تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
با نام خالق یکتا / یگانه معبود بی همتا

این سخن چون پوست و معنی مغز دان

این سخن چون نقش و معنی همچو جان


پوست باشد مغز بد دفتر ز آب

هر چه بنویسی فنا گردد شتاب


باد در مردم هوا و آرزوست

چون هوا بگذاشتی پیغام هوست


خوش بود پیغامهای کردگار

کو ز سر تا پای باشد پایدار


تا نشد پر بر سر دیا چو طشت

چونکه پر شد طشت در وی غرق گشت


آری این اسبست لیکن اسب کو

به خود آ ای شهسوار اسب جو


نور نور چشم خود نور دلست

نور چشم از نور دلها حاصلست


رنج و غم را حق پی آن آفرید

تا بدین ضد خوش دلی آید پدید


پس نهانی ها بضد پیدا شود

چونکه حق را نیست ضد پنهان بود


صورت از بی صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون


پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست

مصطفی فرمود دنیا ساعتیست


فکر ما تیریست از هو در هوا

در هوا کی پاید آید تا خدا


دشمن ار چه دوستانه گویدت

دام دان گر چه ز دانه گویدت


گر ترا قندی دهد آن زهر دان

گر بتن لطفی کند آن قهر دان


چون قضا آید نبینی غیر پوست

دشمنانرا باز نشناسی ز دوست


هم زبانی خویشی و پیوندیست

مرد با نامحرمان چون بندیست


ای بسا هندو و ترک هم زبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان


پس زبان محرمی خود دیگرست

هم دلی از هم زبانی بهترست


اسم هر چیزی تو از دانا شنو

سرّ رمز علّم الاسما شنو


اسم هر چیزی بر ما ظاهرش

اسم هر چیزی بر خالق سرش


نزد موسی نام چوبش بد عصا

نزد خالق بود نامش اژدها


چون قضا آید شود دانش بخواب

مه سیه گردد بگیرد آفتاب


گر قضا پوشد سیه همچون شبت

هم قضا دستت بگیرد عاقبت


گر قضا صد بار قصد جان کند

هم قضا جانت دهد درمان کند


از کرم دان این که می ترساندت

تا بملک ایمنی بنشاندت


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت 20:41 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نامه ای آمد!

سلام ای دوست

ای هم نفس ، ای هم نوع با توام

نمی دانم کجایی که داری این نوشته را میخوانی ؟

نمی دانم جنست چیست ؟ مرام و مسلکت چیست؟

اهل دل هستی یا اهل دود ، اهل دین و مذهبی یا اهل کفر و رها از هر رسول؟

نمی دانم این که برایت مینویسم راه شقاوت و بدبختی هست یا راه سعادت و همواری آخرت.

اما از تو می خواهم که گوش فرا دهی به حرفهایم تا شاید کمی آرام گیرد این قلب و چشمان پور سوز و این دستهایم.

میخواهم برایت از بعضی موجودات اینجا بگویم، از شهری که در آن آدمهایش با هم فرق دارند، نه این که همه شان آدم نباشند ها ، نه !

چطور بگویم همه شان سر و دست و پا دارند اما بعضی هاشان هستند که خون حیوانی در رگشان پر جوش دروغ بر لب و زبانشان جاری، گناه در نگاهشان معمول ، هوس در اعمالشان پیدا ، ریا در گامهاشان هویدا ، خلاصه یک انسان به تمام معنا.

همینها گاهی از خدا چنان حرف می زنند که استغفرالله انگار خدا را آنها خلق کرده اند یا اینکه رفیق فابریک اویند و جمعه ها با هم به پیک نیک می روند !

همینان گاهی آنچنان غرق در خواب میشوند که انگار اصلا خلق نشده اند.

همچون مترسکی لرزان در باغ غفلت رفتار معصیت بار جاهلانه خود به نقطه ای خیره مانده اند و تنها جلوی دماغشان را می بینند و جالب اینجاست که تمام دنیا را در نیم کره فوقانی بینیشان مشاهده می کنند.

آخر چگونه ممکن است اینقدر آدم نزدیک بین باشد.

جالب اینجاست که اگر روزی به سویشان دست از جهت کمک خواستن دراز کنی آنوقت طوری بینیشان را جلوی چشمشان میگیرند که دیگر نتوانند دستت را ببینند و آنوقت حتی نزدیک بین هم نیستند.

آن وقت می شوند کور به تمامی معناهای کلمه!

یادم میاید که کسی از غم و اندوه در خود می پیچید و ناله می کرد.

یکی گفت هی فلانی زندگی شاید همین باشد!

در جوابش گفت :

فلانی خودت هستی با هفت ...

اول تو به من ثابت بکن که این اسمش زندگیست بعدا بگو شاید فلان شاید بهمان. مرتیکه ...

خوب حق هم دارد بنده خدا اینقدر زندگی را برایشان سخت و طاقت فرسا کرده اند که برای رزق خود روزها به شغلهای شریفی همچون گدایی و چشم چرانی و... و شبها به دزدی و قتل وغارت و امثالهم می پردازند.


صادق بیچاره راست می گفت که من همچون آن بوفی هستم که با چشمانی درشت تمامی چیزها را چندبرابر نسبت به این انسانهای نزدیک بین بهتر و شفافتر می بینم.

از قضا روزی جوانی را دیدم که مست مست ، شاد و شنگول می جهید بلند و می خندید بلندتر.

گفتمش حالت خوب است؟

بگفتا : در این روزگار بهترین حال همین هست که می بینی ، برای اینکه درد را احساس نکنی همین بهتر که کوری را برای آرامش برگزینی!

چنان جواب دندان شکنی داد که از غم و اندوه کوتاهی دستانم ، قلبم چنان به ستوه آمده بود که نگو و نپرس.

حال این وسط هم سیاست برای ما آدم شده است تا می خواهی راه راست را بروی می گویند فلانی راست گراست ، جیز است ، فلان است و ... تا در جلویت به بن بست می رسی و میخواهی به چپ بپیچی چنان چپ چپ نگاهت می کنند که از هر چیزی که در سمت چپت قرار داردن بیزار می شوی!

بگذریم ، اگر هم خدای نکرده به دلت افتاد که گواهینامه بگیری و آنگاه با هزار زور و زحمت و صدقه و دعا و راز ونیاز هفت خان رستم را نزد سرهنگ محترم پاس کردی آنوقت اسمت رندم در می آید که آقا بدو بیا دوباره ، یه بار فایده نداره !

دوباره که قبول شدی پس از مدتی تماس می گیرند و می گویند تا سه نشه بازی نشه ، بیا که روی هر چی رندم را شما سفید کردی!

عجب !

گواهینامه را که پس از 80 بار رندم و فیلترینگهای مختلف می گیری و خوشحال و شاد و خندان گواهینامه به دست وقتی از در اداره راهنمایی رانندگی بیرون آمدی بلافاصله پیرمردی با دندانهای مصنوعی و با شماره چشمی که به سمت مثبت بینهایت میل می کند با پیکان مدل سال 1342 خود با سرعتی حدود سرعت نور تو را به موازات خطوط خط کشی شده عابر پیاده دراز به دراز نقش بر زمین می کند.

حالا این وسط تو مانده ای تنهای تنها ، تنها میان این قوم گمراه!

عزیز جان دیگر تاب و توان نوشتن ندارم

درد ها که یکی دوتا نیست، هست؟

هر چقدر بگویم باز هم کم می آورم و برای قرض گرفتن باید سراغ همان آدمهای نزدیک بین بروم.

پس همین بهتر که سخن را کوتاه و نامه را همین جا با نقطه پایان رسانم.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 26 بهمن1387 ساعت 2:39 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

کدام لیلی ؟!

روزی از روزها مجنون تنها و سرگردان ، غمگین و حیران کنار پنجره چوبی خانه اش نشسته بود و جریان آرام آب رودخانه ای که از کنار خانه ی کوچکش میگذشت را دنبال میکرد.

ساعتها در غم عشق لیلی خود به سر میبرد.تا که غروب شد و صدای بانگ بلند الله اکبر موذن تمام شهر را پر کرد و لرزه بر اندام مجنون انداخت .

مجنون بلند شد و آرام با دلی آکنده از غم و اندوه عشق ، برای گرفتن وضو به حیاط رفت و در کنار حوض ایستاد تا وضو بگیرد ناگهان چشمش به چهره ی خودش در آب افتاد ، شکه شد ! از دیدن آن همه غم در چشمانش ، از دیدن آن همه درد و ناله در چهره اش اما باز سکوت کرد و تنها آهی کشید و وضو گرفت . جا نمازش را پهن کرد و خود را آماده خواندن نماز کرد.

عشق آن شب مجنون را مست از همه چیز کرده بود بطوری که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت ، نمازش را تا نیمه خوانده بود که سجده ای کرد و در سجده هم دلش یاد لیلی افتاد و آه بیشتری دامن گیر او شد.ناگهان بغضش گرفت و نمازش را شکست و آرام گریست .از سجده برخواست و فقط خیره به تابلویی با نقش الله که جلویش بود ماند.

لب به شکوه گشود و گفت :

ای خدایی که مرا خلق کرده ای با تو ام . برای چه مرا این چنین خار و ذلیل و بر صلیب عشق دار کرده ای؟

عشق و محبت به لیلی را در دلم انداختی و مرا وارد بازیی کردی که هر روز در آن درحال شکست خوردن هستم. در اوج جوانی پیر شدن را در تمام وجودم حس میکنم.

تو که میدانی من به عشق لیلی حساس هستم پس چرا باز بر زخم پر درد من نمک عشق او را میپاشی؟

از این عشق خسته و غمگین و دل خونم . صدای مرا میشنوی ؟ منم مجنون بنده ی تو ، خواهش میکنم تو دیگر مرا مجنون مکن.

به ستوه آمده ام از همه چیز ، مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این تو و لیلای تو ... من نیستم!

ناگهان صدایی آمد :

کجایی ای مجنون ، چه میگویی ؟ با که هستی ؟ به کجا می روی ؟

ای دیوانه لیلای تو منم ، در تمام وجودت این منم که جریان دارم ، سالهاست که با جور و جفای لیلی میسازی ، در حالی که من کنارت بودم و مرا نشناختی.

آری این من بودم که درس عشق را به تو آموختم و عشق لیلی را در دلت انداختم ، این من بودم که تو را این چنین خسته ، غمگین ، دردمند و خوار ساختم اما همه ی اینها به خاطر عاقل شدن و بازگشت تو به سمت من بود.

در حالی که در همه حال منتظر شنیدن یک یا رب تو بودم اما جز کلمه ی لیلی از زبانت چیزی نشنیدم.

روز و شب ، وقت و بی وقت فقط او را صدا می کردی اما ، امشب دیدم که با من هستی و در دلت مرا میخوانی و اجابتت کردم.

از همان زمان خلقتت مطمئن بودم که یک روزی رجوع میکنی و به اصل خودت بر مگیردی و از من طلب یاری خواهی کرد.

حالا که لیلای اصلی خودت را باز شناختی و فهمیدی که چرا در درس عشقش این چنین تورا خوار و بیقرار کرده ، مرد راهش باش تا شاهت کنم ، صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 13:44 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

برگ بي برگي نداري لاف درويشي مزن

هوا مه آلود بود و آسمان غمگین ، درختها ایستاده خشک شده بودند ، زمستان بود و تنها من و جاده نظاره گر او بودیم ، او مسافر بود.

مسافر لحظه های پوچ بی خیالی . همچون برگی زرد که از درختی سبز بر روی زمین می افتد.

درس خوبی به من داده بود،

سه بار این بیت را برایم خواند :

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

و مرا اینگونه نصیحت میکرد :

دِه زکاتِ رویِ خوب، ای خوب روی

شرح ِ جانِ شرحه شرحه بازگو

کز کرشمه غمزه ی غمازه ای

بر دلم بنهاده داغ تازه ای

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو كه شد از گل جدا

در آخر رو به جاده ی پشت سرش کرد و گفت:

هرکسي رويي به سويي برده اند
وين عزيزان رو به بي سو کرده اند
هر کبوتر مي پرد زي جانبي
وين کبوتر جانب بي جانبي
هر عقابي مي پرد از جا به جا
وين عقابان راست بي جايي سرا
ما نه مرغان هوا نه خانگي
دانه ما دانه بي دانگي


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 3:33 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت