قسمت سوم :
چشم هايم را كه باز كردم ، نه فرشته اي بود ، نه صدايي .
تنها صدايي از او در ذهنم باقي مانده بود .
تا شب صبر كردم.
ماه كه كامل شد از خانه بيرون رفتم.
تنها .
باران ،
قطرات باران بر روي بدنم.
باد ،
سيلي باد بر روي صورتم .
همه و همه نشانه ي چيست ؟
چه چيز را خداوند از طريق طبيعت ميخواست به من بفهماند ؟
ذرات درونم ساكن ، زبان قلبم ساكت ، چشمهايم خيره بر خط كشي خيابان ، پير مردي از كنارم رد شد .
نگاهي به من كرد ،
نگاهش كردم و رفت .
باران شديدتر شد.
باد تند تر شد.
قدم هايم سريع تر شد.
جاده برايم آشنا بود.
تنها .
سر پيچ خيابان جلويم شلوغ شده بود.
همه دور هم حلقه زده اند.
انگار تصادف شده بود.
نيرويي عجيبي مرا به سمت جمعيت كشاند.
دوان دوان .
هر چه نزديكتر به محل حادثه ميشدم ضربان قلبم سريعتر ميشد.
فرياد هاي قلبم را ميشنيدم كه داشت از دهانم بيرون مي آمد.
بالاخره رسيدم.
جمعيت را كنار زدم.
.
.
.
جواني در گوشه اي از خيابان افتاده بود و دو ماشين تكه تكه و متلاشي در دو طرف جاده .
خوب كه نگريستم چهره اش برايم آشنا تر شد.
برادرم ؟
چرا اين جا ؟
چه اتفاقي افتاده ؟
دگر هنجر ام تاب و توان مقابله با قلبم را نداشت و بلند فريادي كشيد.
خدااااااااااااااااااااااااا !
در آغوشش گرفتم .
جسم بي جان و سرد برادرم در آغوش گرم و خيس من.
باران بر سر هردويمان ميباريد و اشك هاي مرا باخود در خيابان جاري ميكرد.
چه ميتوانستم بگويم ؟
به اطرافيانم كه نگاه ميكردم هيچ كدام آشنا نبودند.
اينقدر چشمانم خيس اشك بود كه دنيا برايم مه آلود و گنگ شده بود.
همه چيز تمام شده بود.
همه چيز .
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 0:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم
خدا اینجاست...خدا در قلب انسانهاست
به خود آ ...به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
خدا در خویشتن پیداست...
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم...همایم کن...همایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
من از جهانی دگرم

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 27 مرداد1387 ساعت 21:42 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
سه سال گذشت.
هنوز هم بعد از گذشت چندین سال تک تک لحظه های آن شب درست جلوی چشم هایم هستند.
صدای گریه . زاری . شیون و پیراهنی مشکی بر تن من .
شاید قانون زندگی همین است.
که درست در همان لحظه ای که میخواهی شروع کنی همه چیز تمام میشود .
شاید ...
هر مردی خواهد مرد اما هر مردی یادش در خاطره ها نخواهد ماند .
همیشه تو را به یاد خواهم داشت مسعود جان .
نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 0:13 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت دوم :
- سلام بر تو اي بنده ي خدا
- سلام ، شما ؟
- من يكي از فرشتگان درگاه خداوند هستم كه براي مدتي هم صحبت تو خواهم بود
- چرا من ؟
- شايد تنهايي و دل شكستگي تو دليل اين كار باشد . تنها خدا ميداند.
- خيلي وقت است كه ميخواهم به خداوند پيغامي بدهم ، آيا تو ميتواني اين پيغام مرا به او برساني ؟
- براي اين كار به من احتياجي نداري ، خودت ميتواني پيام رسان خود باشي ، حالا بگو ببينم چه چيزي ميخواهي به معبودت بگويي ؟
- فقط به من و او مربوط ميشود
- با من غريبي ميكني ؟ مگر هميشه احساس تنهايي نميكردي؟ خوب من هم يك همدم و هم صحبت . هر چه ميخواهد دل تنگت بگو
- نميدانم چه بگويم ، از كجا شروع كنم .
- از آن روزي كه احساس كردي كه پا از پيله ي خود بيرون نهادي و تازه طعم تنهايي را چشيدي
- تو از كجا اينها را ميداني ؟
- فكر ميكني كه دنيا همين است ؟ پيله بزرگتري پيش رو داري !
- مثل اينكه سوالم بي خود بود . راستش از وقتي تنها بودن را با تن و جان خودم لمس كردم توانستم خالق خودم را بيشتر بشناسم .
يعني وقت بيشتري براي شناختن خودم صرف كردم تا شايد بتوانم همدم حقيقي خودم را پيدا كنم . خود خداوند در قرآن فرموده است كه - آيا خداوند براي بند ه اش كافي نيست ؟ -

- خوب ، به نظر تو ،كم و كاستي نداري ؟
- بهتر بود ميپرسيدي كه خوبيي هم دارم يا نه ؟
- خودت سوالي نداري ؟
- يكي دوتا نيست كه
- بگو
- اون بالا چه خبر هستش ؟
- نميتوني درك كني ، اما بگذار برايت كمي توضيح دهم ، هيچ چيز نيست جز آشكار ، حقيقتي نيست كه پنهان باشد ، عشقي نيست كه مخفي باشد ، گناهي نيست كه عيان نشود مگر به توبه ي حقيقي همانند نصوح .
- از نصوح برايم بگو
- مثل همه ي بنده هاي خدا در ابتدا در توبه اش ثابت قدم نبود و غرق در لذت مادي بود ، تا اينكه براي يك بار هم كه شده پا بر روي نفسش گذاشت و برگشت
- حقيقت زمين چيست
- همچون جلسه ي امتحاني كه ساعت بعد نمراتش اعلام خواهد شد . يا همچون مزرعه اي كه هر انساني به قدر تلاش خود از آن برداشت خواهد كرد.
- شعر را چطور ميبينيد ؟
- شعر ! زيباست اگر از دل برآيد نه از هوا ! اگر براي معشوق حقيقي باشد نه براي هوس !
- ميتواني برآيم چند بيت شعر بخواني ؟
- مثل هميشه عاشق شعر هستي . خوب پس خوب گوش فرا ده :
بت شكستن سهل باشد نيك سهل
سهل ديدن نفس را جهلست جهل
صورت نفس ار بجويي اي پسر
قصه دوزخ بخوان با هفت در
هر نفس مكري و در هر مكر ز آن
غرقه صد فرعون با فرعونيان
در خداي موسي و موسي گريز
آب ايمان را ز فرعوني مريز
دست را اندر احد و احمد بزن
اي برادر وا ره از بوجهل تن
ادامه دارد
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 22:57 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^