اینجا کویر است ، کویر
قطعه ای گمشده از روحم در دل من
کویر دل من را چه کسی داند چیست
نه برفی می آید و نه بارانی
در آنجا انتظار بهاری نیست
هر چه هست یکرنگ است و به تو خواهد گفت
درد و دل این همه ستاره های بی نوا را
از قضا روزی نامه ای آمد
فرستنده اش نا معلوم
مقصدش قلب و روح
پاکتش چشمانی خیس
قاصدش غم
مُهرش خون
کاغدش آتش
متنش ناله ای از عمق درون
این چنین میگفت نامه ی ما :
هان ، این منم
ستاره ای از آسمان

بشنوید ای دوستان
پس چه شد آن همه های و هو،
پس کجایند انسانهای حقیقت جو
از پشت سنگرهایتان بیرون آیید
ای دنیا دوستان دو رو
حتی آسمان هم از سهل انگاری شما می غرد!
چاره ی درد شما خفتگان را چه کسی میداند؟
چرا آنجا کسی فریادی ، هواری ، دادی نمیکشد؟
خوابیده اید یا خود را زده اید به خواب ؟
مرده اید یا زنده ؟
به من بگویید تا بدانم به اعمال چه موجوداتی خیره مانده ام.
جوابش دادم :
کجایی ای یار آشنا؟
ای دوست با وفا از دوریت چه کنم؟
در این زمان که حتی عقربه های ثانیه شمار هم از رد پای خود گریزانند چگونه میتوان فرا رسیدن ساعت خوشی را انتظار کشید؟
مشتهایم گره کرده است و آماده ی سر دادن فریادی از ته جان
حیف که هوا تاریک است و یخبندان
و میترسم در این ظلمت ، سرما دستانم را خشک کند
و دیگر نتوانم حتی این جملات را برای تو بنویسم
در گلویم فریاد بلندی به بالا و پایین میپرد
اما حیف در این دوره که مردمانش همه خیاطند و فعل دوختن را صرف میکنند ،
میترسم از این که لبانم را دوزند و دیگر نتوانم از دور دستها برای تو آوازی از سر غم بخوانم
در آنسوی چشمانم سیلی خروشان آماده ی طغیان است وگونه هایم پذیرای سیلابی عظیم
اما افسوس در این زمان که مردمانش همه عینک آفتابی به چشم زده اند چشمان خیس را به جرم گناه نکرده از جایش در می آورند ، دیگر امیدی برای اشک ریختن ندارم
چرا که می ترسم دیگر نتوانم نامه هایت را بخوانم
اشک نریختن مرا به خون دل خوردنم ببخش
پاهایم مدام در تلاطمند و خواستار اینند که با گامهای بلند به سویت روان شوم
اما حیف در این زمان که مردمانش ساکن بودن در پشت میزهایشان را بر حرکت کردن ترجیح میدهند
دیگر رمقی برای پاهایم نمانده تا به سویت گام بردارم
چرا که میترسم آنها را هم از من بگیرند و دیگر نتوانم برای خواندن نامه هایت بر روی زانوانم نشسته و آنها را بر روی پاهایم بگذارم و بهشان خیره شوم
این است درد من ای یار آشنا
کجایی ؟
من به دنبال جایی هستم
که نفسی بکشم از ته جان
تا بشوید اندوه دلم را
تا که شایداین بار صدایم از این فاصله ی دور به تو هم برسد
اما این را بدان که در نهایت بلند خواهم شد

و با مشتهایی گره کرده و گامهایی استوار و سینه ایی آتشین و چشمانی خون آلود و گوشهایی تهی از نصیحت و لبانی پر از حقیقت فریادی سر خواهم داد
که همه بدانند من به تنگ آمده ام از همه چیز
اینجا هوا تاریک است و کسی چیزی نمیبیند
براستی که عجب زمانی شده است
24 ساعت شب است و صبحی نمیشود
تو که در آسمانی از خورشید آرزوهایمان خبری نداری؟
نمیدانی که چرا با ما زمینیان قهر کرده است
اما
حق هم دارد
در این زمان که مردمانش با همه چیز بودن را به با خدا بودن ترجیح میدهند با چگونه فریادی ، دعایی و یا اسمی میتوان خدا را خواند.
میترسم حتی این بادی که هر از چند گاهی سری به کویر دل من میزند هم از ریای این مردمان با خبر و از خشم تبدیل به طوفان یا گردبادی عظیم شود و حرص و آز همگان را در یک آن در خود ببلعند و آرامش را در همه جا حاکم کند
اما
مثل اینکه باد هم حوصله ی شنیدن این حرفها را ندارد و ناله کنان به دل صحرا میرود و مرگ در آنجا را ترجیح میدهد !
سوال خوبی پرسیدی
چاره ی درد ما خفتگان چیست؟
چه فریادی لازم است برای بیدار کردنمان
همه دور تا دور هم در جمعی نشسته اند و احساس تنهایی میکنند
این دیگر چه قانون نانوشته ایست
براستی که صدای سنگین سکوت هم حتی فاصله ی طولانی بین قلبها را نمیتواند طی کند
ناله ها بر لب ، خونها بر چشم ، پنبه ها در گوش ، مشتها در دست ، آتشی در قلب ، بادی در سر دارم
که چاره ی درد مرا تنها آن باد نالان و گریزان میداند
زوزه کشان از دهانم به بیرون میجهد و دوای درد مارا به ما خفتگان پشت میز نشین این گونه میگوید:
ای انسان برای لحظه ای هم که شده به خود آ و فرشته هایی را که در آسمانها و زمین قلم به دست اعمال تو را مینگارند با چشم دلت مشاهده کن و ببین آن هدایایی را که خداوند به ازای هر کار نیکت به تو هدیه خواهد داد.
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 29 آذر1387 ساعت 20:35 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
كوير چيست؟
اين كوير چيست كه زندگي در آن جاري نيست و خود معناي زندگيست
كوير تنها جاييست كه چشمان بينا عشق واقعي را در آن ميبينند
جايي كه نه جوانه ايست ، نه گلي و نه نهالي هر چه است يك رنگ و بي رياست
حتي بادها هم وقتي از دنيا خسته ميشوند به كوير مي آيند و درد و دل خويش را به كوير ميگويند
اين كوير چيست؟
چه نسلها را كه در زير خود مدفون كرده است
نه عمر خضر تا ابد ماندنیست و نه ملك اسكندر ، همه و همه را در خود جاي داده است و بي صدا به زندگي ساكت خود ادامه ميدهد
چه رازهايي كه در شبهاي كوير نهفته است و انسانها از آن بي خبرند
جايي كه آسمانش دروغ نمي گويد
جايي كه هوايش پاك است و خالي از هوا !
اين كوير است ، كوير

كويري كه در آن اجساد هزاران مسافر ، هزاران حكومت . هزاران جهل و غفلت مدفون است
زميني كه توجهي به آن نميشود
خالي است و پاك
تنها است و دور از قدمهاي گناه آلود انسانهاي مغرور
تنها است و تنها ، راز نهفته در تنهاييش را آسمان شبش ميداند
آسماني كه مملو از ستاره هاست
ستاره هايي كه شبها لب به سخن ميگشايند و هر چه از وراي آسمان از اعمال زمينيان ديده اند را براي كوير تعريف ميكنند

اما
اما كوير ، قلبش بزرگتر از اينهاست كه بگريد
كوير هرگز در طول تاريخ اشكي نريخته است
عجب صبري كوير دارد و ما از آن بي خبريم
حتي ستاره ها هم از اين همه صبر كوير به ستوه مي آيند
اما باز كوير فقط گوش ميدهد
گوش ميدهد و هيچ نميگويد
اين كوير است
كویر
قسمتی از کتاب کویر دل
در آینده ای نزدیک منتشر میشود
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 27 آذر1387 ساعت 2:38 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
جوابی نميخواهم.
فقط گوش کنید.

عدالت و حقيقت کجا همديگر را قطع مي کنند ؟
اعدام يک گنه کار دليلی برای جشن گرفتن و خون خواهی نيست
بلکه اين سرفصليست در راه رسيدن به عدالت و باز پس گيری حق.
نه با اعدام شونده کاری دارم نه به فاعلش.
من به حقوق قربانی ها اعتقاد دارم.
من اعتقاد دارم که آنها سزاوار اينند که فقدان عدالت را به هر قيمتی شده تلافی کنند . فارغ از اين که در مقابل ، ضرر متحمل شده اصولا اهميت و ارزش دارد يا خير ؟
من همچين فقدانی را متحمل شدم و مثل بعضی از شما شبهای بيخوابی زيادی را گذراندم و نا اميدانه سعی کردم آن حس غريزی سرکش انتقام را در خودم سرکوب کنم و هميشه دلم ميخواسته بدانم آيا هيچ وقت از اين درد کاسته ميشود يا خير ؟
اين را فهميدم که زمان به طور مطلق و يکسان در همه باعث التيام زخم نميشود اما در عوض در بخشنده ترين حالتش درد را کمتر و کمتر ميکند.
حالا بگوييد اولين چيزی که بايد موقع ورود به دادگاه الهی کاملا يادمان باشد چيست ؟
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 22 آذر1387 ساعت 21:4 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
در روایات این چنین آمده است که روزی از روزها مولانا در گوشه ی اتاق خویش سر به جیب برده بود و در خلوت خود اشعاری را با چشمانی بسته و حالی پریشان زمزمه میکرد . در همان حال یکی از شاگردانش وی را چون در این حال دید قلم برداشت و گفته های وی را بر رو کاغذ بنوشت .

چون مولانا از آن حال بیرون آمد شاگرد نزد وی برفت و کاغذ را بدو داد و گفت این سخنان شما در زمانیست که در حال خویش بودید . مولانا با حیرت کاغذ را بگرفت و این گونه خواند :
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشعوح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ کوه تور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشی تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا
روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی ابن همه گفتار مرا
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 22 آذر1387 ساعت 16:33 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
ای عاشقان
نفسها را قربانی کنید .
چهارپایان بینوا گناهی ندارند !
به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد! تا بگردیم…

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 19 آذر1387 ساعت 14:20 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 16 آذر1387 ساعت 16:38 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفاءل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم

یاری اندر کـس نـمیبینیم یاران را چـه شد
دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چـه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت
خون چـکید از شاخ گل باد بهاران را چـه شد
کـس نـمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لـعـلی از کان مروت برنیامد سالهاسـت
تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد
شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار
مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد
گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـندهاند
کـس بـه میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت
عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد
حافـظ اسرار الـهی کـس نمیداند خـموش
از کـه میپرسی که دور روزگاران را چـه شد
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 20:16 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 9 آذر1387 ساعت 12:50 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
همي گويم و گفته ام بارها / بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در كيش مهر / برونند زين حلقه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور / ندارند كاري دل افكارها
بجز اشك چشم و بجز داغ دل / نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوي دلدادگان / ميان دل و كام ديوارها

چه فرهادها مرده در كوهها / چه حلاج ها مرده بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار / مگر توده هايي و پندارها
ولي رادمردان و وارستگان / نبازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزاده اند / بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند / چه گلهاي رنگين به جوبارها
جز افسودن و افسانه نبود جهان / كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز / كه آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار / كه در پاي اين گل بود خارها
پساپس بكش جام و سرگرم باش / بهل گر بگيرند بيكارها
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 21:3 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هر چه بادا بادیم
چشم های مهربانی از نظر دورم ندار
ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم

سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی ات دنیای دیگر دادیم
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است
از تو می گویند پیرانه شب آبادیم
نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 20:15 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
هفت شهر عشق 6
هفت شهر عشق 5
هفت شهر عشق 4
هفت شهر عشق 3
هفت شهر عشق 2
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^