بچه كه بودم ، مامانم مي گفت اگه 40 روز صبح زود قبل از اذون در خونه رو آب و جارو كني روز چهلم حضرت مهدی مياد. مياد ولي تو نمي شناسيش. هميشه وقتي ميره ميفهمي خودش بوده. بعضي ها هم اون قدر از ديدنش ميترسن كه طاقت نمي يارن ...
مامانم می گفت بعضي موقع ها هم حضرت مهدی مثل يه فقير مياد در خونت. مياد ولي تو نمي شناسيش. هميشه وقتي ميره ميفهمي خودش بوده. ميگفت نشونش هم اينه كه چيزي را كه بهش دادي با خودش نمي بره. همونجا پشت در پيداش ميكني. اما ديگه خيلي دير شده. اون رفته و تو موندي با يه هديه متبرك كه بايد به ياد اون نگرش داري...
و حالا بعد از اين همه سال از اون روزا، من دنبال يه عشق هميشگي ميگردم. يه عشق زنده كه ميدونم يه جايي همين جاهاست و منتظر نشسته تا ببينه من كي خونه دلمو آب و جارو مي كنم تا بياد و منو عاشق كنه ، منو بي تاب كنه، منو زنده كنه و تازه بفهمم زنده بودن يعني چي...
نكنه بياد و من...

When I was a child, my mom told me “if a person wake up early at the crack of dawn for forthy days and clean the path in front of the gate, he will see the holy Mahdi in the morning of the last day and people usually won`t recognize him until he`s gone. And as some people don’t have the stamina to look at him , he sometimes appears in disguise” She said ,” sometimes like a poor man, sometimes like an old man .but of course there is a sign to recognize him ;He usually asks you for something but when he is gone, you find it there by the door. it`s the time you recognize him but it`s usually very late. Yes , you recognize him by the time he has left you with a blessed gift in your hands.”
Now after that those old days ,I have what my mother said to me all in my head and i`m still looking for a permanent love , a love which thousand- year- old Mahdi brings to me .
I`m sure he is somewhere near and waiting for me to purify my heart and soul so he can show up and help me feel the true love . he is waiting to come and bring love to me ,to make me into exisated ,to give meaning to this empty world of mine and give me the chance to understand the true meaning of life .
but what if he comes and I am asleep ! what if he comes and I …
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 0:11 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
اين است كتابى كه در حقانيت آن هيچ ترديدى نيست و مايه هدايت تقواپيشگان است
this book, there is no doubt in it, is a guide to those who guard against evil

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ
و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند بگو من نزديكم و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند اجابت مىكنم پس آنان بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند باشد كه راه يابند
and when my servants ask you concerning me, then surely i am very near; i answer the prayer of the suppliant when he calls on me, so they should answer my call and believe in me that they may walk in the right way
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 11:20 موضوع نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind | لینک ثابت
بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بود كه چنين بيحساب دل ببري
مكن كه مظلمه خلق را جزايي هست

توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظر كنند كه در كوي ما گدايي هست
به كام دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد
كسي نگفت كه بيرون از اين دوايي هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشوراني
از اين طرف كه منم همچنان صفايي هست

به كام دل نرسيديم و جان به حلق رسيد
و گر به كام رسد همچنان رجايي هست
به جان دوست كه در اعتقاد سعدي نيست
كه در جهان بجز از كوي دوست جايي هست
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 11:15 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
این هفته چیز زیادی واسه گفتن ندارم
فقط همین چند خط رو میتونم بگم:

آن كه دانست زبان بست
وان كه گفت ندانست
نه در رفتن حركت بود
نه در ماندن سكوت
شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 15:39 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت
بارانيست بس عظيم پستي و بلندي ايام
شست و شويي لازم است
ار خواهي بپري از بام

آري انگار هوا ابريست
راهي نمانده براي ابر خشمگين
يا خود ببارد باران
يا كه رعديست سرنوشت آن
در نهايت هم كه باران است و اشك چشمانش
درخت بيچاره كه تنهاست زير آسمان
به ابر بالاي سرش كه روزي
از شدت خشم گناه انسان
به غرش آيد و سيلي زند بر صورتش
مينگرد و سرود سبز بودن را سر ميدهد آرام
يا نه روزي آيد و همدمي يابد
آهويي بيايد و در كنارش بنشيند
يا نه پرندگاني كه سرود آزادي سر ميدهند
ولي باز انگار ابر دست بر نميدارد
بس كه ناجوانمرد است اين انسان
درخت تنها با خودش گويد
چه بايد كرد در اين سيل خروشان گناه انسان
درخت تنها ديگر نميگريد
درخت تنها ديگر خم نميشود
درخت تنها ديگر سبز نيست
زمستان در راه است و
درخت تنها ايستاده مي ميرد
و در انتظار سالي جديد
با باراني جديد
بارانيست بس عظيم اين پستي و بلندي ايام
شست و شويي لازم است
ار خواهي بپري از بام
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 0:21 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
ای که مرا خوانده ای ........راه نشانم بده!

شیخ بهایی مینویسد :
«... وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید و اهل نیشابور را قتل عام میکردند
ضربت شمشیر بر دوش شیخ عطار رسید پس از لحظه ای با همان ضربت از دنیا رفت،
نقل کردهاند که وقتی خون از حراقش میریخت و مرگش نزدیک شده بود
شیخ با انگشت خود از خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت.
در کوی تو رسم فرازی اینست
مستان ترا کمند بازی اینست
با این همه رتبه هیچ نمییارم گفت
شاید که ترا بنده نوازی اینست
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 14:29 موضوع جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ | لینک ثابت
روزي از روزهاي پاييز بود كه داشتم توي يه جنگل قديمي آروم قدم ميزدم.
صداي خرد شدن برگهاي پير درختهارو زير پاهام ميشنيدم.
تا اينكه به معبدي قديمي رسيدم كه درش نيمه باز بود.
در رو باز كردم و آروم داخل شدم .
ناگهان نوري از تمام پنجره هاي آن روي صورتم و زير پاهام تابيده شد.
آروم زانو زدم و بلند گفتم :
سلام خدا
خدا سلام
اومدم پيشتون عرض ادب
اومدم عرض سلام
با كوله باري از گناه
اومدم بگم كه اگه ميشه يه بار ديگه بنده ات رو ببخشي
خدا صدامو ميشنوي؟
خدايا ازت كمك ميخوام
يه بار ديگه
خدايا هر دفعه كه اومدم اينجا بعد از رفتنم دوباره اشتباهاتم رو تكرار كردم
اما ايندفعه يه جور ديگه هستش
اين دفعه بهت قول ميدم كه آدم ديگه اي بشم
خدا يا صدامو ميشنوي؟
خدا قسم ميخورم كه ديگه گناه نكنم
در حالي كه زانو زده بودم و سرم رو به زمين بود صداي بال زدن فرشته هارو ميشنيدم كه اطرافم حركت ميكردن
و آرام صدايي زير گوش من گفت :
اي محمد هرگاه بنده اي از بندگان من سراغ من را از تو گرفت به او بگو :
كه من از رگ گردن به او نزديكترم و دعايش را ميشنوم پس بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را

گفتمش : راز جهان
گفت : به دانايي نيست
گفتمش : ديدن جان
گفت : به بينايي نيست
گفتمش : ديوانه و شيدا شده ام مقصد چيست ؟
گفت : بيداري دل
گفتمش : آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت ؟
گفت : جايي نرود قبله كه هر جايي نيست
گفتمش : اين همه گويند و سرايند از عشق
گفت : غير از اين راهي نيست
بعد از كمي تفكر
گفتمش : پير تو ، آقاي تو ، مولاي تو كيست ؟
گفت : در دشت جنون پيري و مولايي نيست
گفت : غير از اين راهي نيست
گفت : در دفتر ما صبحي و فردايي نيست
بعد از تاملي ديگر
گفتمش : از نور خدا جلوه حق صحبت كن
گفت : جز آينه چشم تو دريايي نيست
گفتمش : آرامش خود را چه زمان خواهم يافت ؟
گفت : آن دم كه بداني كه دگر روزي و فردايي نيست
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 1:23 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
یکی از مکالمات خداوند و موسی :
ای پسر عمران ! هر گاه بنده ای مرا بخواند ،
آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم
اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ! .

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 12:0 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
از این شیطان که من دیدم؛کسی جان در نخواهد برد
وگـر جـان در بـرد یـک چـنـد ؛ ایــمـان در نـخـواهـد برد
نخست ایمان ستاند این حریف از ما؛ وزآن پس جان
بنـدرت گـر کسـی ایـن در بـرد ؛ آن در نـخواهـد برد

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 15:37 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
هفت شهر عشق 6
هفت شهر عشق 5
هفت شهر عشق 4
هفت شهر عشق 3
هفت شهر عشق 2
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^