا ؟ چون که به هدف و خواسته ام ایمان دارم ، اما تو چه ؟
می خواهی که به هدفت برسی ؟
تفاوت تو و این شنها و ... و یا آن بوته ای که زیر پاهایت هست و همین الان لگدش کردی چیست ؟
خوب فکر کن ، اصلا میخواهیی که ادامه دهی ، می خواهی که تغییر کنی ، اصلاح شوی ، کامل شوی ، پاک شوی و به مقصد برسی ، یا نه میخواهی مثل مردم باشی؟
این خواستن و خواسته های انسانهاست که آنها را از یکدیگر متمایز می کند.
تصمیمت را بگیر ، چیزی را که میخواهی واقعا باشی بخواه !
همین که خواستم برگردم به رویش و جوابش دهم دیگر نبود ، برقی در خورشید ، چشمانم را معطوف گرد ،جالب بود ، او به خورشید رسیده بود !
باورم نمیشد ، واقعا عجیب بود اما واقعیت داشت . در کمتر از چند صد متر سومین شهر عشق مثل نوری از جلوی چشمانم گذشته بود.
آخرین جمله اش این بود : تصمیمت را بگیر .
و من باز غرق در فکر شدم.
هر چند سخن گفتن با همه را و زندگی با همه را و آموختن از همه را آسان میافتم اما آگاه شده بودم که چیزی مرا از همه جدا می کند.می دیدم که مردم کودکانه یا جانور وار زندگی می کنند و من هم از آن زندگی گریزان بودم ، می دیدم که مردم رنج می برند و لحظه ای خوشحالند آن هم غفلت وار ، می دیدم که مردم برای چیزهایی که در دیده ی من ارزش و بهایی ندارند از جمله پول و خوشی های کوچک و شکوه ناچیز شکنجه می برند ، می دیدم که یکدیگر را نکوهش می کنند و می آزارند ، می دیدم که از دردهایی می گریند که من به همه ی آنها می خندیدم و از نداشتنی رنج می برند که من حتی آنها را درک نمی کردم و تفاوت من با مردم به اندازه ی تمامی آن خواستن ها بود و تمامی این تفاوتها ، به مجرد ناپدید شدن آن پیر مرد در میان آن کویر در جلوی چشمانم رژه می رفتند و من همه را از نزدیک می دیدم ، آنجا بود که با خواستن آشنا شدم ، درست خواستن و خواستن هدفی درست .
شاید تا به آن روز این راه بود که مرا میخواند اما از آن لحظه به بعد این خواسته ی درونی من بود که مرا به حرکت وا میداشت.

خواستم که پاک باشم ، پاک فکر کنم و پاک عمل کنم .
و حرکت کردم به سمت آنگونه بودنی که باید باشم.
و این خواستن ، روحم را استوارتر از همیشه به مقصد بعدی همراهی می کرد.
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 23:37 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خداوندا ، من تو را با عزم برخاسته از عشق و اخلاص درون و صدق نیٌت می خوانم ، هم اکنون نیازمند توجهت هستم ، به فریادم برس .

از دهان گل شنیدم بر سر بازار گفت / هر که با ناکس نشیند عاقبت رسوا شود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی / صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود
این زبان را چون کلیدی دان در گنج سخن / پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم در هر شوره زاری کاشتن بی حاصلی است / صبر کن تا یک زمین قابلی پیدا شود
آسیاب رزق ما در گردش است ای مدعی / با دو صد خون جگر یک لقمه نان پیدا شود.
قسمت چهارم :
هر چه بود شعبده بازی خداوند به وسیله ی زمان جلوی چشمانم بود که به طرز شگفت آوری واقعیات و حقایق را یکایک و پشت سر هم به رخ چشمانم کشیده بود.
واقیت آن چیزی نیست که من می گویم بلکه آن چیزیست که برایم اتفاق افتاده و تمامی این کلمات بی گناه به جرم نوشتن من تنها می توانند شکل و ظاهر تمامی آن رخدادها را اندکی نمایش بازی کنند.
گذشته را در ظاهر کلمات در حد توان خود به تصویر کشیدم گذشته ای که من آن از هر طغیان ، از هر جستن و هر سر برکشیدنی در برابر خویشتن آشفته می شد ، اما زمان برایم چیز دیگری رقم زد .
بعد از جنگل و کلبه حال نوبت به کویر رسیده بود ،دومین شهر عشق واقع در کویر . وقتی اولین گامم را در کویر گذاشتم ، همه چیز در برابر نگاهم آرام و خاموش و گسترده بود و تمامی دلهره هایی که اجداد من در اعماق جنگلها داشته اند آن روز در جان من وسط کویر خانه داشت .

زمان و عمر ، مرا چنان ساخته بود که با سکوت و تفکر فقط بیننده ی این مخلوق عجیب خالق بودم.
گام هایم را برروی شنهای کویر می شمردم ، وجب به وجب و ذره به ذره ی آن را در خاطرم ثبت کردم . در آنجا فقط تسلیم و بیش از همه سکوت بر همه جا حاکم بود.
تا این که باز مشاهده کردم و یافتم آن چیزی را که در جستجویش کویر را طی می کردم.
مردی نرم و دل زنده با چشمانی هوشمند و زیرک و دهانی وقت شناس ، انگار اینها را از چشمانش می خواندم ، عجیب بود اما تمامی اینها را می دیدم ، مثل روز .
در حال خرد کردن چوب بود ، هیزم تهیه می کرد ، آرام به او نزدیک می شدم طوری که متوجه حضور من نشود.
ناگهان گفت : هر کس چیزی می دهد که دارد ، بازرگان کالا ، معلم درس ، کشاورز برنج و ماهیگیر ماهی ، بسیار خوب ، اما شما چه می دهید ؟ چه آموخته ای که بتوانی بدهی؟
یک دفعه به خودم آمدم و با لحظه ای درنگ گفتم :
سکوت ، سکوت را آموخته ام و ... و نوشتن را !
گفت : نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است .
مرا سلام گفت و همراه خود به نقطه ای دیگر برد و باز تبر خویش را برداشت و به کار خود مشغول شد.
خوب به حرکات ، رفتار و اعمالش دقت می کردم ، کارش را با دقت و دلدادگی انجام میداد و من یاد گرفته بودم تا بیشتر بیاموزم و کمتر سخن بگویم ، ساعتها فقط نظاره کردم و او همچنان کار می کرد و با تبر خود هیزم خرد می کرد.
و من فقط فکر و سکوت !
من که کنجکاوی حاد و خستگی ناپذیری داشتم برای گرفتن و فهمیدن و بخصوص ، فهمیدن آنچه دیگران نفهمیده اند ، یعنی کشف کردن ، یا لااقل ، خود مستقیماً فهمیدن خوب و دقیق سکوت میکردم و تفکر را عمل می کردم .
درست یادم هست ، چابک ، مهربان و مقتدر بود ، اطمینان در عمل و تسلط به کار از هر ضربه و لبخندش ساطع بود.نگاه تند و زیرکش که از آن برق نبوغ اندیشه و عمق و ظرافت روحش مرا چنان پریشان و در عین حال مجذوب کرده بود . در برابرم بزرگ ، اندیشمند و بزرگوار می نمود . روحی بزرگ و اسرار آمیز بود که برای بیدار کردن من ، مامور شده بود تا با ضرباتش روحم را صیقل دهد .
همچنان ضربه می زد ، کار می کرد ، پیاپی و یکریز و با هر ضربه اش و با هر عملش به من درس میداد ، نه با گچ و تخته ، نه با جمله و جزوه بلکه با به آتش کشیدن روح ، نه از عذاب و ریاضت بلکه از لذت فهمیدن ، از شوق دگرگون گشتن ، از شادی انقلاب ، از خوشحالی دانستن .
نه رنح می کشید ، نه نیازی داشت و نه نگرانی ای ، نه عطشی ، نه عصیانی ، نه رفتنی ، نه ماندنی ، نه درنگی و نه هیچ چیز دیگری ، فقط و فقط کار و تلاش ، انگار هدفی را دنبال میکرد و به هیچ وجه حتی حاظر نبود یک لحظه هم از آن غافل شود.
جالب بود !
چه بگویم ؟ که علم عشق در دفتر نباشید ، موسی را خضری بود ، مولانا را شمسی ، محمد را جبرئیلی ، بودا را مرده ای ، سقراط را فرشته ای و دانته را ویرژیلی . و برای من تبری در دستان توانمند معلمی !
که هر ضربه اش تجلی کننده ی درس بخود آمدن یا از خود رفتن برای روح من بود .
خداوند کتاب حکمت را اینگونه برایم نسخه پیچ کرده بود .
بعضی ارواح بی درد و خواب آلود ، برای بیداری و درد آلود شدن و آشنایی با حقیقت به تازیانه های محکمتری نیاز دارند و تازیانه من در شکل تبری در دستان شمسی بود که قرار بود سفر به آسمان را از نزد او آغاز کنم.
آنجا دانشگاه من بود ، و تنها یک استاد بود و بس ، بهر حال درس آغاز شده بود ، به همین سادگی ، استاد که نه ، شمس من با تبر کهنه و دستان کاریش اینگونه مرا با رفتن آشنا می کرد.
در نوع خودش جهادی بود عظیم و من از نزدیک نظاره گر این جهاد اکبر بودم.نبرد بزرگ بین انسان و کار ، انسان و تقدیر ، انسان و سرنوشت ، انسان و نفس !
من با نگاه های کنجکاوانه و تشنه ی خود کار عظیم او را می نگریستم و بی صبرانه پایان کار را انتظار می کشیدم ، تعلیم با تبر ، جالب است نه ؟
او به من داشت می آموخت که به آنجا از کجا و چگونه باید رفت ! درسی که من شاگرد را از شکوه و حیرت و هراس ، ساکت ساکت کرده بود .
تا این که دست از کار کشید و زبان به سخن گشود و گفت : تا به این روز نه خود را آزرده ام نه دیگران را و هرگز هیچ کاری با سرزنش درست نشده است اما اگر واقعا طالب خیری باید هدفت را اصلاح کنی .

بلوغ فکری ، آشنایی با خدا ، خویشتن خدایی ، گفتگو با خدا ، تشخیص درستی ، تسلیم حقانیت ، پرورش اراده ، تلاش فردی ، قیام علیه نفس ، تزکیه نفس ، پاکی حواس ، ترک معصیت ، رستاخیز درون ، رها زیستن ، خدا محوری ، بندگی مخلصانه ، رفتار انسانی ، نگرش عاقلانه ، عمل عاشقانه و سلوک عارفانه ، همه ی اینها می توانند هدفی والا باشند اما به یاد داشته باش به هیچ وجه هدف وسیله ی رسیدن به آن را توجیه نمی کند و جز وسیله ی پاکیزه برای اهداف شریف ، چیز دیگری شایسته و در خور توجه نمی باشد و همواره باید هدف ، شریف و وسیله ، پاکیزه باشد.
بار دیگر ما بقصٌه آمدیم / ما از آن قصٌه برون خود کی شدیم
آن زمان که پیش بینی آن زمان / تو پس خود کی ببینی این بدان
سیل چون آمد بدریا بحر گشت / دانه چون آمد مزرع گشت کشت
موم و هیزم چون فدای نار شد / ذات ظلمانی او انوار شد
نه هر جای مرکب توان تاختن / که جاها سپر باید انداختن
و گر سالکی محرم راز گشت / ببیندند بروی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند / که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بر دوختست / یکی دیده ها باز و پر سوختست
کسی ره بسوی گنج قارون نبرد / وگر برد ، ره باز بیرون نبرد
اگر طالبی کین زمین طی کنی / نخست اسب باز آمدن پی کنی
تامل در آیینه ی دل کنی / صفایی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند / طلبکار عهد الستت کند
بپای طلب ره بدانجا بری / وز آنجا ببال محبت پری
بدرٌد یقین پرده های خیال / نماند سراپرده الٌا جلال
درین بحر جز مرد راعی نرفت / گم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی که این راه برگشته اند / برفتند بسیار و سرگشته اند
اندکی سکوت کرد و خیره به چشمانم شد و گفت :
اگر بخواهی مراتب شخصیت افراد را بشناسی باید از لابلای انگیزه ها و اهداف آنان جستجو کنی ، بعد از اخلاص باید هدفی مقدس و عظیم داشته باشی وگر نه راه به جایی نمی بری.
از آن لبان سرخ و خردمند چیزها آموختم ، دستهای نرم و بزرگوار کاری او چیزهایی فراتر از امور عادی را به من می آموخت ، آموخت که کسی نمی تواند بی بهره بخشیدن شادمانی ، شادمان شود و نیز آموخت که هر عمل و هر نگاهی رازی دارد که می تواند به آن کسی که توانایی دریافت آن را دارد شادکامی ببخشد.
اویی که در حین کار سختی ها را آرام میپذیرفت و اگر آسیبی می دید می خندید ، همواره در آرامش بود ، هرگز غم بر او چیره نمی شد و همواره در تقارن شک استوار بود و هرگز ترسی به خود راه نمی داد ، اویی که کار واقعی را به من آموخت ، آموخت که هدف والاتر از عمل است و عمل تنها وسیله ای است برای رسیدن به هدف.

ساعتهای شگفت آور ، دلپذیر و زیبایی را با آن مرد هوشمند گذراندم ، شاگرد او شده بودم ، یار تن او شده بودم ، دوست او شده بودم و در نهایت مهمان روح او ! و در آن لحظه ارزش و معنی زندگی من در پای او بود و او مرا با هدفی شگفت ، عظیم و والا آشنا کرد .
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 17:35 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
در این شبها انسانها دو دسته شده اند ، یا سیاسی اند یا غیر سیاسی ؛ و این آفتیست که مصلحان مذهبی ما را به مسلخ فنا برده است.

قسمت سوم
و من نشسته بودم
آرام و بی صدا در گوشه ای و فقط گوش میدادم . نگاه می کردم ، در آن لحظه همه چیز برایم مطلق بود ، سکوت ، عرفان ، درس ، پند ، اندرز ، خدا .
در چهره اش که می نگریستم از خویشتن خویش شرم میکردم و از درونم جوششی به بالا و پایین میپرید ، در چشمانش جریان خلوص را می دیدم، چیزی را نمی جست ، چیزی را تقلید نمی کرد ، در آرامشی پیوشسته و ابدی فرو رفته بود ، و روشنایی عظیمی را در خودش پنهان کرده بود و مهر و محبت را با هر عملش به من هدیه می داد و من او را تنها از آرامشش باز شناختم از نگاهش ، از کلامش و از روحش که هیچ جستجوئی یا خواهش و یا ناراستی ای را در خودش راه نمی داد ، و من در آن لحظه با خود خلوص از نزدیک آشنا شدم.
تا قبل از آن همیشه به همه چیز تنها از دید عقل نگریسته بودم و جهان را زنجیری پیوسته و ناگسسته میپنداشتم ، زنجیری جاودانه که با علت و معلول به همه پیوسته شده اند ، همیشه جهان را در رنج می دیدم و از پایه ی رنج سخن میگفتم و در جستجوی راه رهایی از رنج بودم اما او وقتی که از دید من آگاه شد رو به من گفت :
لغزشی جسته ای ، باز در آن خوب و نیک بیندیش ، زنهار ، ای تشنه ی دانستن ، زهنار از جنگ کلمات و جنگل انبوه باورها و اعتقادات ، در باور هیچ معنی ای نیست ، چرا که میتواند زیبا باشد یا زشت ، هوشمندانه باشد یا از سر نابخردی ، و هر کسی میتواند هر باوری را بپذیرد و یا به دور افکند.
گفتم : من بر این گمانم که هیچکس از راه مکتب و درس به رستگاری نخواهد رسید و همین است که میخواهم به راه خود برم ، نه برای جستن راهی دیگر ، بلکه می دانم بهتر از خلوص راهی نیست ، اما برای رها کردن همه ی راهها و همه ی معلمان و تنها و بی کس به مقصد خود رسیدن باید حرکت کنم.
نظر شما چیست؟
گفت : داوری کردن زندگی دیگران بیش از اندازه ی گلیم من است ، من باید زندگی خود را داوری کنم . باید درست و حق را برگزینم و بدی و زشتی را به دور افکنم ، ما باید در جستجوی حقیقت باشیم .
و اینگونه ادامه داد :
تو هوشمندی . دوست من ، خوب میدانی چگونه هوشمندانه سخن بگویی . زنهار ، زنهار از هوشمندی بسیار !
و من در درون خود می اندیشیدم که: آدمی تنها هنگامی چنین نگاه و رفتاری دارد که بر خویشتن خویش چیره باشد . من نیز بر خویشتن خویش چیره خواهم شد.
او مرا با هفت شهر عشق پیش رویم آشنا کرد
گفت : اولین شهر خلوص هست که تعلم آن بر تو بر عهده ی من میباشد.
دومین ، هدف
سومین ، خواستن
چهارمین ، تلاش
پنجمین ، مراقبت
ششمین ، سلوک
و هفتمین را خودت به موقعش خواهی فهمید
سخترین آن برای کسی که قصد شروع داشته باشد در ابتدا همین قدم اول است یعنی خلوص .
این را بدان هر عملی که از اخلاص ، خالی باشد در نزد پروردگار اعتباری ندارد و تشخیص آن بر اساس معیار و میزان الهی است . نیٌت و خلوص کار زبان نیست ، بلکه یک عمل قلبی محض است و تلفظ نیٌت شرط خلوص نیست .
خلوص ، روح عمل و ریشه و پایه ی آن است و عمل ، تابع آن است و با صحت آن ، صحیح و با فساد آن ، فاسد می شود .
هر کس که به عمل گروهی راضی باشد از آنهاست ، خوب بر اعمال گذشته خود و اطرافیانت بنگر و بیاندیش ، اگر از کرده ی خود تا به این رضایت کامل نداری وادی خلوص را با گام توبه طی کن .
آری کسی که از هر جهت تسلیم حکم خدا گردید و نیکوکار گشت ، مسلماً اجرش ، نزد خدا ، بزرگ خواهد بود.
آن چه که انسان را به سوی عمل می کشاند ، می تواند انگیزه های فراوان داشته باشد . گروهی چون از عذاب خدا و جهنم می ترسند و گروهی چون به بهشت خدا طمع می ورزند گروهی هم چون برای خداوند عظمت ویژه ای قائل اند گروهی به خاطر شکر از نعمات خداوند و گروهی هم چون به خداوند محبت خاصی دارند و او را خیلی دوست دارد اطاعتش میکنند و بالاخره گروهی هم چون خداوند را شایسته ی عبادت می دانند او را عبادت میکنند .
آن دو گروه عبادت کنندگان از خوف و طمع در واقع ، خدا را وسیله برای دفع عذاب و جلب نعمت قرار داده اند و اگر ممکنشان باشد که از طریق دیگری ، غیر عبادت خدا به مطلوبشان برسند ، دنبال همان راه می روند.
این را بدان که اخلاص در عبادت در مرتبه ی اعلایش جز از طریق عشق تحقق نمی یابد.باید از عبادت به خدا برسی نه به بهشت.باید رضایت او را بدست آوری نه خلق را !
و وقتی نیٌت تو خالص باشد اطلاً متوجه خلق نمی شوی و وجود و عدم جمیع مخلوقات در حال عبادت نزد تو یکسان میشود.
عبادتت اگر برای جلب منفعت باشد همچون عبادت تجار است و اگر بر اساس دفع ضرر باشد ، همچون عبادت بردگان !اعمالت را از خود مبین ، از خداوند طلبکار مباش و هیچ وقت راضی به عمل خود مشو .
معیار اخلاص ، حجم عمل نیست بلکه خلوص عمل است ، معیار ، کیفیت عمل است نه کمیتش. وقتی می گویم عمل باید خالص برای خدا باشد یعنی انگیزه و محرکش ، تنها تقرب به حق باشد نه غیر.
فقیهان اخلاص را شرط صحت عمل ، حکیمان شرط قبول و عارفان شرط وصول دانسته اند .زدودن شایبه های شخصی یا دنیوی ، ضرورت اخلاص است و مخلص حقیقی کسی است که خواسته های خدا را بر خواسته های خود و مردم ترجیح دهد.
این را بدان که نیٌت بسیاری از کارهای کوچک را بزرگ و بسیاری از کارهای بزرگ را کوچک میکند. انتخاب خدا در بین خواسته ها و امیال و آرزوها از تمام اعمال دشوارتر است.
سپس اندکی سکوت کرد و آرام در را باز کرد و گفت :
این بود درس خلوص تو ، اولین وادی عشق.
حال آزادی که بروی ، راه سختی در پیش رو داری ، خوب بیندیش که چه ها گفتمت .
اینها را گفت و مرا که در بهت و تعجب غوطه ور بودم به جاده ی منتهی به شهر دوم راهی کرد.

او با حرفهایش تمام دلبستگی های دنیوی مرا از من گرفته بود ، همه چیزم را ، اما در عوض یک چیز به من بخشیده بود ، او خود مرا به من بخشیده بود.
آری خودم را !
چیزی از من جدا شده بود، چیزی همچون پوست کهنه ای که مار از خود می افکند. چیزی بود که دیگر در من نبود ، چیزی که در همه ی جوانی همراه من بود و در من بود و از من بود.
زندگی پیشین خود را در آن کلبه نزد همان عارف و معلم شهر اول عشق گذاشتم و راهی شدم .
آهسته به راه خود میرفتم و سرم از اندیشه ی خلوص سنگین بود. داشتم به جایی می رسیدم که علتها را باز بشناسنم !
فهمیده بودم که تنها از راه اندیشه است که دریافت ها دانش می شوند و از دست نمی روند ، واقعی می شوند و پخته.
تا به آن روز می خواستم خود را از خویشتن خویش برهانم و بر آن چیره شوم . اما نتوانستم ، تنها توانستم آن را بفریبم ، تنها توانستم از آن بگریزم ، تنها توانستم از آن پنهان شوم.
تا به آن روز در همه ی جهان درباره ی هیچ کس به اندازه ی خود نادان نبودم .
بی درنگ ایستادم و خشک و بی حس چشمانم را بستم و سرم را پایین انداختم و فقط فکر کردم.
بی جنبش در درون خود می گشتم که یکدم سردی عجیبی سراسر تنم را لرزاند و این در آن دم بود که نوری در درونم روشن شد.
دلیل اینکه درباره ی خود نمی دانستم ، دلیل اینکه من بر من و با من بیگانه مانده بود را یافتم و آن تنها یک چیز بود .
من از خود در هراس بودم، از خود گریزان بودم . همیشه در جستجو در بیرون بودم و میخواستم خود را نابود کنم ، اما حال در آن اندرون ناشناخته خویش درون هسته ی همه ی چیزها را میافتم.
پس از آن لرزه ی بیداری تا به امروز دیگر لرزه ای مرا فرا نگرفته است.
سرم را بالا گرفتم و آرام چشمانم را باز کردم

و چنان پیرامون خود نگریستم که گفتی جهان را نخستین بار میدیدم .
دیگر معنی و واقعیت جایی پشت چیزها نهان نشده بودند ، بلکه در میان آنها بودند ، در همه ی آنها .
تا به آن روز تنها بودم و چنین دریافتی نداشتم ، اما اکنون تنهایی را دریافته بودم ، پیش از آن چون عبادت می کردم و در فکر فرو میرفتم پسر پدرم بودم ، جوانی بودم کنجکاو و انسانی بودم به آیین پای بند اما اکنون تنها یک چیز بودم من خودم بودم ، منِ بیدار شده و بجز آن هیچ .
ادامه دارد...
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 3:31 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^