
یک انسان خودش سرنوشت خودش را رقم می زند ، اما گاهی هم این طور نیست و هیچ چیز زندگیش را از این سخت تر نمی کند.
زندگی یک قالیچه نقش دار است . بعضی کلافها محکم پیچیده شده اند و نمی شود عوضشان کرد ولی بعضیشان شل ترند.
ما همیشه فکر می کنیم که سرنوشتمان دست خودمان است ولی شاید ما بازیچه اش باشیم.
اما سرنوشتمان به جاده ای که انتخاب می کنیم بستگی دارد ، حتی اگر بخواهیم از آن فرار کنیم.
درست مثل پرنده ای که در میان گردبادها پرواز می کند و وقتی که به مرکزش می رسد یک دفعه همه چیز ساکت می شود.
براستی که جای خوبیست برای بودن و ماندن.
و اکنون راهی که در آن قرار داریم راهیست که خودمان انتخاب کردیم.
هزار سال گذشت .
هزار سال نیز بگذرد .
بکوشیم تا در سال جاری خوشدل باشیم.

سال نو بر شما مبارک.
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 16:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
گفت آن الله تو لبیک ماست
آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیک هاست
جایی که قدرت خالق از مخلوق حفاظت می کند امید داشتن به چیزهای محدود و پوچ دنیوی بیهوده است.
بدون شمشیر در برابر شمشیر نمیتوان زنده بود در اینجاست که نه از مرگ باید ترسید و نه از درد ، بلکه تنها ترس باید از قفس باشد.
از محصور شدن تا زمانی که تسلیم کهن سالی و بیهودگی بشویم ، از از دست دادن فرصت ها برای کسب افتخار.
براستی روزی فرا می رسد که دنیا پر از خوبی شود در حالی که اینقدر اتفاقات بد می افتد؟
هر سایه ای گذراست حتی تاریکی مطلق هم جای خودش را به روز می دهد و وقتی خورشید طلوع کند درخشان تر از همیشه خواهد تابید.
انسانهایی پیروز هستند که به راهشان در مسیر حق ادامه دهند و سه چیز را سر لوحه ی خویش میکنند : اراده ، تلاش ، پشتکار همه ی اینها به خاطر این است که به هدفشان ایمان دارند .
براستی ما به چه چیزی ایمان داریم؟
اگر خواهان دیدن نیکی ها و خوبی ها هستی ، تنها کافیست کمی از خودت بی خود شوی.
بی خود از خود شو خداوندی مکن
با خداوند جهان رندی مکن
مغنی ملولم دوتاری بزن/ به یکتایی او که تایی بزن
بزن چنگ در پرده ارغنون / رهایم کن از چنگ دنیای دون
پس آنگه که گشتم زمستی هلاک / به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید / پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید / به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب / میارید در ماتمم جز رباب
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من از دست کمانداران ابرو ی
نمیآرم گذر کردن به هر سوی
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار
کمند است آنکه وی دارد نه گیسوی
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 13:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
جاده او را می خواند،
اویی را که همیشه بر این باور بود که در این دنیا تنهای تنهاست .
چیزی نداشت که از دست بدهد ، چیزی هم نمیخواست که بدست آورد.
خالص خالص بود.
یکرنگ و یکدست .

دلم گرفت ای دوست ،
یاد او افتادم.
بغضی قدیمی بر گلویم فشار می آورد.
به او گفته بودم که چرا غمگینی ؟ تو که در شهر خودت هستی .
گفت : شهر من اینجا نیست ، شهر من جای دگریست ، " اهل کاشانم اما ، شهر من کاشان نیست !
راستش غریبی بد دردیست ،
بعضی ها در این شهر غریبند ، بعضی ها هم در این دنیا ،
چه باید کرد در این دنیای وا نفسا
در این پوچی و پستی جان فرسا
به همین سادگی رفت
رهگذری بود که نقشش را برای 25 سال ایفا کرد و بعد آرام پرواز کرد و رفت.
رفت و من در آن لحظه فقط می توانستم شاهد چگونه رفتنش باشم.
براستی که
هر که باشی ، به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
بیند این بستر و عبرت گیرد
آنکه را چشم حقیقت بین است
آه ، که زبانم توان بیان آن چه را که در دلم هست را ندارد ،
حیف که باید در چنین مواقعی تنها سکوت کرد و رفت و در گوشه ای تنها نشست و خیره به کنجی ماند و تنها گریست .
حیف !
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^