تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
ملاقات با فرشته ای از آسمان در شبهای تنهایی 5

گفتمش دل میخری ؟ پرسید چند ؟ گفتمش دل مال توست تنها بخند . خنده کرد و دل ز دستانم ربود . تا به خود باز آمدم او رفته بود . دل ز دستش روی خاک افتاده بود . جای پایش روی دل جا مانده بود .

قسمت پنجم :

برگشتم و به آینه نگاهی انداختم . جز خطوطی شکسته بر روی صورتم چیز دیگری نظرم را به خودش جلب نمیکرد.

فرشته گفت : خوب نگاه کن ، ظاهر را رها کن و اعماق را بنگر. جسم را بگذار و روح را بچسب . ببنین که در آینه چه چیزی به تو حقیقت را میگوید . دروغ و متناهی و فانی را فراموش کن ، صداقت و آنچه لا متناهی و فنا ناپذیر است را در آینه جست و جو کن .

نگاه کردم . فقط نگاه کردم .

تا اینکه فهمیدم تنها عضوی که نمیتواند به من دروغ بگوید چشمانم هستند.

فرشته راست میگفت که چشم ها هرگز دروغ نمیگویند.

چشمها با آینه از یک خانواده هستند. هیچ کدام هرگز دروغ نمیگویند.

برگشتم و نگاهی به فرشته کردم .

اما باز هم فرشته نبود.

به جمله ی آخرش فکر کردم ،  ببنین که در آینه چه چیزی به تو حقیقت را میگوید .

حال نوبت آینه بود که لب بگشاید و سر وجودش را بر زبان جاری کند.

درست است که آینه لب و دندان و زبان نداشت اما یک چیز داشت که میتوانست کار تمامی آن جوارح را بکند.

و آن صداقت بود . یکرنگی و پاکی .

آینه بودن کار آسانی نیست یکرنگ بودن طوری که آنقدر صفحه ی وجودت را جلا دهی تا هر چیز در مقابلت بایستد به وجود خودش پی ببرد .

اگر تا به آن روز در آینه صورت ظاهر خود را میدیدم و اصلاح میکردم حال سیرت خود را فاش میبینم که چه طور آینه راز نهفته در آن را با چشمانم تقسیم میکند.

چشمها . براستی چرا چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند .

ممکن است که نگاه ها دروغ بگویند اما چشمها نه . چرایش را خالقش میداند .

شب شده بود و جز صدای سنگین سکوت دیگر هیچ نبود.

من بودم و تنهایی .

کم کم خواب به سراغم می آمد .

داشتم به این فکر میکردم که چقدر روز پرفراز و نشیبی داشتم .

چه اتفاقات عجیبی برایم افتاده بود .

به فکر فرشته آسمانی افتادم که ناگهان همه جا تاریک شد .

جز سیاهی هیچ چیز نبود .

من بودم و تاریکی مطلق .

نمیدانستم که داشتم خواب میدیدم یا اینکه بیدار بودم.

فقط آرام آرام قدم برمیداشتم.

صدای پچ پچ موجوداتی را در اطرافم احساس میکردم.

ترسیده بودم .

به سرعت برداشتن گامهایم اضافه کردم .

تا اینکه صدایی از پشت سرم مرا فرا خواند .

- ای انسان به کجا چنین شتابانی ؟

ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 23 شهریور1387 ساعت 22:22 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

ملاقات با فرشته اي از آسمان در شبهاي تنهايي 4

ای عاشقان

ای عاشقان

هنگام کوچ است از جهان

برگوش جانم میرسد

برگوش جانم میرسد

بانگ رحیل از آسمان

قسمت چهارم :

قلم را توان تحمل این همه سنگینی واژه ها نیست.

کاغذ با واژه ها بیگانه است و واژه ها با قلم و قلم با دستانم.

در جایی که حتی آسمان هم میگرید من بودم و برادرم.

زمان متوقف شده بود. نه مکانی بود نه زمانی . نه هوایی بود نه نفسی.

تنها تپش تند قلبم به همراه اشکان جاری از چشمم.

مکان عوض شد و باز خودم را در خانه ام دیدم جایی که با باز کردن دوباره چشمانم فرشته ی آسمانی را در جلوی چشمانم مشاهده کردم.

اشکهایم همچنان بر روی صورتم جاری بود .

گفتم : این چه بود ؟

گفت : آنچه که گذشته و رفته.اما تو با گذر زمان حرکت نکردی و دلت را در آن جا جا گذاشته ای.

- چگونه میتوانم فراموش نکنم . سختی را تا به حال لمس کرده ای ؟

میدانی وقتی تنهایی و غم به عمق استخوانهایت نفوذ کند چه دردی را حس خواهی کرد؟

آن وقت از من میخواهی که همه چیز را فراموش کنم ؟

- زمان و مکان را فراموش کن نه عشق را . غم و اندوه را فراموش کن . نه گذشته و عبرتهایی که در آن نهفته است را.

فقط حرکت کن . فراموش نکن که انسانها چگونه از دنیایی به دنیای دیگر میروند . فراموش نکن . هرگز . اما این فراموش نکردن نباید باعث این شود که مثل تو فریاد بزنی که همه چیز تمام شده است و بس.

این فقط یک آزمایش بود .

برای شما زمینی های وابسته به خاک و جسم همیشه همین است .

ای آدم زمینی چرا برای چند لحظه هم که شده از این کره ی خاکی و آرزوهای دنیایی خود فاصله نمیگیری.

به آیینه نگاه کن.

چه میبینی ؟

حتی با تصویر داخل آینه هم بیگانه ای .

چه شده تو را . چه به سر خودت آورده ای که این چنین سرود نفی و پوچی را بر زبان جاری میکنی.

مکن.

مکن که فقط خودت را آزردی و تنها خودت را در منجلاب سختی ها غرق خواهی کرد.

بلند شو . تصمیم بگیر .  با هدف گام بردار و از گذشته ات تجربه کسب کن .

آن وقت وقتی در تنهایی خود به آینه مینگری به وجود خودت می بالی .

ادامه دارد ...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 13:19 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت