من بودم و تاریکی مطلق .
نمیدانستم که داشتم خواب میدیدم یا اینکه بیدار بودم.
فقط آرام آرام قدم برمیداشتم.
صدای پچ پچ موجوداتی را در اطرافم احساس میکردم.
ترسیده بودم .
به سرعت برداشتن گامهایم اضافه کردم .
تا اینکه صدایی از پشت سرم مرا فرا خواند .
- ای انسان به کجا چنین شتابانی ؟
روز ها ، هفته ها و ماهها گذشتند
حالا که فکر میکنم یاد خاطره ی آن روز میفتم
یاد مردی میفتم که تازه از سفر رسیده بود و تنها برای ساعاتی کنارم بود.

میگفت که نمیخواهد محصول دنیای اطرافش باشد ، میخواست دنیای اطرافش محصول او باشند. سرتاسر دنیا را گشته بود تا دنیای تبه کارها را بشناسد و تنها کاری را که فهمیده بود کارساز است اجرای عدالت بود. میگفت که از گوشت و خون است و میتواند نابود شود در حالی که مردم انسان عادی را نمیخواهند آنها یک سمبل میخواهند که وقتی باز میگردد همچون خدایان شنل قرمز به تن داشته باشد و هرگز قدرت خودش را با کسی قسمت نکند ، مردی با قدرتی فوق تصور، کسی که هیچ کس را یارای مقاومت در برابر او نباشد ، کسی که ناشناخته باشد و همچون شبح به این طرف و آن طرف رود .
در حالی که همه ی اینها خیال است . خیال !
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 20:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 27 دی1387 ساعت 0:25 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
شیطان را دیدم که سجده ای طولانی کرد.
گفتم : ملعون مگر تو از درگاه خدا رانده نشده ای؟
گفت : من از بندگی معزولم او که از خدایی معزول نیست !

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 4:26 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت
تا بارانی نیاید آبی در خیابانها جاری نمیشود که رد پای چرکین عابران را بشوید . تا لرزه ای نیاید کسی از جای خود بر نخواهد خواست . تا صدای فریادی بلند نشود کسی درها را نمی گشاید . تا کسی چشم نگشاید و دیگران را بیدار نکند کسی از خواب بر نمی خیزد.
رهگذر راست می گفت که بیهوده مکوش.
مردم همه خوابند و کسی نفس نمیکشد.
خفقان است .
فقر ، فساد ، کوری ، غفلت ، مردم گرسنه اند.
نالان و ناراحت با خود فریبی جالبی می خندند و به ادامه ی زندگی یکدیگر خیره میشوند.
رهگذر در آخرین لحظه ی دیدارش حرف جالبی زد
لبخندی زد و گفت :
بیچاره منجی !
و رفت .

ای دل
این همه تکرار بیهوده مکن .
برای که و چه می گویی؟
کفر مگو و شکوه ی بیخودی بر خداوند مکن. در همان لحظه ای که پایت را از خانه ات بیرون بنهی با دستبند و زنجیر تو را روانه ی کنج زندان میکنند.
وای به حالت .
سر سنگینت در نهایت بر سر دار خواهد رفت و لبخند را بر لبان کسانی جاری میکند که خون همگان خورند و از شدت سیری دم نمیزنند ، مرفحانی که دردها زایند و خود دردی احساس نمیکنند.
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
عمیقا با آنچه در جلوی چشمانت است بنگر تا به حقیقت ماورای آن پی ببری.
اگر کاری صورت نگیرد ، مشکلی ظهور نمیکند و اگر مشکلی نباشد کاری انجام نمیشود.
به جای نشستن و دیدن شیوه های مختلف پایمال شدن حق ، بپا خیر و کاری بکن.
اگر به خودت و آن ضمیر مقدست ارزشی قائل نیستی ، حداقل به خاطر آن کودکان معصومی که در آینده جای من و تو را خواهند گرفت کاری بکن.

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 0:32 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خوب به درختان نگاه کنید، ببینید که در این سرما ، خود مرده اند ولی باز پرندگان بر روی شاخه و برگهای خود را وادار به سرودن شعر زندگی میکنند . براستی که زندگی چقدر عجیب است.
زمان را بعضی ها چقدر پوچ معنی میکنند. باید گذر کرد از این طوفان طوری که حتی بعد از خروج از آن هم اندکی از تاریکی های آن دامنگیر روشنایی ها نشود.
تاریکی هایی که به مرور زمان روح انسان را آزار میدهند و همچون سایه ی درختی کهن در دل کویر همیشه چهره ی زشت و لخت درخت تنها را به یادش می آورند.
امان از این تنهایی که اسرار بزرگی در خود نهفته دارد.
خلاصه کردن معنای آن در دو یا سه کلمه بی رحمی بزرگی در حقش است. همه لااقل آن را تجربه کرده اند اما آیا همه هم به معنای اصلی آن پی برده اند؟
جوی آب آرام در گذر بود، باد برگی از درختی را انداخت ، آب آن را با خود برد ، درخت غمگین شد و به مرور زمان تمام برگهایش را از دست داد و هر چقدر پرندگان روز و شب برایش نوحه سرایی میکردند اما دیگر درخت آن درخت قبلی نمی شد، او پاره ی تن خود را از دست داده بود ، تمامی پرنده ها ، آشیانه ها و سرودها برایش بیگانه بودند.

آسمان غرید هوا ابری شد، رعدی زد و آتشی نمایان شد، درخت تنها ترسید ، سوخت ، تسلیم شد.
زمستان بود ، هوا تاریک ، سرد و سوزان و سوز درد آور زمستان بی رحم.
چه چیزی لازم بود؟ سوختن از عمق درون عجب دردی داشت.
جرعه ای آب ، نوری ، گرمایی هیچ چیزی نبود.
درخت تنها دستانش ، رو به آسمان بود تا که شاید نگاهی آید از آن بالاها.
هیچ ندید و همچنان دستانش را صاف نگه میداشت.
روزها میگذشت و درخت تنها با نداری و درد خود هر روز میزبان مهمانان بسیاری بود.
آنچه باید میشد ، شد.
هوا باز شد ، آسمان نفسی تاره کرد . ابرها از شوق آرام گریستند ، خورشید برای آشتی کنان آمده بود.
بهار در راه بود ، بهار.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش
ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانهاش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
کيست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 0:34 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
هفت شهر عشق 6
هفت شهر عشق 5
هفت شهر عشق 4
هفت شهر عشق 3
هفت شهر عشق 2
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^