تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
ملاقات با فرشته ای از آسمان در شبهای تنهایی 6

جز سیاهی هیچ چیز نبود .

من بودم و تاریکی مطلق .

نمیدانستم که داشتم خواب میدیدم یا اینکه بیدار بودم.

فقط آرام آرام قدم برمیداشتم.

صدای پچ پچ موجوداتی را در اطرافم احساس میکردم.

ترسیده بودم .

به سرعت برداشتن گامهایم اضافه کردم .

تا اینکه صدایی از پشت سرم مرا فرا خواند .

- ای انسان به کجا چنین شتابانی ؟


روز ها ، هفته ها و ماهها گذشتند

حالا که فکر میکنم یاد خاطره ی آن روز میفتم

یاد مردی میفتم که تازه از سفر رسیده بود و تنها برای ساعاتی کنارم بود.

میگفت که نمیخواهد محصول دنیای اطرافش باشد ، میخواست دنیای اطرافش محصول او باشند. سرتاسر دنیا را گشته بود تا دنیای تبه کارها را بشناسد و تنها کاری را که فهمیده بود کارساز است اجرای عدالت بود. میگفت که از گوشت و خون است و میتواند نابود شود در حالی که مردم انسان عادی را نمیخواهند آنها یک سمبل میخواهند که وقتی باز میگردد همچون خدایان شنل قرمز به تن داشته باشد و هرگز قدرت خودش را با کسی قسمت نکند ، مردی با قدرتی فوق تصور، کسی که هیچ کس را یارای مقاومت در برابر او نباشد ، کسی که ناشناخته باشد و همچون شبح به این طرف و آن طرف رود .

در حالی که همه ی اینها خیال است . خیال !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 20:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

نکرد آن همدم ديرین مدارا

سه درد آمد بجانم هرسه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار


الا ای آهوی وحشی کجایي مرا با توست چندين آشنايی
دو تنها و دو سرگردان دو بيکس دد و دامت کمين از پيش و از پس
بيا تا حال يکديگر بدانيم مراد هم بجوييم ار توانيم
که می‌بينم که اين دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگوييد ای رفيقان رفيق بيکسان يار غريبان
مگر خضر مبارک پی درآيد ز يمن همتش کاری گشايد
مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فردا آمد
چنينم هست ياد از پير دانا فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمينی به لطفش گفت رندی ره‌نشينی
که ای سالک چه در انبانه داری بيا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم ولی سيمرغ می‌بايد شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش که از ما بی‌نشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو می‌کن ديده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جويی نم اشکی و با خود گفت و گويی
نياز من چه وزن آرد بدين ساز که خورشيد غنی شد کيسه پرداز
به ياد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران
چنان بيرحم زد تيغ جدایی که گويی خود نبوده‌ست آشنايی
چو نالان آمدت آب روان پیش مدد بخشش از آب ديده‌ی خویش
نکرد آن همدم ديرین مدارا مسلمانان مسلمانان خدا را


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 27 دی1387 ساعت 0:25 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

سجده کن و چیزی مگو / کاین سرّ ربانیست این

شیطان را دیدم که سجده ای طولانی کرد.

گفتم : ملعون مگر تو از درگاه خدا رانده نشده ای؟

گفت : من از بندگی معزولم او که از خدایی معزول نیست !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 4:26 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت

بیچاره منجی !

تا بارانی نیاید آبی در خیابانها جاری نمیشود که رد پای چرکین عابران را بشوید . تا لرزه ای نیاید کسی از جای خود بر نخواهد خواست . تا صدای فریادی بلند نشود کسی درها را نمی گشاید . تا کسی چشم نگشاید و دیگران را بیدار نکند کسی از خواب بر نمی خیزد.

رهگذر راست می گفت که بیهوده مکوش.

مردم همه خوابند و کسی نفس نمیکشد.

خفقان است .

فقر ، فساد ، کوری ، غفلت ، مردم گرسنه اند.

نالان و ناراحت با خود فریبی جالبی می خندند و به ادامه ی زندگی یکدیگر خیره میشوند.

رهگذر در آخرین لحظه ی دیدارش حرف جالبی زد

لبخندی زد و گفت :

بیچاره منجی !

و رفت .

ای دل

این همه تکرار بیهوده مکن .

برای که و چه می گویی؟

کفر مگو و شکوه ی بیخودی بر خداوند مکن. در همان لحظه ای که پایت را از خانه ات بیرون بنهی با دستبند و زنجیر تو را روانه ی کنج زندان میکنند.

وای به حالت .

سر سنگینت در نهایت بر سر دار خواهد رفت و لبخند را بر لبان کسانی جاری میکند که خون همگان خورند و از شدت سیری دم نمیزنند ، مرفحانی که دردها زایند و خود دردی احساس نمیکنند.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت

کاری بکن

عمیقا با آنچه در جلوی چشمانت است بنگر تا به حقیقت ماورای آن پی ببری.

اگر کاری صورت نگیرد ، مشکلی ظهور نمیکند و اگر مشکلی نباشد کاری انجام نمیشود.

به جای نشستن و دیدن شیوه های مختلف پایمال شدن حق ، بپا خیر و کاری بکن.

اگر به خودت و آن ضمیر مقدست ارزشی قائل نیستی ، حداقل به خاطر آن کودکان معصومی که در آینده جای من و تو را خواهند گرفت کاری بکن.

در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
خرقـه  جایی  گرو  باده   و   دفـتر   جایی
دل  کـه  آیینـه   شاهیسـت  غـباری  دارد
از  خدا  می‌طلبـم  صحـبـت  روشـن رایی
کرده‌ام  توبـه  بـه  دست  صنـم باده فروش
کـه  دگر  می  نـخورم  بی  رخ  بزم  آرایی
شرح  این قصـه مگر  شمـع  برآرد بـه  زبان
ور  نـه  پروانـه  ندارد  به  سـخـن   پروایی
کـشـتی باده  بیاور که مرا  بی رخ  دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غی ر مگو  با  من  معشوقه  پرست
کز وی و جام می​ام نیست به کس پروایی
گر مسلمانی از این  است  که  حافظ  دارد
آه   اگر   از    پی    امروز    بود    فردایی


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 0:32 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

تا به کی ؟

خوب به درختان نگاه کنید، ببینید که در این سرما ، خود مرده اند ولی باز پرندگان بر روی شاخه و برگهای خود را وادار به سرودن شعر زندگی میکنند . براستی که زندگی چقدر عجیب است.

زمان را بعضی ها چقدر پوچ معنی میکنند. باید گذر کرد از این طوفان طوری که حتی بعد از خروج از آن هم اندکی از تاریکی های آن دامنگیر روشنایی ها نشود.

تاریکی هایی که به مرور زمان روح انسان را آزار میدهند و همچون سایه ی درختی کهن در دل کویر همیشه چهره ی زشت و لخت درخت تنها را به یادش می آورند.

امان از این تنهایی که اسرار بزرگی در خود نهفته دارد.

خلاصه کردن معنای آن در دو یا سه کلمه بی رحمی بزرگی در حقش است. همه لااقل آن را تجربه کرده اند اما آیا همه هم به معنای اصلی آن پی برده اند؟

جوی آب آرام در گذر بود، باد برگی از درختی را انداخت ، آب آن را با خود برد ، درخت غمگین شد و به مرور زمان تمام برگهایش را از دست داد و هر چقدر پرندگان روز و شب برایش نوحه سرایی میکردند اما دیگر درخت آن درخت قبلی نمی شد، او پاره ی تن خود را از دست داده بود ، تمامی پرنده ها ، آشیانه ها و سرودها برایش بیگانه بودند.

آسمان غرید هوا ابری شد، رعدی زد و آتشی نمایان شد، درخت تنها ترسید ، سوخت ، تسلیم شد.

زمستان بود ، هوا تاریک ، سرد و سوزان و سوز درد آور زمستان بی رحم.

چه چیزی لازم بود؟ سوختن از عمق درون عجب دردی داشت.

جرعه ای آب ، نوری ، گرمایی هیچ چیزی نبود.

درخت تنها دستانش ، رو به آسمان بود تا که شاید نگاهی آید از آن بالاها.

هیچ ندید و همچنان دستانش را صاف نگه میداشت.

روزها میگذشت و درخت تنها با نداری و درد خود هر روز میزبان مهمانان بسیاری بود.

آنچه باید میشد ، شد.

هوا باز شد ، آسمان نفسی تاره کرد . ابرها از شوق آرام گریستند ، خورشید برای آشتی کنان آمده بود.

بهار در راه بود ، بهار.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش

ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار

کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش

تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد کشيد

اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

کيست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 0:34 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت