تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
هفت شهر عشق 2

این دهان بستی، دهانی باز شد!

                          تا خورنده لقمه های راز شد 

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

                         امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب ها خواب را گشتی اسیر

                         یک شبی بیدار شو!دولت بگیر

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

                         پر ز گوهرهای اجلالی کنی

تا تو تاریک و ملول و تیره ای

                        دان که با دیو لعین هم شیره ای

طفل جان از شیر شیطان باز کن!

                        بعد از آنش با ملک انباز کن

لقمه تخم است و، برش اندیشه ها

                         لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها


قسمت دوم

حرفی نیست...

در سکوتم فریاد را نظاره کنید

فریاد در گلو خشکیده است ...

حرفی نیست....

چشمان بی فروغ

به دنبال کوچکترین روزنه رهایی

زبان قاصر از بیان

حرفی نیست...

همین اول راحت و رها بگویم ، نمیتوانم وصف کنم ،

خلاص

چقدر خوب بود که وقتی انسانها نمی توانستند کاری را تمام و کمال انجام دهند همان اولش بگویند که " نمی توانم " ، و اما چقدر سخت است گفتن این کلمه برای عده ی کثیری از انسانها .

اما من با آنکه از عهده ی وصف کاملش بر نمی آیم میخواهم وصفش کنم ، تلاشم را میکنم چرا که احساس راحتی میکنم ، آرامش ، آسودگی ، عشق ، عبادت و حتی عروج و این تنها نوشتن است که به خویشتن من تمامی آن حس های غریب و فوق العاده را هدیه می دهد و با من چنان کاری میکند و چنان حسی را به من القا میکند که در هیچ چیز دیگری مشاهده نکرده ام.

هوا تاریک بود ، شب بود . همه جا و همه چیز رنگ شب به خودش گرفته بود.

و من که تنها بودم یا شایدم تنها من بود در میان تاریکی های شب حرکت می کردم ، به سوی مقصدی که باید میرفتم . وصف مکان و زمانش برایم سخت است ، اما در یک کلمه میتوانم بگویم ، همه جا ساکت بود و من ساکت ساکت. و من اینچنین در ظلمات بی حد و اندازه ی شب حرکت می کردم و اینچنین با رفتار و روحیات شب همجنس شده بودم.

همچنان که گامی بر دیگر گامهایم می افزودم و درونم در تنهایی آرام خویش از عشق شعله می گرفت و می سوخت و طنین صدای گریه آلود و غم زده ام از درون آوازی غریب سر می داد و آوای محزون شعر خویش را زیر لبانم آهسته و آرام زمزمه میکردم چنان که مبادا کسی یا موجودی یا حتی درختان و برگهای زیر پاهایم بشنوند، از دور نور چراغ داخل کلبه ای از پنجره اش چشمانم را معطوف خودش کرد .

 چنان نوری بر چشمانم تابیده شد که هرگز شدت آن از یادم نمی رود . در آن شبی که بی مانند بود آری کاملا بی مانند که هیچ چیز با هیچ چیز یکی نیست و آن شب همه چیز را به شکل عجیبی یکی کرده بود و همین که چشم گشودم خود را پشت در آن کلبه دیدم و همچون سایه ی روحی آواره که انگار گمشده ای دارد و چیزی را دنبال میکند آرام در زدم.

و روح من که تنها در برابر تسلیم آرام میگرفت و از تماشای صداهای خشن و ناآرام می هراسید و از هر طغیان و سرکشی آشفته میشد و آنچنان سخت پسند در آرامش بود که عجیبترین و تنهاترین ها را برای آرامش خویش برگزیده بود به مجرد باز شدن در خشکش زد.

روحم را می گویم ، ساکت ساکت و فقط نگاه ، اولین شهر عشق !

و ماجرا آغاز شد

 دل من چو نور اندر آن تیره شب / نخفته گشاده دل و بسته لب

 به شهرم یکی مهربان دوست بود / تو گفتی که با من به یک پوست بود

 مرا گفت خوب آمد این رای تو / به نیکی گراید همی پای تو

 جوان بود و از گوهر پهلوان / خردمند و بیدار و روشن روان

 خداوند رای و خداوند شرم / سخن گفتن خوب و آوای نرم

 سراسر جهان پیش او خوار بود / جوانمرد بود و وفادار بود

 مرا گفت کز من چه باید همی / که جانت سخن برگراید همی

 به چیزی که باشد مرا دسترس / بکوشم نیازت نیارم به کس

 سخن هر چه گویم همه گفته اند / بر باغ دانش همه رفته اند

 چو خواهی که یابی ز هر بد رها / سر اندر نیاری به دام بلا

 وگر دل نخواهی که باشد نژند / نخواهی که دائم بوی مستمند

 به گفتار پیغمبرت راه جوی / دل از تیرگیها بدین آب شوی

 چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی / خداوند امر و خداوند نهی

 که من شهر علمم علی ام در است / درست این سخن قول پیغمبر است

 گواهی دهم کاین سخنها ز اوست / تو گویی دو گوشم بر آواز اوست

 علی را چنین گفت و دیگر همین / کزیشان قوی شد به هر گونه دین

 منم بنده ی اهل بیت نبی / ستاینده ی خاک پای وصی

 اگر چشم داری به دیگر سرای / به نزد نبی و علی گیر جای

 گرت زاین بد آید گناه من است / چنین است و این دین و راه من است

 بر این زادم و هم بر این بگذرم / چنان دان که خاک پی حیدرم

 دلت گر به راه خطا مایل است / تو را دشمن اندر جهان خود دل است

 اگر نامدی این سخن از خدای / نبی کی بدی نزد ما رهنمای

 چنین است فرجام کار جهان / نداند کسی آشکار و نهان

 ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 0:17 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

هفت شهر عشق 1

مقدمه :

هر چه در اینجا با چشم ظاهر مشاهده می کنید نه از مثنویست نه از منظق الطیر و دیوان و گلستان و نه از کسی ، اینجا نه مولاناییست نه شیخ عجلی نه استاد سخنی و نه رند و پیر خراباتی هر چه هست شهود هست و نظر ، دریا هست و بس ، سفریست در جستجوی خویشتن که بر سر در ورودیش این جمله هک شده است :

هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.


قسمت اول :

پنجشنبه بود و تازه از محل کارم برگشته بودم خونه که از خستگی روی مبل با لباس بیرون خوابم برد ،

از خواب که بیدار شدم انگار که خواب هم نتونسته بود خستگی هام رو رفع کنه.

معمولا آخر هفته ها به والدینم تو شهرستان سر میزدم اما این هفته فرق داشت میخواستم برم یه سفر چند روزه برای تجدید قوای روحی.

وسایل های لازم رو واسه سفر آمده کردم و با یک کیف راهی سفر شدم ،

راستش از در خونه که میومدم بیرون خودم هم مقصد رو نمیدونستم، اما یکهو تصمیم گرفتم اول از همه برم امام زاده هاشم.

وقتی رسیدم حوالی غروب بود ، تو صحن امام زاده داشتم از اون بالا به ماشینهایی که مثل مور و ملخ از تو اتوبان به سمت رشت میرفتن نگاه میکردم ، عجب منظره ای بود ، غروب خورشید تنها از افق بی پایان ابدیت آسمان زمین ، از اون بالا همه چیز کوچک و ریز به نظر میرسید یک لحظه خودم رو جای خدا گذاشتم و دیدم ما مخلوقاش چقدر مغروریم ، اونم مغرور به هیچی خودمون دیدم از پشت سرم صدای پایی میاد که داشت بهم نزدیک میشد ، فکر می کردم که لابد یک نفر هست که میخواد مثل من از این جا منظره غروب آفتاب رو نگاه کنه ، اما ناگهان دستی روی شونه هام احساس کردم ، وقتی برگشتم چهره ی آشنایی دیدم ، بازم خودش بود ،

آره ، اما چرا اینجا ؟ چطوری؟

شاید مدتها از اون ماجرا میگذشت

چند ماهی میشد که ندیده بودمش، اما مثل اینکه دوباره به سراغم اومده بود

اول تو خواب  ، بعد خونم حالا هم اینجا .

گفت : چی شده ؟ خیلی پکر و خسته ای .

من : جوونیه و هزار فکر و خیال و تنهایی

او : میدونم ، اما مطمئنی درد تو اینهاست که گفتی ؟ درد تو یه چیز دیگست

من : راستش یه مدته منتظرت هستم ، خیلی دیر کردی

او : لابد موقش نشده بود

من : ایندفعه برام چی آوردی ؟

او : خودت چی میخوای

من : نفس ، احساس میکنم قلبم مرده ، جون نداره ، اگه بتونی یه روح جدیدی رو تو قلبم بدمی خیلی خوب میشه

او : نکنه کشتیش

من : خودت گفتی بمیر پیش از آنکه بمیری

او : اون نفست بود نه قلبت ، میبینم بد جور پیر شدی

من : آره دیگه ، زمونه اینجوری بارم آورده ، بعضی چیزهایی رو با چشام دیدم که روحم رو پیر کرده

او : از اول قرار هم بوده که این چیزهارو ببینی ، اما قرار نبوده که با اون وقایع درهم بشی و خودت رو تو منجلاب اونها گرفتار کنی ، سعی کن از همه چیز درس بگیری

من : اینقدر درس گرفتیم اینجوری شدیم دیگه

او : خوب بگو ببینم میدونی چه جوری داری این درسهارو پس میدی ؟

من : نه تو بهم بگو

او : هنوز خیلی مونده ، منتظر امتحانهای بیشتر ، جدی تر و مهمتری باش

در حالی که داشتیم قدم میزدیم به سمت مسجد برای خودن نماز ، یک لحظه که خم شدم کفشامو دربیارم دیدم پشت سرم دیگه کسی نیست ،

زیاد تعجب نکردم ، معمولا یک دفعه میرفت و یک دفعه هم میومد.

نمازمو خوندم ، بعد نماز فقط ازش خواستم از امتحانی که پیش روم هست سربلند بیرون بیام.

بلند شدم کیفمو برداشتم و وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم دیدم دوباره پیشم اومده ، گفت مقصد اولت جایی هست تو جنگل های همین اطراف ، آدرس دقیقش رو بهم داد ، هر چقدر ازش خواستم تا دلیل رفتنم به اونجا رو بهم بده حاضر نشد.

گفت : خودت به زودی میفهمی .

خلاصه با اصرار من سربسته بهم گفت :

هفت شهر عشق را عطار گشت / تو هنوز اندر خم یک کوچه ای

باید به هفت نقطه سفر کنی و با هفت نفر از نزدیک ملاقات کنی که هر کدام از آنها به تو درسهایی را خواهند داد که مسیر زندگیت را به کلی عوض میکنند و دید و بعد جدیدی از زندگی به تو خواهند بخشید.

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

 

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

 

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

 

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

 

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

 

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

 

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

 

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

 

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

همین که خواستم سوال بعدیم رو ازش بپرسم دیدم که رفته .

منم به سمت شهر اول راهی شدم.



 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت

رفت عمرم بر سر سودای دل / وز غم دل نیستم پروای دل

بی‌تو به سامان نرسم، ای سـر و سامان همه تو
ای به تـو زنـده همـه مـن، ای به تنم جان همه تو


مـن کـه بـه دریـاش زدم، تـا چــه کنی بـا دل مـن
تختـه و ورطـه همه تو ، ســاحــل و توفان همه تو


ای هـمـه دستـان ز تو و مستـی مستـان ز تو هم
رمـــز میـسـتـــان همـه تـو، راز نیـسـتـــان همه تو


همـتـی ای دوست که این دانه ز خـود سر بکشد
ای همــه خورشـیــد تـو و خـاک تـو بــاران همه تو


شــور تــو آواز تـویــی ، بــلـــخ تــو شـیــــراز تـویـی
جـاذبـه‌ی شـعــر تــو و گــوهـــر عــرفـــان همه تو


تـا بـه کجــایم بـری ای جذبـه‌ی خـون ، ذوق جنون
سلسله بر جـان همه من، سلسله‌جنبان همه تو

 

ای بـا مـن و پنهــان چـو دل از دل سلامت می‌کنم
تـو کـعبــه‌ای هــر جــا روم قصــد مقـامــت می‌کنم


هـر جـا که هستــی حاضــری از دور در ما ناظــری
شب خانه روشـن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم


در هــوش تـو، در گــوش تـو وانـدر دل پـرجــوش تو
این‌ها چه باشد تو منی ویـن وصف عامـت می‌کنم


گــه هـمچـو باز آشـنـــا در دسـت تـــو پـر مـی‌زنـم
گــه چون کبوتر پــرزنـــان آهـنــگ بـامـــت مـی‌کنم


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 13:22 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت