
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 27 تیر1388 ساعت 23:47 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

همه چیز همیشه و در همه حال در یک آن اتفاق می افتد ، مثل مرگ !
آشکار شد ، نوری از سقف اتاقم به روی دیدگان خیسم ، روزنه ای بود هدیه مانند تقدیم به روحم از طرف سقف این گیتی پر رنج ،
همه چیز تازه بود ، صبر کردم و فقط به اطرافم نگاه کردم ، فقط نگاه !
کاری که تنها در آن لحظه از من بر می آمد .
احتیاجی هم به هیچ سخن یا ناله و حرفی نداشتم ، چون که همه چیز را احساس میکردم ، گنگ و مجهول اطرافم در جلوی چشمانم رژه میرفت ، اصلا نمیدانستم که چه باید انجام دهم ،
اگر بخواهم از رنگ دنیایی که دیدم بگویم هیچ فایده ای ندارد چون که از رنگ سخن به میان آوردن بسیار دشوار است و در عین حال چون یکرنگی خاصی را می طلبد و هیچ رنگی یک رنگ نیست از بیان ظاهر عاجزم .
در آن لحظه و برهه از زمان در آنجا از نظر خیلی ها ممکن بود هیچی به نظر نیاید اما از دید چشمانی که در همه حال سخن می گویند آنجا پر از رمز بود ، راز ، شگفتی و ...
چشمهایی که فقط به دنیای اطراف خود می نگرند و فقط حرف میزنند و می خوابند و شکایت میکنند نه ، نه که نه ، اصلا نه !
طرف حسابم آن چشمهاییست که میبینند ، و همین دیدنشان بیانیست بس عظیم که با سکوت خود صحه ای بر چشم حقیقت بینشان میگذارند .
بیان و زبان که فقط با لب و دندان و دهان به معرض نمایش قرار نمی گیرد . هر کسی را دو زبان است یکی در ظاهر که همه دارند و دیگری در باطن ، و میزان انسانیت هر کس بستگی به آن زبان نامرئی ای دارد که در ورای وجودش نهفته است و تنها از دریچه ی چشمانش جاری می شود .
براستی بسیار ناپسند و خودخواهانه است که بخواهیم همه ی زبانها را با سخن گفتن و حرف زدن بشناسیم ، بعضی چیزها را واقعا نمی شود گفت .
برای مثال این کلمات و حروفی که به هم چسبیده اند جز خطوطی در هم و بر هم نیستند که معنایی ظاهری دارند اما در ورای همین خطوط چیزی نهفته است برای خواهان و خواستارش .
داشتم میگفتم ، آنجایی که نه میتوان گفت جایی بود و نه میتوان گفت جایی نبود با هر نگاه خود شکلی را می دیدم و در ورای آن حقیقتی را کشف می کردم ، تا اینکه صفحه ی سفید کاغذی را در جلوی دیدگانم مشاهده کردم ، بوی تنهایی غریب و آشنایی می داد در درونش اتاقی را دیدم ، در آن اتاق آینه ای بود و در آن آینه روحی !
احساس خجالتی عجیب و خاص که هر آن سنگینی اش بر تمامی وجودم بیشتر میشد مرا در برگرفت ، همانجا نشستم و در حالی که آن کاغذ با تمام دنیای درونش در دستانم بود ترسی تمام هستی ام را فراگرفت ، با آنکه از همه ی چشمها پنهان بودم اما چشمان آن روح چنان مرا به خودش معطوف کرده بود که اجازه هیچ فکر و خیال و عملی به من نمیداد ، لحظه به لحظه با من سخن میگفت نه با زبان بلکه با چشم ، همه چیز را گفت ، همه چیزی را که باید میگفت و در هیچ جای دیگری نبود ، هیچ جا و من آنجا یکه و تنها به حرفهای ساکت آن روح درون کاغذ گوش میدادم ، تا اینکه در آخر از او یک سوال کردم
و آن این بود که تو کیستی و چیستی که اینگونه با من عجینی ، و از حقیقت همه چیزم و اطرافم آگاهی
گفت :
من خود خودت هستم !
در یک لحظه ناگهان ، از آن جهان به بیرون پریدم ، راحت اما سخت و تنها چیزی که میدیدم ، اتاقم بود و کاغذی در دستم و آینه ای در روبرویم !
امان ، امان از این روزگار که هر روز جهلی بر جهالت مردمانش افزوده می شود ، و خود انسان هم به اجبار و ناخواسته باید تن به ذلت مثل دیگران بودن در دهد اما به مجرد این که تنها شد به خود همیشگی و حقیقی اش باز می گردد و این یک تویی و خلوص مطلق جز در تنهاییش به وقوع نمی پیوندد .
هر کسی از هر نژادی خواهان پیوند است و پیوند ارواح بزرگتر قابل درک کوچکترها نخواهد بود ، البته نه آن کوچکتری که در این زمانه خیلی ها به خودشان قبولانده اند.
این ارواح بزرگ در طول تاریخ بشریت چنان پیوندهای غیبی عظیمی را با خالق خود می بندند که به همه چیز انسانهای مابعد خود بعد میبخشند و بذر معنی میپاشند ، اما ، وای ، وای به حال کسانی که نامی ازشان نمی برم ، که در جامعه و دوران کنون ما کم هم نیستند که یا کورند و مقلد ، و یا مقلدند و کور ! این عده هستند که از آن معنای زیبا و چند بعدی که آن ارواح عظیم از زندگی و خلقت و ... ترسیم کرده اند برای خود دکان نانوایی باز می کنند ، وای ...
بگذریم ...
این آدمی که در جامعه قرار میگیرد و دردها را پیاپی یکی پس از دیگری نوش جان می نماید ، به هر کجا که دیگر اطرافیانش میبرندش به راحتی در درون خود ، خودش را پیدا میکند ، حتی در دوردسترین نقاطی که ارواح خبیث در آنجا سکنا دارند !
معمولا چنین آدمهایی درون گرا و فرد گرا هستند که در درون گرایی خود برای برپایی خیر و زیبایی و صلح و خوشبختی در درون خود اغلب اوقات غرق در تفکر میشوند و همیشه برای خود مدینه ی فاضله ای تجسم میکنند و به امید رسیدن به آن سکوت و یا گاهی هم اندکی حرف میزنند .
اما وقتی که مخاطب و یار و آشنایی با اندرون خود یافتند تمامی سکوتهای مجهولشان را جبران میکنند . اما کو یار و مخاطب آشنا ؟
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 3:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
مکن کاری که برپا سنگت آید
جهان با این فراخی تنگت آید
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند
تو خود از نامه خواندن ننگت آید
ای خداوند
نمیدانم آنگونه زیستنی را که تو از بنده ی خود با چشمانت انتظار میکشی را از کجا بیابم و یا در کجا جستجو کنم.
اما تنها اکنون از تو یک چیز میخواهم و آن ، این است که در وجود نهانم ، آن حقیقت پنهانم ، آن ضمیر ناخودآگاهم هرچه پرشور تر تجلی کنی تا مرا در مقابلت آنگونه سازی که همچون آینه ای صاف نگاهت را همچون مرهمی بر روی زخمهای کهنه ی این دنیای مندرس انعکاس دهم.
در آن زمان که در رابطه ی خویش با تو به حقیقت نایل شدم آنگاه با تمام مخلوقاتت چنان خواهم بود که باید باشم .چنان که تو از من انتظار داری.
مسئولیت ، علم ، دین ، روشنایی ، ایمان ، فهم ، تعصب ، شعور ، شرف ، آگاهی ، عقیده ، بیداری ، اراده ، قیام ، فریاد ، تعهد ، درد ، هدف ، حقیقت ، شفا ، انصاف ، ادب ، وحدت ، فداکاری و عزت را بدون تو لمس کردن و خواستن خودخواهی پلیدیست که هیچگاه از تو درخواست نخواهم کرد ، تنها چیزی که از درگاه کبریایت خواهانم این است که با خود خواهی عظیمی در عمق فطرتم آن بندگی آرام و شایسته خداییت را آنگونه بیابم و از خواب بلندش کنم که در شایستگی بنده بودن و بندگی بندگان برگزیده ات تنها اندکی سهیم باشم و تنهای تنها آن زمان هست که بی نياز، آزاد ، بيپيوند ، تنها و مجرد از همه چیز،به معنا و ارزش واقعی تنهايی میرسم.
و آنگاه دانسته به سویت بال میگشایم !
نه به اجبار و تقدیر زمانه و یا با بالهایی شکسته !
ای آنکه تو طالب خدایی ، به خود آ
از خود بطلب، از تو جدا نیست خدا
اول به خود آ ، گر به خود آیی بخدا
اقرار نمایی به خدایی خــــدا

دیر زمانیست که ناگهان میاید و آرام میرود
و جز تسلیم شدن راهی در برابرش در توانم وجود ندارد
هر وقت که خواستم خود را آنگونه که باشم بیابم ابتذالی بس عظیم را در نگرش خود احساس کردم ، که چه بسا هر وقت آدمی بین بودنش و آنچه باید باشد فاصله ای نبیند یا آنقدر پست است که حقارت کوته بینیش اجازه فرابینی حقیقت را به او نمی دهد یا که واقعا ...
البته دومیش شاید در هر صد سال یک بار به وقوع بپیونند !
بینش من ، بینش تو ، بینش همه ی ما از آن چیزی سرچشمه میگیرد که هستیم ، در حالی که خیلی ها از بودنشان گریزانند و برخی هم به آنچه هستند چنان میبالند که تنها در لحظه ی مرگشان وقتی در مقابل چیزی که می بینند احساس حقارت میکنند تسلیم بالیدن به هیچی خود میشوند.
براستی در لحظه ی مرگ چه می شود ؟
نفس بند می آید یا که آسمان و زمین از غفلت عظیممان به ستوه می آیند یا که فرشته مرگ حوصله اش از گناه کردنمان سر میرود یا که خالقمان ما را به نزد خود فرا می خواند ؟
به هر حال برای همه کس ، در هر جایی که هست چه آنکس از محیط و اطرافیان و قشر و فرهنگش تاثیر گرفته باشد یا خیر آرزومندم که قبل از مرگ نهاییش ، یک بار ، حداقل یکبار مرگ را آنگونه که باید در وجودش تاثیر بگذارد با چشمان حقیقی خود مشاهده کند نه با چشمانی که از تکه ای گوشت و خون است !
وارد جزئیات ماجرای زندگی پس از دیدن حقیقت آن عده غیر انسان که تغییر در نهادشان راهی ندارد نمی شوم ، چرا که به قولی :
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو ، رنج مگو جز سخن گنج مگو
اما چه تغییر عظیمی دیدن دنیای پس از بازگشت را در بر میگیرد که فرد متغیر به خیر در درونش چنان اعتماد به نفسی پیدا میکند که انگار بر راه راستش اطمینان دارد ، نه آنگونه که از او انتظار دارند بلکه آنگونه که باید .
عظمت را می پرود ، نه در خود و نه در دنیای فانی خود بلکه در طرز و شیوه چگونه دیدن و نگاهش . از خیال و وهم بیرون می آید ، و در یک جمله بر در کفر میرود تا که به ایمان برسد !
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست
بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيــست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش
زين معمـــا هيچ دانـــا در جهــان آگاه نيـست
اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب
كاندرين طغرا نشان حسبة ً لله نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست
بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود
خودفروشان را به كوي مي فروشان راه نيست
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي ست
عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 6 تیر1388 ساعت 12:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

در حال که مهمترین زمانهاست تنها مکر سرنوشت است که مرا وادار به برداشتن قلم کرده است.
حالی که در حینش نه زندگی میکنم و نه کار ، تنها حال !
زمانهای دیگر سرشار از رفتن و رسیدن و ساختن و بیماری هستند لیکن تنها این حال است که گذشته و آینده را خواهد ساخت.
حال تنها میتوان زمان را همچون گلبرکی در دستان خشن خود گرفت و به راحتی به باد خشکی احساس سپرد و هم میتوان همچون عاشقی در پایش سوخت و طعم مرگ را هر چه طبیعی تر لمس کرد.
گذر زمان چشمان مرا سرشار از اشکهای پیاپی ای میکند که تنها برایشان رنج و پریشانی قابل درک هستند.
زمان و مکان مفهومی متفاوت با آنچه هست را برایش پیدا کرده ، چشمانم را میگویم،
و در این متفاوت زیستن هست که در میابی حس کردن و فهمیدن و دیدن و شناختن دردها ، رنگها و طرحها در تنهایی چقدر زیباتر و لذیذتر از زیر سایه ی کسی بودن است ، آنوقت به تنهایی خود میبالی و آن زمان تمام حرفها و گفتار و رفتار و نگاه و دید و اعمالت برای دیگران نامفهوم و بی ربط میشود .
لحظات سرشار از اندیشه و تحیر و درد در تنهایی و خلوت همانند آجرهایی میمانند که به وجود خلقتت معنای بودن و مفهوم زیستنی میدهند که هرگز در هیچ کتاب و هیچ انسانی نخواهی یافت.
با خودت می اندیشی ، صمیمانه ، با خلوص ، آنگاه انس و آرامش را از همنیشی با وجودی ماوارء خود احساس خواهی کرد ، وحدتی در درونت به بالا و پایین می پرد ، احساسش میکنی ، در مشتت میگری ، و آن را با خویشتن حقیقی بودنت میامیزی.
و آنگاه از حرف ، که نشخوار آدمیزاد هست دوری میکنی ، پوچی را پشت سر میگذاری و تمییز بین اصل و حقیقت را با مصلحت تشخیص خواهی داد.
براستی که برای دیدن برخی از حرفها و فهمیدن برخی وقایع از گوش و چشم و فکر کاری ساخته نیست . آنجا هست که باید از آنچه بود دست کشید و بلند شد و رها و خود شده تن به سختی های خودشناسی و خدا محوری داد پس آنگاه هست که آدمی در وقایع و اتفاقات مهم واقع بر سر راهش حقیقت های گوناگونی را لمس میکند ، در میابد ، می فهمد و میگرید.
چون خیلی از انسانها فقط زندگی میکنند که کرده باشند ، همین .
درواقع تنها لمس میکنند ، کاری که یک موش صحرایی هم آنرا انجام میدهد.
در این مسیر پر تلاطم و پر موج مرد افکن سهمگین سختی های زندگی هست که میتوان سرچشمه ی طبیعی و حقیقی بسیاری از احساسهای مجهولی که در عمق نهاد وجود انسان هست را دریافت.
در این مسیر هست که برای انسان ماندن هر روز جهادی باید تا که مبادا تن خود را حتی تنها به اندازه ی دانه خردلی به پستی های آلوده و شیطانی که به دست طبیعت به وجود آمده است آلوده کرد ، چه بسا که انسان هم خود جزئی از طبیعت است!
چه می گویم ...
این همه که شد طریقت
پس حقیقت چه میشود ، با زانوانی لرزان و کوله باری از گناه به دوش و بیمناک و ترسان از سرنوشت موهوم که نمی توان راهب معبد خاموشی ها شد.
اینجاست که رستاخیزی لازم است.
خواهند گفت که : علیه چی ؟ مگر انسان خلق شده است که فقط بجنگد و بکشد و روزی هم بیفتد بمیرد ؟
و شکسپیر پیر در جوابشان لب به سخن میگشاید و میگوید که برای لذت بردن از زندگی کافیست که فقط کمی احمق باشید !
از گذشته پرستی و گرایی و هرآنچه که بوده تنها تجربیات را از کیسه ی اعمال باید برداشت و باقی را به باد فراموشی گذر ایام سپرد تا که دیگر از حال حداقل بیزار نباشیم.
و اما حال که بخواهی سالک راه فراموشی ها شوی همه چیز رنگ جدید و نویی به خودش میگیرد حتی نفس کشیدن و نفس کشتن !
میبینی که سخن ها ، دیدها ، دیدارهای همه و همه تنها از یک چیز است ... خاک
که آدمهایی پر از هیچ عالمی کامل را رها و همچون ناقص پرستانی شیفته و فریفته ی سرایی بی روح و سرد و ساخته ی دست خود شده اند.
نمیخواهم به نظر و عقیده و دیدشان حتی لحظه ای بیاندیشم که آنرا گناهی بس عظیم میدانم تنها به سرنوشتشان فکر میکنم که چه کاری ، چه قدمی و چه های دیگری در راه بینش و فهم و درک خود کرده اند ؟
تنها همین !
واقعا نمی ترسند ! واقعا هیچ هراسی وجود آدمی را در بر نمیگیرد وقتی که خویشتن حقیقی خویش را گم کند ؟
نمیدانم شاید این من خویشتن است که از من جدا شده یا که من او را از خویشتن رهانیدم که از میان این همه نعمتهای این جهان تنها تنهایی را به انتخاب خویش برای خود انتخاب کرده است.
همچون شهیدی که گوارا و لطیف در آغوش فرشتگان جان میسپارد دستم را رها و طاهر بر روی کاغذ به این طرف و آنطرف میبرم تا که شاید نقشی از آن درآید و عده ای را از روزمرگی و خود محوری شوم و شرم آور خویشتنشان برهاند .
سرود هجرت را باید زمانی بر لب جاری ساخت که قبل از آن طعم مرگ را چشیده باشی براستی که باید مرد پیش از آنکه مرد !
جامه را اینجاست که باید غسل داد و فکر را شست و درون را تهی از تمام پلیدی ها کرد.
تنها حجاب انسان این خود خودش هست که باید از میان بردارد.
درحقیقت در ابتدا همه چیز مانع است اما به مجرد این که انسان رها شد آن همه چیز ها وسیله میشوند برای نیل به سوی بهترین ، کاملترین ، پاکترین ... چه بگویم ... اینجاست که کلمات از یاری رساندن به دستم عاجزند و هیچ حرفی توان بیان آنرا ندارد.
باش ، زندگی کن ، لذت ببر اما درست ،
هرچیزی راهی دارد حتی نفس کشیدن !
همه چیز را با متوسط بودن ومیانه بودن که نمیتوان به ابتذال و خاری کشاند ، در بعضی کارها باید هیجان آور بود ، یکتا ، با شکوه و عظیم مثل هنگام سجده ! چه اجتماع ضدینی میشود غرور تعبد و سجود تعبد !
اکثریت تنها تلاش میکنند بنا به عقل خود بد نباشند .
در واقع چنان معنای خوبی و عالی بودن و انسانیت و شرافت و کمال را به لجن کوته نگری خود آغشته میکنند که حال آدم از همه چیزشان بهم میخورد.حتی فکر کردنشان .
خوب ؛ این بد نبودن یعنی چه ؟ یعنی درست غدا خوردن ، درست نشستن ، درست راه رفتن ، نفس کشیدن ، صحبت کردن ، درس خواندن ، نمره گرفتن ، تشکیل زندگی دادن ، رفتار کردن و ...
اینها که همه اش مقتضی طبیعت هست .
پس درست هست که میگویند انسان هم جزئی از طبیعت هست !
عجب ! پس خوب بودن یعنی بد نبودن ؟!
اما آموزگار و استاد من چیز دیگری به من آموخت ،
نه آموزگاری که در این دوران مردم میگویند ، کسی که به آدم علم و ادب و حکمت و اخلاق و در یک کلمه انسان بودن را می آموزد
وگرنه فقط علم را که هر باعلمی میتوانست به من یاد دهد.
اما درست در همان لحظه که غرق در خودت و دنیای اطرافت هستی چنان روزگار و زمانه دست به دست هم برایت یک حادثه ی عظیمی را خلق میکنند که ناگهان خود را در میان آن بازی تنها میابی !
آنگاه میفهمی که میتوانست آن گاه اصلا برایت رخ نهد ، در جستجوی حقیقتش رهسپار طریقت میوشی تنها از رسیدن به حقیقت باز میمانی و استادی را میطلبی و گرنه اگر غیر آن را بر میگزیدی ، راه میرفتی و میرفتی و به آن حادثه پشت میکردی و همانطور که بودی نه آنطور که باید باشی پیر میشدی و مثل خود و آخر کار هم مثل همان موش صحرایی می مردی !
اما اگر هم به پیر راهت گوشه چشمی توجه کردی او تو را راهبر خواهد بود !
مگر اینها را جایی خواهی یافت ؟
در کتاب ؟ رشته ی تحصیلیت ؟ مدرسه و دانشگاه ؟ والدین ؟ دوستان ؟ یا با تفکر و عقل و نبوغ و هوش تنها و ناقص خودت ؟!
نخیر جان تنها راه رهایی از تعصب خود پرستی انسان پیروی از حاجب درگه نومیدی هاست مگر بی راهبری سالکی که خود خودش را سالیان سال از راه و رسم این منزل مملو کرده است میتوان طی کرد ؟
اگر طی کردی ، از همه چیز ، و هرچیزی که هست نه در این دنیا نه در همه جا بلکه در جایی نیست که نیست لبریز میشوی ، آنگاه به این موضوع پی میبری که بی آشنایی با او چه روح فقیر و دردمند و عادی و معمول و پست و حقیر و احمقی داشتی !
چه روحها که در تنهایی خودگرایی خود پوسیدند و ماندند و مردند و هیچ وقت طعم بزرگ شدن تا ناکجای خود را نچشیدند.
به همین علت خیلی ها وجود حقیقیشان تنها و تنها محصور بین خود و نفسشان هست .
هر وقت با این روحها برخورد داشته ام بر خودم لرزیدم که چرا و به کدامین دلیل باید با این حقارت و پلیدی مواجه میشدم.
هرچه که بیشتر فکر میکنم قلبم مملو از نفرت عجیبی میشود که از گفتنش عاجزم.
چون نمیتوانم فقط با زبانم حرف بزنم از ادامه اش عاجزم.
در اینجاست که عمیقترین و پرمعنی ترین سخنی که میتوان به میان آورد سکوت است و بس.

هر بشری ، هر انسانی دو نیمه است ، خوب و بد ، عشق و منطق ، فقر و ثروت ، آسمان و زمین و ...
که برای گزینش درست آن از هم ، الم باید نه قلم !
غرق در تعجب میشوم که این انسان چگونه موجودیست گاه به پستی زمینهای پست و گاه آنچنان عروج میکند که در وهم نگنجد.
بارها شده است که حتی از یک روح معمولی و خار هم خیلی چیزها را آموخته ام ، که ناخواسته با آموختنم مرا عبد خویش ساخت.
اما بر خود مسئولیتی را واجب دیدم که به روحی نزدیک شوم که آخرت را توصیف میکرد ، نه با زبان بلکه با اعمالش ، آنگونه که دستش سخن میگفت ، در حالی که زبانش میشنید و چشمش گوش میداد و با گوشهایش میدید !
آنگاه با دیدن چنین روحی زنده میشوی و همه و همه چیز برایت یکی میشود ، صوری در گورستان وجود قدیمی ات دمیده میشود ، رستاخیزی بر پا میکنی ، آنچنان که باید باشی نه آنگونه که هستی ، آنچنان که خدا می خواهد .
آنوقت هرجایی برایت جوری میشود و همه جا یک جور !
... بگذریم
با هر نفسی که استشمام میکنم یک گام به جلو تر میروم ، به سمتش ، که عقب گرد در راه رسیدن به او جایز نیست.
حال که به اینجای داستان رسیدی بگذار فاش بگویم تمام اینهایی که با چشمانت خواندی حاصل یک لحظه است ،
لحظه ای که برای اولین بار تصویر خود را آنچنان که حقیقت داشت در وجود واقعی آینه ای دیدم ،
و چقدر هیجان آور است دیدن به چشم حقیقت راستین و درست خویشتن
و چه شوری دارد تماشای تصویر روح خویش در آینه !

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 5:27 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^