تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
نصیحت ممنوع 2

با سلام

جالب اینجاست کسانی که خود نصیحت پذیر نبوده و نیستند علاقه ی وافری به نصیحت دیگران دارند

تربیت یعنی که خود را ساختن

بعد  از  آن  بر  دیگران  پرداختن

خودشان زندگیشان را بدون مشکل و کامل می بینند و دیگران را ناقص و کوچک . چشم بگشا ای انسان !

جنگ اول به از صلح آخر : قلمم شکسته جز غم چیزی ازش ساطع نمیشه یک کلام ختم کلام .

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو  ای  خواجه  عاقل  هنری  بهتر  از   این

من از آن گذشتم اي ياركه بشنوم نصيحت

برو اي فـقـيه  و  با ما مـفــروش پـارسـايـي

باده خور ، باده خور و پند مقلد منيوش

اعـتبـار سخـن عـام  چـه خـواهـد بودن

گر من ز مي مغانه مستم، هستم     ور عاشق و رند و بت پرستم، هستم
هر كس به خيال خود گماني دارد      من خود دانم هر آنچه هستم، هستم !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت 2:55 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

نصیحت ممنوع

- این پست مخاطبانی  خاص دارد -

( زاهدا من كه خراباتي و مستم به توچه ؟ )

گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهء ماست آن که البته به جایی نرسد فریاد ماست

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

 
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

 
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

 
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

همه انسانها به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و  ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست.

این متن در جواب کسانی است که زندگی را صرف یکنواختی و شادی میپندارند . انسانی که زندگیش بدون تحول  و یکنواخت باشد فقط نام انسان را بر دوش میکشد . بزرگان تاریخ در سختی ها و مشکلات و در اثر تغییرات در رنج و غمها بزرگ شده اند و نامشان در تاریخ ثبت شده است.

اگر در خانه کس است یک حرف بس است .  الف را گفتم آنکه باید بفهمد خواهد فهمید.

عکس زیر هم بجای تصویر دار پست قبلی است  تا شاید دل نصیحت کنندگان آرام گیرد . اما انسان هیچ گاه ضمیر خود را نتوان فریب دادن . ظاهر و باطن هر چیز دو روی متفاوت سکه هستند . دار در ظاهر برای دنیا دوستان ناراحت کننده است اما برای باقی شتابان پلیست بروی احدیت .

“ای مفتی شهر ما از تو بیدارتریم. با این همه مستی ز تو هشیارتریم. تو خون کسان نوشی و ما خون رزان. انصاف بده کدام خون‌خوارتریم؟

زاهدا من كه خراباتي و مستم

به توچه...

ساغر و باده و بد بر سر دستم

به توچه...

تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا؟!

من اگر گوشه ميخانه نشستم

به توچه...

بغض كن اي دل اي دل

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بكند

توكه خشكي چه به من

من كه تر هستم به توچه...

از باده مدهوشم كنيد

من همان مجنون مستِ ياغي ام

روزو شب محتاج جام باقي ام

يك شب كنار زاهد و

يك شب كنار ساغي ام

از باده مدهوشم كنيد

در خرقه پنهان ميكنم

مي را كتمان ميكنم

ترك ايمان ميكنم

هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم

ترك ايمان ميكنم

از باده مدهوشم كنيد

پندم اي زاهد مده

با كه گويم

من نميخوام نصيحت بشنوم

آي مردم

پنبه در گوشم كنيد

از باده مدهوشم كنيد

دردي كشم

بار رفيقان ميكشم

در آتشم

اي واي و خاموشم كنيد

از باده مدهوشم كنيد

با كه گويم

من نميخواهم نصيحت بشنوم

آي آي آي مردم

پنبه در گوشم كنيد

من همان مجنون مست ياغي ام

روز و شب محتاج جام باقي ام

يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساغي ام

از باده مدهوشم كنيد


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 22:53 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

مرا بر سر در میخانه آویزند !

به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد!  تا بگردیم…
در اینجا باده می نوشی،  در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گُنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ،  تو آنجا در پی یاری…
چه پنداری؟

کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟
چه پیغامی…
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟
چه سلطانی…
چه دیداری که جزدینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟
چه دیداری…
به دنبال چه میگردی که حیرانی؟
خِرد گم کرده ای شاید نمیدانی!!!


سینا از جان خود سیری ،

سینا از جان خود سیری ،

 که خاموشی نمی گیری


لبت را چون لبان فرخی دوزند…

لبت را چون لبان فرخی دوزند…


تو را در آتش اندیشه ات سوزند…


هزاران فتنه انگیزند…


تو را بر سر در میخانه آویزند.

تو را بر سر در میخانه آویزند !


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 12 مهر1387 ساعت 14:49 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

حق باشماست

اين چه جهانيست؟!

اين چه بهشتيست؟!

اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نا رواست!؟

اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست!؟

آي رفيق اين ره انصاف نيست

اين جفاست

راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟

راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟!

راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟

بر همه گويند كه هشيار باش

بر در فردوس نشيند كسي

تا كه به درگاه قيامت رسي

از تو بپرسد كه در راه عشق

پيرو زرتشت بدي يا مسيح

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست آنجا نيز

باز همين ماجراست؟!

راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟

 

 

اينهمه تكرار مكن ای سینا

كفر مگو شكوه مكن بر خدا

پاي از اين در كه نهادي برون

در قل و زنجير برندت بهشت

بهشت همان ناكجاست

بهشت همان ناكجاست

واي به حالت ای سینا

واي به حالت

اين سر سنگين تو از تن جداست

نه نه نه نه

توبه كنم باز

حق باشماست


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 8 مهر1387 ساعت 13:51 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت