تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
ملاقات با فرشته اي از آسمان در شبهاي تنهايي

روزي از روزهاي گرم تابستان بود و من تنها و غريب در شهري نا آشنا در كنج اتاقم بر روي لبه ي پنجره ي چوبيي كه بوي درختان تازه به ثمر رسيده را ميداد نشسته بودم و فقط به خورشيد تنها و آبي بيكران آسمان خيره به فكر لايتناهي بودن فدرت خداوند بودم . آن روز برايم يك جورايي عجيب و خاص مي آمد. چرايش را آن روز نميدانستم اما اكنون دليلش برايم روشن شده است. بگذاريد داستان را برايتان تعريف كنم :

 

 

قسمت اول :

 

وقتي كه خورشيد غروب كرده بود و هوا تاريك شده بود بعد از اينكه از نماز عشاء فارغ شدم وقتي كه سر از سجده ي شكر برداشتم و چشمانم را باز كردم صدايي در زير گوشم آرام زمزمه كرد :

 

اقْرَأ

 

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ

 

اول فكر ميكردم كه خيالاتي شده ام

 

و مثل هميشه بعد از فارغ شدن از نماز، قرآن را باز كردم تا آن را بخوانم  :

 

قرآن را كه باز كردم سوره علق برايم آمد:

 

كمي تعجب كردم و آرام شروع به خواندم كردم :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ

 

خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَق ...

 

وقتي كه داشتم ادامه آن را ميخواندم

 

اين بار صدايي نا آشنا ادامه سوره را خواند

 

اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿3﴾

الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿4﴾

عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿5﴾

تعجب كردم بهت زده شده بودم با حالتي ترسان برگشتم و نگاهي به پشت سرم انداختم اما هيچ نديدم

وقتي كه دوباره برگشتم در روبروي خود نوري را ديدم كه در لابه لاي آن دو بال بلند خودنمايي ميكردند .

خيلي ترسيده بودم

چقدر شبيه فرشته ها بود و همين زيبايي جمال و نوراني بودنش باعث سكوت من شد

آرام سرش را بلند كرد و ادامه داد

كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى ﴿6﴾

أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى ﴿7﴾

إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى ﴿8﴾

اندكي سكوت كرد و با صدايي رسا گفت :

ترسيدي ؟

 

گفتم : آره

گفت : از چه

گفتم : همين كه به يك باره شما ديدم . شما برايم نا آشنا هستيد .

گفت : صبر كن كه همه چير برايت روشن خواهد شد

ادامه دارد

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 29 تیر1387 ساعت 2:54 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

مــرا هـرگاه يــاد عشـقـم آمـد

قلم راكب ، مُركب ، مَركب آمد

 

 

گويند كه لحظه ايست روييدن عشق و دل من سرشار از اين لحظه هاست.

عاشق مقصد و معبودش شده  هدف و فكر و ذكرش شده آن .

چيز زيادي بر زبانم جاري نميشود تا بتوانم گفت .

عقل و فكرم جوابگوي دلم نيست و تنها اين روح دميده از جانب عشقم هست كه دستان مرا وادار به نوشتن ميكند.

كاري كه با آن دلم آرام و عقلم سيراب ميشود.

همچون اسب چموشي كه در تنهايي بي صدا است و فقط مينگرد . فقط !

نميدانم آن وجود ماورايي كه مرا احاطه كرده تا بنويسم و هيچ نگويم چيست.

عشقش بنامم يا معشوق.

هرچه هست دوستش دارم. و با تمام وجود از آن مينويسم. زيرا بي وفا نيست و زماني كه مخلوقات همه به من پشت ميكنند و تنها ميشوم تنها اوست كه به سراغم مي آيد و مرا نوازش ميكند و در آغوش گرمش مرا ميفشارد .

فكر و روح و جانم همه سرشار از اوست.

و تنها چيزي كه ميتوانم در خلوت تنهاييم برايش آرام زمزمه كنم اين است كه :

 

عاقبت اين عشق هلاكم كند

در گـذر كـوي تـو خـاكـم كـنـد

 

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 22:33 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

عنوان سخن را محدود و اسير ميكند و مخاطب رنگ خود را بر آن ميزند

اينها است حرفهايي كه هر كسي براي نگفتن دارد

پيش از آنكه بينديشي تا چه بگويي ؟ بينديش كه چه ميگويم؟

كلمات را كنار زنيد و زير آن ، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است تماشا كنيد !

 

 

اي دوست ميترسم و جاي ترس است از مكر سرنوشت ...

حقا و به حرمت دوستي ، كه نمي دانم كه اين كه مينويسم راه سعادت است كه ميروم يا راه شقاوت؟

و حقا كه نميدانم كه اين كه نوشتم طاعت است يا معصيت .

به قول شمس تبريزي من همچو آن خطاطي هستم كه سه گونه خط مينوشت :

يكي او خواندي ، لا غير

يكي را هم او خواندي ، هم غير

يكي ، نه او خواندي ، نه غير !

آنچه تنها مردم مي پسندند سخن گفتن ، و آنچه من و هم مردم ، معلمي كردن و آنچه خودم را راضي مي كند و احساس ميكنم كه با آن ، نه كار ، بلكه زندگي ميكنم : نوشتن !

روزگاري است كه زندگي سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادي بايد تا انسان ماند و هر روز جهادي نميتوان !

غريبانه ميگردم كه راه دراز و سنگلاخ است و در هر قدم حرامياني در كمين و من بي همسفر ، و زانوانم لرزان و كوله بارم سنگين و بيمناك از سرنوشت كه چه خواهم كرد ؟

آسايش فداي تامين وسايل آسايش حماقت است و دريغا كه حماقت هم موهبتي است خدادادي ، زيرا آدمي ميتواند خود را بكشد ، اما نميتواند تصميم بگيرد كه نفهمد .

ما شرقيها همه گذشته پرستيم ؟ نه گذشته گرا ، كه براي ما صفت بي رمقي است.

اين فلسفه ي تاريخي در روح همه ي ملتهاي شرق است وبگونه اي همه ي ملتهاي جهان ، روح انسان : حسرت از گذشته ، بيزاري از حال و انتظارمسيحي در آينده .

براي ديدن برخي رنگها و فهميدن برخي حرفها از نگريستن و انديشيدن كاري ساخته نيست ، بايد از آنجا كه هميشه هستيم برخيزيم ، آدمي در برش هاي گوناگونش ، حقيقتهاي گوناگون ميا بد. شكوه و تقوي و شگفتي و زيبايي شور انگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد ، اگر نزديكش رويم از دستش داده ايم ، لطافت زيباي گل در زير انگشتهاي تشريح مي پژمرد ، آه كه عقل اينهارا نميفهمد.

 

برگرفته از كتاب كوير تنها تاريخي كه در صورت جغرافيا ظاهر شده است ! و در آن هيچ نيست ، نه حرفي ، نه كسي ، تند بادي سرگشته و بي آرام ، در اين بي كرانگي تشنه همچون روحي تنها و سرگردان ، ميوزد و مينالد و ميجويد و فرياد ميكشد

 

 

پند نامه :

 

وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِيمًا ﴿110﴾

و هر كس كار بدى كند يا بر خويشتن ستم ورزد سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را آمرزنده مهربان خواهد يافت

and whoever does evil or acts unjustly to his soul, then asks forgiveness of allah, he shall find allah forgiving, merciful

 

 

وَمَن يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ وَكَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿111﴾

و هر كس گناهى مرتكب شود فقط آن را به زيان خود مرتكب شده و خدا همواره داناى سنجيده‏كار است

and whoever commits a sin, he only commits it against his own soul; and allah is knowing, wise

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 2:47 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت