تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
گاهی که هوای دلت ابریست به آسمان نگاه کن ...

غم نامه :

 

دل من سالهاست که بیمار است

دل من خود اسیر و گرفتار است

بگو ای دل به دنبال چه هستی

در این دنیای فانی به دنبال که هستی

خیالات وخیالات وخیالات

مرا با خود ببر آنسوی آفاق

دلا منظور تو از دلبری چیست

مگر این ویرانگی از ان تو نیست

تو که یک عمر را ساکت نشستی

چرا یکباره غرورم را شکستی

نمیدانم چرا در دل غوغاست امشب

کجا میگردد ودنبال کیست امشب

بیا ای دل لحضه ای تنها نشینیم

کنار ساحل دریا نشینیم

اگر موج امد و یاری کرد ما را

من و تو هم میزنیم دل را به دریا

ولی ای دل بشنو این ندا را

نه از من از همه تو این صدا را

اگر طوفان زد و تاراج رفتی

نگی ای مسافر با من نگفتی

ولی این دل به زیر لب حرف دارد

یه حرف تازه اما پوچ دارد

بگویم حرف او را تا بدانی

برای دیگران هم تو بخوانی

باز امشب دل من بهانه یار میگیرد

عجب که مرغ اسیر سراغ دام میگیرد

هجر نامه :

 

دلم گرفته برایت

 

                       غریبه میدانی؟

 

پای طرح صدایت

 

                      غریبه میدانی؟

 

تو نیستی ودلم چون پرنده ای دلتنگ

 

دوباره کرده هوایت

 

                     غریبه میدانی؟

 

و تا ابد دلم می شکست بی تردید

 

بدون دست دعایت

 

                    غریبه میدانی؟

 

نمی شود که چنین ساده بگذری از من

 

دلم نشسته به پایت

 

                   غریبه میدانی؟

 

 

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت , نشسته هست نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

 

 

نگو چه کرده ام، منجی چرا نمی آید
که عهد ما به وفا یک نفس نمی پاید

به چشم او به کدام آبرو نگاه کنیم
گره زدیم به هر مشکلی که بگشاید

هنوز وقت مناسب نگشته، یاری نیست
هنوز وقت خزان است در زمین شاید

اسیر نفس گنه کار خویشتن ماندیم
چه می کنیم اگر، جرم ما نبخشاید

گناه ماست که راه ظهور می بندد
دعا کنیم بمیریم اگر نمی آید!!

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل      بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

 

عشق نامه : 

گلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

 

پند نامه :

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 12:22 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ---------- تـا در این پرده جز اندیشــــــه او نگــذارم

 

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم *** كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

 

ز كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود *** به كجا مى روم آخر ننمايى وطنم

 

 

خوشا آنان كه الله يارشان بى *** كه حمد و قل هوالله كارشان بى


خوشا آنان كه دايم در نمازند *** بهشت جاودان مأوايشان بى

 

پیوست :

 

ملاقات با شیطان

 

گفتم : لعنت بر شيطان ، لبخندي زد !

پرسيدم : چرا ميخندي ؟

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام ميگيرد

پرسيدم : مگر چه كرده ام ؟

گفت : مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام

با تعجب پرسيدم : پس چرا زمين ميخورم ؟!

جواب داد : نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي . نفس تو هنوز وحشي است ، تو را زمين ميزند .

پرسيدم : پس تو چه كاره اي ؟

پاسخ داد : هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ، فعلا برو سواري بياموز . در ضمن اينقدر مرا لعنت نكن!

گفتم :‌پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم ؟

در حاليكه دور ميشد گفت : من پيامبر نيستم جوان ! ...

 

نوای دل :

 

سالهاست كه چشمانم همچنان خيس است كه شايد اين جمعه بيايي اما ...

دوباره جمعه شد و صبح ، ظهر ، نه غروب شد و نيامدي ...

 

دين و دل به يك لبخند باختيم و خرسنديم

در قمار عشق اي جان كي بود پشیمانی

 

نه از مهر و نه از كين مينويسم

نه از كفر و نه از دين مينويسم

دلم خونست ميداني برادر

دلم خونست از اين مينويسم


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 12:57 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

شمس

نمی دونم داستان چینی ها و رومی ها رو تو مثنوی خوندی یا نه؟

موضوع از این قراره که پادشاه یه مسابقه نقاشی بین چینی ها و رومی ها برگزار میکنه. دو تا اتاق تو در تو که با یه پرده از هم جدا میشده یکی را میدن به چینی ها یکی هم به رومی ها تا هنر نقاشی خودشونو نشون بدن. چینی ها کلی رنگ و وسیله از شاه می خوان و شروع می کنن به کار روی دیوارای اتاق اما رومی ها در تمام این مدت فقط در و دیوار اتاق رو می سابونن و صیقل می زنن. روز آخر پادشاه میاد و وارد اتاق چینی ها که میشه از هنر چینی ها دهنش از تعجب وا می مونه

شه در آمد دید آنجا نقش ها                 می ربود آن عقل را و فهم را

بعد دستور میده پرده بین دو اتاق رو کنار بزنن تا کار رومی ها رو هم ببینه. پرده که کنار میره عکس نقاشی های چینی ها روی دیوارای صیقل زده اتاق رومی ها که می افته فضای عجیبی ایجاد می کنه. مثل این که رومی ها همون نقاشی های زیبای چینی ها رو اما خیلی زیبا تر و رویایی ترکشیده باشن.

عکس آن تصویر و آن کردار ها                زد بر این صافی شده دیوارها
هر چه آنجا بود اینجا به نمود                 دیده را از دیده خانه می ربود

شاید تو این داستان، مولوی می خواد بگه که برای عاشق شدن لازم نیست زیادی به خودمون زحمت بدیم و کاری کنیم؛ فقط کافیه دیوارای دلمونو یه صیقل حسابی بزنیم تا عشق که مثل هوا، مثل خدا، همه جا را پر کرده فرصت کنه و خودشو بهمون نشون بده. حالا هر چی بیشتر صیقل بزنیم بیشتر میمونه و همیشگی تر میشه. و اگه یه بار دیدیم عشق از خونه دلمون پر کشیده و رفته، بدونیم یه چیزایی آینه دلمونو کدر کرده.
اما سوال اینجاست که این صیقل زدن چه جوریاست؟ خودمون باید صیقل بزنیم یا باید مثل مولانا که شمس دلشو صیقلی کرد و رفت دلمونو بدیم دست کسی؟

 

 

Have you ever read the story of the Chinese and the romans in Molavi`s book, "Masnavi" ?
The story was about a king who held a painting competition between chinese and romans. He offered two rooms to the competitor. the rooms were beside eachother and were seprated with a curtain hanging in between. The king asked them to show their great art of painting on the walls of the rooms.
The Chinese asked the king for many painting stuffs and paint but the romans started to clean the walls and polish them to a high gloss without using any paint.
The very last day the king entered the Chinese room and looked at the walls with wonder as they were spectacular.
Then he ordered the servents to draw the curtain between two rooms to see the roman`s work as well; When the curtain was pulled, the reflection of chines art in the mirror-like wall of romans` room made a splendid spectacle. It looked as if the roman had painted the same painting but in a very fabulous and dreamlike way.
Very strange story !
Maybe in this story, Molavi is meaning to say , for feeling love and falling in it , we don’t need to trouble ourselves; what we need is to purify and polish the walls of our heart so that LOVE can reflect and fill every where like the way air and presence of god fill everywhere; this way LOVE can show itself to us.
The more we purify our heart, the more LOVE stays in our heart and gets permanent. And whenever love flys away from our hearts , we can know that the mirror of our heart is not reflective as before and is blur.
But there is a question remained “ how should we clean our heart ? should we purify it ourselves or should we give it to some one else to do so ?
In molavi`s case SHAMS cleaned his heart and went away; should we do that too ?!!!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 13:44 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت