تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
نگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی!...

نگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست گاهی....

ستاره هارا خوب بنگر

که چگونه لعنت هارا فرو می آرند و روی نورانیشان را زما میرانند

آرزوی کدامین سهیل ، را با خود تا گورها حمل می کنیم

در انتظار انفجاری نظاره گر آب گذران رود هستیم

خورشید را نظاره کن

وجودش را نثار می کند، اما ما

دست به دامان سیاه شب، چشم را بسته، پارا غل و زنجیر و دهان را کاه گل

کلید سحرآمیزش کجاست؟!!!

در شبی بیکران ، ترسان و لرزان ، انتظار خورشید را می کشیم

خورشید را چه کسی می آرد؟!

غافل از اینکه تو خود خورشیدی در قلب ما . غافل از اینکه تو خود شستی تن ما را به خون

به کس دیگری کار ندارم

تنها خدا داند

جاهلانه چشم هایم را به رویت بسته بودم

اما!

عاشقانه درب دل راباز به رویت باز کردم

در سرای عشق تو

چشم بسته ، پای زنجیر و دهان را کاه گل

بی اثر بود

تلسم جهل در وجود خشک من، با تابیدن نور لطفت بشکست

در دل بی روح من، کلامت به چه شیوایی نشست

عاشقانه دل را در زیر پایت ریختم

زیور آلاتی پر از پندو محبت را به گوش آویختم

قطره های خون تو این کویر خشک دل را اندکی تر می کند

آمدن باران رحمتت را ، دوباره فریاد می کند 

دیرزمانیست که دنیای مادیمان را آذین بسته ایم و خیابان ها و خانه های خیالمان را آنقدر چراغانی کرده ایم

 

که دیگرکسی برای پیدا کردن ماه، آسمان را نمی بیند 

 

ستاره شمردن به چه کارمان آید. وقتی تمام دنیایمان را در حال ببینیم و مشغول روزمرگی باشیم

 

طبیعت را ببین که چگونه انتظار را زمزمه میکند ...همه چیز از روز بزرگی خبر می دهد و نویدی شیرین

عاقلان را به یقین می رساند که او خواهد آمد.

 

انسانهای شهر ما اگر چه شیطنت می کنند؛ ولی وقتی که به بن بست میرسند یاد تنها منجیشان میفتند

 

راستی آیا کسی هست که بی دروغ و بی دریغ، انتظارش را بکشد...

 

نمی دانید این روزها انتهای کوچه ما چه خبر است.

 

این روزها آنقدر کاممان را شیرینی ها شیرین کرده اند که کودکان کوچه، مکرر به وجد می آیند.

 

او را که عین ذوق است، التماس می کنیم تا به شوقمان بیاورد. اما کسی هست که دعا کند بجای دیدنش او را درک کند!

 

وقت آن است که به پا خیزیم و آماده شویم حضورش را...

 

و لحظه ها را بشماریم و جمعه ها را بیقراری کنیم...

 

برخیزیم و ژرف بیندیشیم که کدامین بدی ها را پاک کنیم تا شایسته ظهورش

 

باشیم و چگونه مهیا کنیم تمام این خوبی های بی نظیر را.

 

او خواهد آمد

 

بیا پنجره های دلما ن  را به باشکوه ترین شکل بگشاییم وبه شفافیت بی دیلش

 

سوگندش دهیم که ذره های سیاه دل ما را به نگاهی، روشن کند


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 11 دی1386 ساعت 20:0 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

خموشی ، دری به سوی نگاه ژرف تر است

قسمت نهم :

سخنش را اینگونه ادامه داد:

چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن.چرا همچون بت پرستان کافر با صوری که حتی کوچکترین درکی از آنها نداریم باید خودمان را فریب بدهیم و برای چه باید آلت دست آیینها و مراسم تو خالیی بود در حالی که هیچ گونه درکی از روح واقعیتشان نداریم

در حالی که اگر میدانستیم که چقدر شیطان فریبکار و حیله گر است شاید اندکی درنگ میکردیم و مسیر خود را تغییر میدادیم .متاع شیاطین وحشت برای ماست و در مقابل فرمانبرداری مارا میخواهند

حقیقت این است که

آنان که بر فریب خود اصرار میورزند

قربانی فریب کاری خود خواهند شد

و آنان که در حاشیه ی کویر برای بارش اندکی باران تنها دعا میکنند

دچار طوفان خواهند شد

شاید گروهی تنهایی را دردی بس عظیم بدانند اما تنها بودن فرصتی بزرگ برای شناخت درون انسان است به طوری که بتواند به این پی ببرد که زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است. وقایع خوش زندگي مثل درختان سبز و خرمي هستند که وقتيکه از دور نظاره شان می کنيم خيلي زيبا به نظر می رسند ولي به مجرد آنکه نزديکشان شده و در داخلشان می رويم زيبائيشان هم از بين می رود ، تو در اين موقع نمی تواني بفهمی زيبائیش به کجا رفته ، آنچه می بيني چند درخت خواهد بود و بس.

 

گفتم :آنکسی که زیبایی خرد را نبیند، گرفتار زیبایی آدمیان خواهد شد و بدین گونه از هر چه دارد تهی میگردد ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير می کند و به اين خاطر، سحر و زيبايی را در آن می بينيم ، حال آنکه سحر و زيبايی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايی و زشتی زندگی نمی بيند ، به يقين از دانش و آگاهی دور است و روحش نيز تهی از عشق و محبت.

افکار جايگاهی والاتر از دنيای ظاهری دارند و پاکی نفس جدایی و با دیگران بودن آلودگی می آورد.

 چقدر رنج آور است دیدن این که نگاه آدمهای کوچک ، زود پر و لبریز میشود. دوستی و عشقی که امیدی بدان نیست جز دریدن پرده اسرار و افشای رازها ، چیز دیگری نیست ، بلکه توری است گسترده در پهنای اقیانوس حیات که تنها بی فایده ها را شکار می کند و در خود حبس می سازد

 

گفت : خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی. آسیب دیده همیشه درهای رویاهایش کوچک و کوچکتر می شود ، مگر با امید که شرایطش را دگرگون می سازد

در هر سرنوشتی ، رازی مهم فرو نهفته است و نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی تجربگی است تو که دارای دوپای سالم و تنی نیرومندی ! نباید پیشاپیش کسانی که می لنگند ، لنگ لنگان گام بر داری و هرگز مپندار که چنین عملی ، محبتی در حق آنان است

پیشوایان و بزرگان در سخت ترین راه ها همیشه تنها بوده اند و همرنگ دیگر کسان شدن ، باور هیچ کدام از آنها نبوده است.هرگز  دیگران ، تو را به آرمانت نخواهند رساند. مرد دلیر بهنگام ستیز و نبرد ، همراهانش را نمی شمارد .هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس.کسی که هوای نفسانیش را به بند بکشد روح و جانش را آزاد کرده است و

آنکه در بیراهه قدم بر دارد آرمان و هدف خویش را گم کرده است

خداوند یکتا که تنها پادشاه آسمانها و زمین است هرگز به خواب نمی رود و در برابر موج بادها مژه برهم نمی نهد و به ما موجودات خاکی نظاره می کند تا ببیند که آیا بینوایان نیز مانند توانگران ، احتیاج و نیاز خود را بر طرف ساخته اند ؟ و مردم هرگز نمی دانند که خداوند جز ذات سترگ آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری نداردو این را بدان که همای بخت بر شانه ات نخواهد نشست مگر آنکه شانه ای به گستره و پهنای کوهستان داشته باشی و اگر در بند زندگی روزمره ات شوی دیگر نمی توانی گامی بسوی بهروزی برداری

هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با عشقی ناب و هراسی خاص نیایش می کنند درست است که با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد ولی در حقیقت آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. چهار فضیلت آدم والا را از زبان من خوب به خاطر بسپار : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی  که گرایش به آنها سبب پاکی می شود

در میان انسانها هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی  روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی، تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند زیرا در خانه نادانی ، آينه ای نيست که روح خود را در آن به تماشا بنشيند و در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است . سرآمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر  بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست.آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند. آنان هستند که دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند . به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند

آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک و کدامین ثروت است که محفوظ بداری تا ابد؟آنچه امروز تو راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.سرنوشت ما اين است كه پس از مرگ دوباره به دنيا بيايیم. به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد  می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد. غروب جان آدمی ، سپیده دمی به جهان دیگر است پس امروز به دست خویش ببخش ، باشد که شهد گوارای بخشش ، نصیبت گردد ، نه مرده ریگی وارثانت.

 

همه انسانها به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و  ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست.

 زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در  سخن گفتنت جلوه کند. با بردباری همه چیز در چنگ توست. برای رسیدن به هدف و مقصود بهترین راه آن است که از راه راست رو نگر دانی و از گناه بپرهیزی ، بی گمان آرام ، کام و نام نصیبت می شود. هیچکس پر آوازه و به نیکی ثمر نمی گردد مگر آنکه از بدیها بپرهیزد

برای کسب گنج سکوت ، بارگاه دانشت را بزرگتر بساز زیرا ذهن و  اندیشه  مسئول به اشتباه افتادن آدمی است. هيچکس نمی تواند چيزی را بر تو آشکار سازد ، مگر آنچه که از قبل درطليعه ی ناخود آگاه معرفتت قرار داشته است و هیچ کس نمی تواند چیزی را به تو بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد تو وجود داشته و تو از آن ناآگاه بودی گنجی که در اعماق نامحدود ما انسانها حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانیم ، کشف خواهد شد. ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذاتی که خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای  غیر قابل شمارش.

از دانش آموختن هیچ زمان ناآگاه ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد. آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی

هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوی ، هرگز هیچ نیابی.اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتریی نسبت به کس دیگری نخواهی یافت .

 برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند. زندگی روزانه تو پرستشگاه تو و دين توست .آنگاه كه به درون آن پا می نهي، همه هستی خويش را همراه داشته باش . چه زیباست هنگامی که در اوج شادی و بی نیازی خالصانه دست به دعا برداری . در هر کاری که انجام می دهی ، روح خود را در آن سهیم گردان و اطمینان داشته باش که تمام ارواح پاکی که از این خاکدان رو به اقلیم بالا رخت بر بسته اند ، از عالم بالا فرود آمده و اطراف تو حلقه زده اند و به دقت در اعمال تو می نگرند.

عبادت ، گستردن جان است بر کرانه ی هستی و آمیزش آدم است با اکسیر حیات. هنگام نیایش به روح خود امکان اوج می دهی تا در همان لحظه با تمام ارواحی که نیایش می کنند یکی شود ، ارواحی که جز از طریق دعا هرگز به جمعشان نخواهی پیوست. باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوری،در هر کاری او را بینا دانی و باور کنی که روزی ده مختار اوست و آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است. برای نوشیدن شهد بهشت ،  باید همواره نگاهمان به راستی باشد و درستی . سنگین ترین چیزها برای آدم بار گناه است و آدمی باید از گناه بپرهیزد و هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد در واقع نيکی در وجود آدمی بايد آزادانه جريان و تسرِی يابد. فرخنده روزگار کسی است که اهریمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند هر که را جان نگهبان تن باشد و خرد به او فرمانروایی کند زندگیش سراسر آسایش و روشنی است.

بی شک ما در بسیاری از رنجها بر سر دو راهی قرار گرفته ایم ، و این رنجها جرعه هایی هستند بسیار تلخ و زهرآگین که پزشکی حکیم و چیره دست بیماریهایی را که در درونمان ریشه دوانیده اند ، با آنها علاج می کند. خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقيقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ايمان به آن می کوبند ، باز می کند. در رنجی که ما می بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق دل طبيعت نيز حضور دارد.در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می يابند ، همانگونه که آدم در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول می يابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندی از طلوع نمايان  است پس،به رویاها ایمان بیاور که دروازه های ابدیت اند

پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! از آنچه باعظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش وآلایش.

به یاد داشته باش که وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیرویی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا هنجاری که تو را در برابر من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سوی طبیعت ) آماده شده است. آدميت روح خداوند است در زمين.در اعماق روح، شوقی است که آدم را از ديده به ناديده ، و به سوی فلسفه و آسمانها سوق می دهد.

شايد بتوانند دست و پای ما را به غل و زنجير بکشند و يا ما را به زندانی تاريک بيافکنند ولی افکار ما را که آزاد است نمی توانند به اسارت در آورند

رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری

درختان شعرهايی هستند كه زمين بر آسمان می نويسد و ما آنها را بريده و از آنها كاغذ می سازيم تا نادانی و تهی مغزی خويش را در آنها به نگارش درآوريم. آینده جوانان را از روی خواسته ها ، و گفتار ساده شان می توان پی برد ، نپندار که میزان دارایی و یا امکانات آنها ، دلیلی بر پیروزی و  شکست آنهاست ، تنها مهم خواسته و آرزوی آنهاست. کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد.

گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی دیگر ، معرکه این جهان گذرا است. هر آنکه خردمندتر است  اهریمن بیشتر به او حمله می کند . در میدان جنگ و آورد او هزاران فتنه و افسون کشته شده را خواهی دید

در نهایت حرفهایش گفتم :

اندرز پیران ، بیشتر زمان ها مملو از خون و درد است که بدبختانه جوان از فهم آن ناتوان است

از پندها و نصیحتهایی که از اعماق روحت نشات میگیرند بینهایت سپاسگذارم.

حال تنها برایم یک سوال باقی مانده:

ما انسانها از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم؟

 

ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 3 دی1386 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت