قسمت هشتم :
اکنون زمان آن رسیده بود که اندکی هم قلب من لب به سخن بگشاید تا از درد دیرینه اش کمی کاسته شود.و اینگونه باب سخن را گشودم:
زندگی گاهی اوقات چقدر سخت و طاقت فرسا میشود . اینقدر که زمانی میرسد که تمام وجود آدم به لرزه میفتد و راهی جز اشک ریختن پیش رویش نیست. واقعا چقدر اشکهایی که در کنج تنهایی ریخته میشوند ارزش دارند؟
چقدر تقدیر زنجیر زندگیمان است ؟
سنگینی غم روزگار را بر روی قلبم احساس میکنم . تا حدی که حتی به سختی لبخندی واقعی بر لبانم جاری میشود
چه باید کنم حال که معنی تنهایی را درک کرده ام ولی باز از معنی عشق درمانده ام.
آیا باید نسبت به همه چیر بی تفاوت باشم و کوری را برای آرامش برگزینم؟
حال که سرپناهی برایم وجود ندارد و توانایی جدایی از غمها را ندارم چه کسی میتواند به من کمک کند؟
صدای قطره های باران را میشنوی که چگونه با ریزش اشکهایم هماهنگ شده اند؟
حتی ابر بالای سر خانه ی من هم به غربت من پی برده و همراه من آرام میگرید
ای کاش میتوانستم حداقل روح باران را درک کنم
حتی آن آبروی مختصرم را هم فدای تنهایی عاشقانه ام کرده ام
و خودم را اندکی از یکنواختیها و پوچیهای زندگی بیرون کشیدم مشاهده کردم که در این دنیا تنگناهایی هست که قابل تحمل نیست . نه تنها با چشمانم بلکه با تمام روح و جودم این را حس کرده ام.
با مسائلی برخورد کردم که پاسخی برایشان وجود ندارد
و هیچ کاری نمیتوان کرد . هیچ
وقتی که انسانی تنهاست برخورد و مبارزه با مشکلات زندکی برایش واقعا سخت و طاقت فرساست
اما زمانی که پای عشق در زندگیمان به میان می آید دیگر تمام آن سختی ها تبدیل به چاشنی های آن میشوند که باید خواه و ناخواه میل کنیم
عشق لغت آشناییست که هر انسانی در زندگی خود آن را به زبان می آورد .
اما آیا هر انسانی هم میتواند روح عشق واقعی را درک کند؟
به راستی هدف خلقت ما انسانها چه بوده و چرا ما به وجود آمدیم و چه کاری را باید انجام دهیم
آیا باید فقط زندگی کنیم و در زمانی که اجلمان برسد سر به خاک بگذاریم یا حقیقت چیز دیگریست و همه ی ما در خواب غفلتیم؟
استاد کائنات که این کارخانه ساخت
مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت
حقیقتا که ما انسانها واژه ی عشق را با اعمال خود به پوچی کشانده ایم.
چرا که تمام هواهای نفسانیمان را به نام عشق میشناسیم
ولی این حقیقت عشق نیست
عشق نه قابل لمس هست و نه قابل دید
عشق نه واژه ایست که بتوان آن را بر زبان آورد و نه عملیست که بتوان با اعضا و جوارح خود به آن عمل کرد
عشق تنها جایگاهش در قلب و جان انسان است
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شیروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خون در گونهایش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
قسمت هفتم :
باز هم با اشعار و گفتار آتشین خود قلب و جان مرا هدف قرار داده بود تا هر آنچه از پلیدی در وجودم بود را پاک کند.
اینقدر گفتارش دلنشین و گیرا بود که تمام سخنان و اشعارش سریع و بدون دغدغه . راحت در کنج قلبم جا میگرفت
چشیدن سختی ها و فرازو نشیبهای روزگار را در دو چشمش میدیدم و اینکه چگونه با تمام وجود لب به سخن میگشاید تا بلکه بتواند درونم را از پلیدیها پاک و از انوار الهی سرشار کند.
حتی پنجره ی اتاق من هم آنچنان گوش شده بود که صدایی جز پندی مهربانانه در فضای خانه ام نمیامد.
اینبار گفت که میخواهم از عشق سخن بگویم تا برایت روشن شود که تا به الان چقدر از حقیقت و طریقت رسیدن به معشوق اصلی دور بوده ای
سخنش را اینطور شروع کرد:
آنکه از حق یابد او وحی و جواب
هر چـه فرمایـد بوَد عیـن صـواب
آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست
نایبست و دستِ او دست خداست
همچو اسماعـیل پیشـش سـر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بمـاند جانـت خـندان تا ابد
همچو جانِ پاکِ احمد با احد
عاشــقان جــام فـرح آنــگه کـشـند
که بدست خویش خوبانشان کُشند
گرچـه دیـوار افگـند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا
ســـوی مــا آیــد نــداها را صــدا
و بعد از اندکی درنگ گفت :
خوب گوش فرا ده تا عشق واقعی را در اشعارم پیدا کنی
و این چنین ادامه داد:
عشـق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شـرابِ جان فزایت ساقیست
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتنـد از عشــق او کـار و کـیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریـمان کارها دشـوار نیـست
گفتم که پس چرا اینقدر پیمودن راه و درک معشوق اصلی در زمان ما سخت و دشوار شده و اکثر مردم از عشق واقعی خود دور و جدا هستند
گفت: تمام دوگانگی ها و گمراهی ها به خاطر انتخابها و تصمیمهای اشتباه انسانهاست که خود را اینقدر در پوچی و گناه غرق میکنند که حتی دیگر تشخیص درست از نادرست برایشان محال میشود.
و ادامه داد:
کـار پـاکـانرا قیــاس از خــود مــگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسـی ز ابدال حـق آگاه شد
صد هزاران این چنین اشباه بین
فرقشــان هفـتاد سـاله راه بیـن
این خورَد گردد پلیدی زو جدا
آن خـورَد گردد هـمه نور خـدا
این خورَد زاید همه بخل و حسد
آن خورَد گردد همه عشـق احــد
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نی نیـاز
در نـماز و روزه و حـجّ و زکات
با منافق مومنان در بُرد و مات
مومنان را برد باشد عاقبت
بر منـافق مـات انـدر آخرت
گر چه هر دو بر سر یک بازیند
هـر دو با هـم مَروَزی و زاریـند
هر یکی سوی مَقام خود رود
هر یکی بر وفق نـام خود رود
مومنش خوانند جانش خوش شود
ور منــافـق گویـی پـر آتـش شــود
نام او محـبوب از ذات ویَـست
نام او مبغوض از آفات ویَست
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفــظِ مومـن جـز پـی تـعـریف نـیـست
گر منافق خوانـیش این نام دون
همچو کژدم می خلد در اندرون
گر نه این نام اشتقاق دوزخست
پـس چرا در وی مذاق دوزخست
زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
در مـیــانشـان بـرزخ لا یَبـغِـبـان
دانکه این هردو ز یک اصلی روان
بر گـذر زیـن هـر دو رو تا اصل آن
زرّ قـلـبـو زرّ نــیــکــو در عــیـار
بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
هـر کـرا در جـان بـنهد محک
مر یقین را باز داند او ز شک
حسّ دنیا نردبان این جهان
حسّ دنیی نردبان آســمان
صحّت این حس بجوییـد از طبیب
صحّت آن حس بخواهید از حبیب
صحّت این حس ز معموری تن
صحّت آن حـس ز ویرانی بـدن
نی چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنیـن حیـران و غـرق و مستِ اوست
آن یکی را روی او شد سوی دوست
و آن یکی را روی او خود روی اوست
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پـس بهر دستـی نشـاید داد دست
ای بسـا اصـحاف کهف انـدر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
غـــار بــــا او یــــار بــــا او در ســــــرود
مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
چقدر حکیمانه اشعارش را میسرود . در لحن و تن صدایش عشقی ناب و زلال جریان داشت که باعث میشد که بیشتر مرا جذب خودش کند
از او پرسیدم که راه شناخت معشوق و عشق حقیقی از پوچ و همچنین راه نادرست از درست چیست؟
گفت : اگر در معشوق اصلی خود واقعا غرق شوی و او را در همه حال در درونت احساس کنی آنوقت میتوانی به انتخاب و راه خودت اعتماد کنی و با اطمینان قدم برداری.
و گفت یادت باشد که فقط عاشقی که معشوق اصلی خود را پیدا کرده است میتواند از عشق سخن بگوید.
گـفت لیلـی را خـلیـفه کــان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگـر خـوبـان تــو افــزون نـیـسـتـی
گفت خاموش چون تو مجنون نیستی
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 19:2 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت ششم
زندگی برایم جلوه ای جدید و با معنی پیدا کرده بود
اینقدر خودم را غرق و محو اشعارش میدیدم که دیگر هیچ چیز برایم مهمتر از انسان شدن نبود
راه انسان شدنم را در جستجو میان اشعارش میدیدم
از او درخواست کردم که اشعارش را ادامه دهد
و این بار اینگونه گفت:
در آن مجلس که شور بی شعور است
چـراغ معـرفـت ها سـوت و کـور است
تــو ای دل بــنــده ی آزاد او بـــاش
به هر حالی که هستی یاد او باش
بــه آوای خـروســان سـحر خیــز
سحر سر می زند از خواب برخیز
بـه آب دیـده دل را شـستشو کن
بس آن گه جانب معشوق رو کن
سعی میکردم که اشعارش را در تن و جانم جا دهم تا بیشتر به هدفم نزدیکتر شوم.
از حضور مهمان من در کنارم چند ساعتی گذشته بود. از او درخواست کردم که اندکی از خودش و زندگیش به من بگوید .
گفت شیوه ی زندگی من فقط در این چند بیت خلاصه میشود :
به هر شـهر و دیاری پا نـهادم
به ذکر نام ساقی لب گشادم
که ذکر نام ساقی عین مستی است
می وحدت می ساقی پرستی است
مـرا رسـوای عـالم کرد ساقی
سراپا شور و حالم کرد ساقی
بشـارت بــاد بـــر رنـدان سـر مـست
چنان مستم که ساقی گیردم دست
بعد از آن از او تقاضا کردم که قدم ابندایی در راه کسب معرفت را به من بگوید .
به من گفت :
شبی از قید نان و جان گذشتم
وصـیت نامه ای با خـون نوشتم
نوشـتم فـقـر مـثـل مـادرم بـود
که همچو سایه او بر سرم بود
مــوحـد را لـبــاس فـقر زیـبـد
نه آن دلقی که مردم را فریبد
لباس فقر کشکول و ردا نیست
تجـمـل کـار مـردان خـدا نیست
بـه جـان عـارفان رند و آگاه
نباشد باده جز فقر الی الله
قلوب خوش نویسی حق نویسی است
مقـید خـوانـی و مـطلـق نـویسی است
خوشا آنان که از او می نویسند
ز خـط و خال و ابرو می نویسند
الفـبا ریـزه خـوار مکتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
جواب سوالم را دراشعارش پیدا کرده بودم و فهمیدم که باید انسان در عین سادگی ظاهر به پیچیدگی درون دست یابد تا بتواند راز خلقت را دریابد
گفتم برایم از نماز بگو :
گفت:
مسلمان بی نمازی نا سپاسی است
نمـاز اول قـدم در خود شناسی است
نگـر گـهگـاه قـرآن مـبـیـن را
مروری کن صفات مومنین را
نمـاز آرام جـان مـومـنـیـن است
ستون آسمان پیمای دین است
خوشا آنان که دائم در نمازند
تـمـام عـمـر قـائم بـر نـمازند
به اشکی چشم خواب آلوده تر کن
و یــقبــا لــم یـشـکــر را نـظـر کـن
بیا ای قطره یکدم اهل دل شو
زخـود بـگذر به دریـا متصل شو
به دریایی که بی پا و سر آمد
ز فـهـم و وهـم مـا دریا تر آمد
مجوی امواج از دریا برون را
بـبـیـن انـا الـیه راجـعـون را
به دریا می روی خواهی نخواهی
بـــزن دل را بـه دریـــای الـــهــی
کـه ایـن دریـا پـر از مـوج نهفته است
ز هر موجش هزاران گنج خفته است
نـیـاز عـشـق عـیـن بـی نــیــازی است
که سر بر سجده بردن سر فرازی است
خـروش زنـدگی بحر نیاز است
پل مستحکمش نور نماز است
نـماز بـی زکـات آلـوده بـاشــد
چونان فانوس دود اندوده باشد
چـنیــن فـانــوس آیـا نـور دارد ؟
که انسان در فروقش ره سپارد
تـو کـه زنـگــار بــر آیــنـه داری
کجا عشق خدا در سینه داری
اگر عشق خدا در سینه توست
چـرا زنـگــار بــر آیـنـه تـوســت
اگـر نـص یـزکیهم شـنـیـدی
چرا از تزکیه پا پس کشیدی
زکات عمر تسبیح ونماز است
زکـات عشق لبخـند نیاز است
احساس میکردم که اشعارش در سرم میپیچد و بعد در قلبم جا میگیرد در دلم اینگونه با خودم میگفتم :
به راستی زندگی چیست ؟ هدف از خلقت من چه بوده؟ اصلا چه شد انسان خلق شد؟ و در کل هدف خلقت جهان چه بوده؟ برایم کشف فاصله بین دیدن و ندیدن و فهمیدن و نفهمیدن یک هدف شده بود.
هدفی که حتی تا به آنروز به آن فکر هم نمیکردم .
و واقعا چه شد که اینگونه مسیر نگرش من به دنیا و زندگی تغییر کرد.
دیگر زندگی را یکسان و پوچ و ساکن و کسل نمیدیدم
ابعاد زندگی برایم هر آن در حال افزایش بود.
هر لحظه که میگذشت ایمانم به ماورائ و دنیای شگرف اطرافم که برایم قابل دیدن نبود بیشتر میشد.
تمام تلاشم را در جهت درک آن میکردم تا شاید بتوانم جوابگوی کسی که مرا به این راه سوق داده بود باشم.
در همین تصورات بودم که صدای دوست جدیدم رشته ی افکارم را از هم گسست.
مواظب افکارت باش که به گفتار تبدیل خواهد شد
مواظب گفتارت باش که به کردار تبدیل خواهد شد
مواظب کردارت باش که به عادت تبدیل خواهد شد
مواظب عادتت باش که به شخصیت تبدیل خواهد شد
و مواظب شخصیتت باش که آن سرنوشتت خواهد شد
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 16 آذر1386 ساعت 23:45 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت پنجم
تا اینکه در را باز کردم و مردی را دیدم که درست چهره اش را در خوابم دیده بودم
با متانت و آرامش خاصی به چشمانم نگاهی کرد و سلام گفت
آن خیالی که چشم اندر خواب دید
در رخ مـهمـان هــمـی آمــد پـدیـد
جانـم بجـای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
هـر دو بحـری آشــنا آمــوخــتـه
هر دو جان بی دوختن بر دوخته
گفتم معشوقم تو بودستی نه آن
لیـک کـار از کـار خـیـزد در جـهـان
ای مرا تو مصطفی من چو عُمَر
از بــرای خـدمـتـت بـنـدم کـمـر
اشک در چشمانم حلقه زده بود هنوز باورش برایم مشکل بود اینکه درست خوابم برایم تعبیر شده بود
هر دو داخل شدیم و من گفتگو را آغاز کردم
و گفتم مدتی هست که به یک رهنما در دین و عقل و فهم الهی نیاز مندم
در خوابی که دیدم به من گفتند که شما میتوانید مرا یاری دهید
در حالی که به زمین مینشست رُخش به پنجره اتاقم بود و
گفت :
آینـه ات دانـی چـرا غـمّاز نـیـست
ز آنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
شعرش برایم بسیار دلنشین بود فهمیدم که سوالهای مرا بیشتر با شعر جواب خواهد داد
پرسیدم که برای بیداری و وارد شدن به وادی انسانیت و رسیدن به حق باید چه کاری بکنم
گفت هر چه تا به الان دیده ای و شنیده ای فراموش کن و ذهنت را از هر پلیدی و زشتی پاک کن و به گفته ی دیگران هیچ فکر مکن :
گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیـست ویران کرده اند
بی خبر بودند از حال درون
اَسـتَعیذُ اللهَ مِــمّا یَـفـتَرون
گفتم که:
گـر هـزاران دام باشــد در قـدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
جان و دل را طـاقت آن جـوش نیست
با که گویم در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وی چشم گشت
هـر کجا سنـگی بُد از وی یَشم گشت
دید از زاریـم که من زار دلم
تن خوشم لیکن گرفتار دلم
و در جوابم گفت:
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشـق ز عـلتها جـداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
هر چه گویم عشـق را شرح و بیـان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشـن گرست
لیک عشق بی زبان روشن ترست
چون قـلـم انـدر نوشـتـن می شـتافـت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
پـیـش هسـت او ببـاید نیـست بـود
چیست هستی پیش او کور و کبود
گر نـبودی کور ازو بگـداخـتی
گرمی خورشید را بشناختی
با شعرهای زیبا و پر معنایش داشتم گیج میشدم
برایم درک یک دفعه ای این همه سر نهفته در عشق آفرینش سخت بود
و بدو گفتم:
مـی رهانـی هـر دمـی ما را و باز
سوی دامی می رویم ای بی نیاز
ما دریـن انبـار . گندم می کنیم
گندم جمع آمده گُم می کنیم
مـی نـیـنـدیشــیم آخـر مــا بـهـوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
مـوش تـا انـبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
با لبخندی جوابم را اینگونه داد:
اول ای جـان دفـع شرّ مـوش کن
و آنگهان در جمع گندم جوش کن
سایه ی یزدان چو باشد دایه ات
وا رهــانـد از خیــال و سـایـه ات
سایه ی یزدان بود بنده خدا
مـرده ایــن عالَــم زنـده خدا
دامن او گیر زوتر بی گمان
تا رهـی در دامـن آخر زمان
اشعارش در تن و جانم جا میگرفت و کم کم روحم را برای پذیرش حق الهی آماده تر میکرد
گفتم
آنچه میدانی به من بگو تا هر چه زودتر از محدودیت و پوچی درآیم و هرچه سریعتر به دنیای حق پرستی وارد شوم
گفت:
آرزو میخواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کـوه را یک برگ کاه
آنکه او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد بجنبش از قلم
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
بـیش آمـد پیــش او دنـیــا و بیــش
مرد باش و سُخره ی مردان مشو
رو سر خود گیر و سرگردان مشو
دیگر تاب و صبرم تمام شده بود و آنچنان غرق در اشتیاق به کسب درس اخلاق شده بودم که حتی گذر زمان برایم بی معنی بود
گفتم که:
ای لـقــای تـــو جــواب هــر ســـوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجـمانـی هـر چـه ما را در دلـسـت
دست گیری هر که پایش در گلست
ضعفهای وجود آدمی را به من بگو تا روحم را از آنها پاک کنم و وجودم را آماده ی پذیرش انوار الهی کنم
هر درس و پند و نصیحتی که بگویی از جان و دل میپذیرم
تا زمـیـن و آسـمـان خـنــدان شـود
عقل و روح و دیده صد چندان شود
نگاهش را خیره به من کرد و گفت:
حال که اینگونه میخواهی
پس هر روز درسی به تو خواهم داد
درس امروزت از همین الان شروع میشود
پس
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جـدایـی ها شـکایـت میـکنـد
درس اول
از خــدا جــویــم تـــوفــیـــق ادب
بی ادب محروم شود از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلــکه آتـش در هــمـه آفـــاق زد
مایـــده از آســمان در مـی رســید
بی صداع و بی فروخت و بی خرید
در میــان قوم موسی چند کس
بی ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد نـان و خوان آسمان
ماند رنج و زرع و بیل و داسمان
هر چـه بر تـو آید از ظلـمات و غـم
آن ز بی باکی و گستاخیست هم
هر که بی باکی کند در راه دوست
ره زن مـردان شـد و نامــرد اوسـت
از ادب پر نور گشتست این فلک
وز ادب معصـوم و پـاک آمـد مَلَک
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 9 آذر1386 ساعت 15:22 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت چهارم :
بعد از آماده شدنم در حال نزدیک شدن به در بودم که یاد تنها دوستم افتادم
پنجره را از یاد نبردم . مهرم را از جا نمازم برداشتم و در کنارش گذاشتم
و با نگاهی ازش خداحافظی کردم
در را باز کردم و بی هوا بدون مقصد
به سوی نیرویی میرفتم که مرا به سوی خودش میکشاند
درگیر آرامشی الهی بودم . تک و تنها در جاده ای غریب در شبی پاییزی قدم میزدم
از بیرون پنجره اتاقم را دیدم که در حال خندیدن است . مثل اینکه داشت به من نگاه معنی داری میکرد .من هم برایش لبخندی زدم سرشار از هزاران راز نهفته
خیلی خوشحال بودم که پنجره را شاد و خندان میدیدم
همچنان راه میرفتم و میرفتم
با خیال عشقم مثل هر روز و همیشه در حال قدم زدن بودم
دستانش را محکم میفشردم تا بیشتر حضورش را احساس کنم
چقدر عشق خدا را درسینه داشتن برایم زیبا بود
تصویر حافظه ی ذهنم سراسر پر از تصویر نقش الله بود
دیگر الله برایم غریبه نبود
خودم را درگیرش کرده بودم و گره ای محکم میان خودم و او ایجاد کرده بودم
احساس میکردم که در این شب چشمان خدا نظاره گر من است
نگاهش را احساس میکردم که چطور راه رفتن و قدمهای آرامم را دنبال میکند
به خدا گفتم : حیف چه شبهایی که بدون تو سحر شدند
همیشه در کنارم بودی و من بدون تو زندگی میکردم
اما دیگر تصمیم گرفته بودم که گذشته را فراموش کنم
اکنون حضورش را احساس میکردم
با خدا شب برایم مثل یک رویای بی انتها بود
اما هنوز کاستی های زیادی را در وجودم احساس میکردم عشق خدا آنقدر عظیم بود که تنها ذره ای از آن را میتوانستم در خودم جای دهم
گر بـریزی بــحر را در کـوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
اینقدر راه رفتم تا به دری رسیدم
ایستادم
خوب که نگاه کردم متوجه نوشته ی حک شده ای بر سر در شدم
که باز نگاهم را خیره به خودش کرده بود
آنقدر محوش شدم که احساس میکردم باز در آغوش پنجره هستم و دارد به من درس زندگی میدهد
لا اله الا الله
نوشته ای بود که بر سر در مسجد نوشته شده بود
آخرین نقطه ی دنیای من همینجا بود
نزدیک اذان بود و من کل شب را فقط با یاد خدا راه رفته بودم
وارد مسجد شدم
رفتم و کفشهایم را درآوردم و در ایوانش نشستم
تنها بودم و همچنان غرق در جمله ی لا اله الا الله
چه جمله ی بزرگی
نیست معبودی جز الله
یعنی نقطه آغاز و پایان همه چیز اوست
اویی که همیشه در کنارم بوده و من به تنهایی دچار بودم و احساس غربت میکردم
چقدر نا سپاس بودم من
اما آنجا در آن ایوان حس جدیدی به من دست داده بود
حس غریبی که وجودم را از خودش پر کرده بود
نوری را حس میکردم که به کنارم آمده و در گوشم آرام زمزمه میکند
پدر وقتی اذان میگفت غم داشت
صدای دلنشینش زیر و بم داشت
پدر میگفت با یک حال غمگین
اغثـنـی یا غیــاث المثـتغیثـین
بعد از آن آرامتر باز کنار گوش من گفت :
اذان اذن مناجات است با حق
این بار بلند فریاد زد
فریادی که کاملا احساسش میکردم و با گوش جانم درکش میکردم :
موذن باز کن باب اذان را
و ناگهان بانگ الله اکبر همه جا را پر کرد
وفضایی پر از نور الله را به وجود آورد
از جایم بلند شدم و از ایوان داخل خود مسجد شدم
مهری برداشتم و نمازم را هرچه پر شورتر و با حضورتر به جا آوردم
سجده ی آخر نمازم را که به جا آوردم همراه اشکهای صورتم تشهد و سلام را بلند خواندم
بعد از خواندن نماز شعری بر لبانم جاری شد که همراهش سجده شکرانه ای کردم
گریه ی شام و سحر شُکر که ضایع نگشت
قطــره یِ بـارانِ مــا گوهــر یکــدانه شــد
و اینگونه درد و دلم را آغاز کردم تا شاید بتوانم از گذشته ی پوچم راحتتر جدا شوم :
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیـگر مـا غـلط کـردیم راه
چون برآوردم از میان جان خروش
انـدر آمـد بـحر بخشایش بجـوش
در مـیـان گـریـه خـوابـم در ربـود
دیدم در خواب که پیری رو نمود
گفت ای مرد مژده حاجتت رواست
گـر غـریـبـی آیـدت فــردا زمـاسـت
چونـک آیــد او حـکیـم حـاذقـست
صادقش دان کو امین و صادقست
درعلاجش سحر مطلق را ببین
در مـزاجش قـدرت حق را ببین
ناگهان از خواب بلند شدم و آنچنان بهت زده از خوابم بودم که زمان را هم فراموش کرده بودم
از جایم بلند شدم و به یاد پنجره ی اتاقم افتادم که تنها هست
کفشهایم را پوشیدم و به راه افتادم هنوز از در مسجد خارج نشده بودم که صدایی از پشت سرم آمد که گفت:
برسان سلام ما را به نسیم
به دوست
به گل
برگشتم و دیدم که پنجره ی مسجد بوده که برای همنوعش پیغامی داشته با لبخندی ازش خداحافظی کردم و از در مسجد که خارج میشدم
نیرویی چشمانم را باز خیره به جمله لا اله الا الله کرد
راهم را ادامه دادم
و این جمله را تا آخر راه زمزمه کردم
لا اله الا الله
قدمهایم دیگر به اختیار من نبود . قدرت خدا را احساس میکردم که چگونه زندگیم را احاطه کرده بود و مرا به سوی هدفی سوق میداد.
به خانه که رسیدم در را باز کردم و وارد شدم به کنار پنجره نشستم خواستم که ماجرای خوابم را برایش تعریف کنم که فورا گفت:
گورخانه ی راز تو چون دل شود
آن مـرادت زودتـر حـاصـل شـود
گفت پیغمبر که هر که سِر نهفت
زود گـردد بــا مـراد خـویـش جـفت
دانـها چون در زمیـن پنهان شود
سرِّ آن سَر سبزی بستان شود
زرّ و نقره گر نبودنـدی نـهان
پرورش کی یافتندی زیر کان
در ادامه گفت که اکنون برو و به کارهایت بپرداز که فردا روز مهمی در پیش رو داری
من هم با نگاه و سکوتی آرام و عجیب از کنارش بلند شدم و به کارهای روز مره هم پرداختم تا اینکه شب شد و من هم آرام خدایم را در آغوش گرفتم و به خواب فرو رفتم.
برای نماز صبح که بیدار میشدم حس عجیبی داشتم
بعد از سجده آخر نمازم زنگ در خانه ام به صدا درآمد
از جایم بلند شدم تا در را باز کنم
هر چه که به در نزدیکتر میشدم قلبم تند تر میزد تا اینکه
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 17:30 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت سوم :
باز زمان شلوغی خیابانها فرا رسیده بود
پنجره هم باز بغض گلویش را گرفت و آرام به من گفت : تنهایم بگذار
من هم بدون هیچ سوال از کنارش بلند میشوم و به سوی سجده گاهم میروم . در حال جمع کردن جا نمازم بودم که باز نقش الله در وجودم زنده شد .
تمام طول روز را با همین عشق الله به سر کردم
نزدیک غروب شد و دلم برای پنجره خیلی تنگ شده بود
باز به کنارش رفتم . آرام در زدم و باز به آغوشش فرو رفتم
این بار عاشقانه تر مرا در آغوشش گرفته بود
همین که به کنارش آمدم گفت نگاه کن که چگونه خورشید میرود
هر طلوعی یک غروبی دارد
جمله اش را من ادامه دادم و گفتم : چقدرخوب است که همیشه به یاد غروبمان باشیم که چگونه غروب کنیم
صحنه غروب خورشید بسیار دلربا بود من و پنجره هر دو دست در دست هم نظاره گر رفتن خورشید تنها بودیم
حالا نوبت شب بود
شب آمد و بر زخم کهنه ی من و پنجره آرام نمک پاشید
چه شب پاییزیه دلگیری
سرما زوزه کشان از کنارمان رد شد
هنوز به یاد پیغام باران بودم که چه چیزی به من گفته بود
پنجره هم به من گفت:
سعی کن خودت را در معشوقت غرق کنی و با تمام وجودت درکش کنی
اگر چه حتی او را نمیبینی
باز آرام زیر لبانش این را زمزمه میکرد
لن ترانی
لن ترانی
بهش گفتم به راستی
گویند که خدا هست
اگر هست کجا هست؟
اگر نیست کجا نیست؟
پنجره اندکی سکوت کرد و جوابم را با یک سوال جواب داد
به من گفت
تو بگو آن چیست که در این دنیا نیست
-گفتم : خوی انسانیست
گفت : آفرین عالیست
نمره ات شد بیست
که دواش فعلا نیست !
حتی پنجره هم خوی انسانیت را درک میکرد که با دادن نمره ی صفر به جواب درستم خواست این را به من بفهمناد که باید همیشه آماده ی همه چیز بود!
نیم نگاهی به پنجره کردم و خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم
همدرد من دیگر تمام وجودم شده بود
همزبونی که منو از تنهایی درآورده بود
بهش گفتم حالا که همرازم شدی ازت کمک میخوام
ازش پرسیدم که آیا زندگی همیشه اینطوره ؟
یعنی زندگی گاهی اونقدر سخت میشه که حتی نمیشه فکرشو کرد
گفت برات یه مثال ساده میزنم
زندگی مثل یک تراش میمونه و تو هم مثل یک مداد
هر چقدر که این تراش بیشتر بهت فشار آورد و تورو در خودش پیچوند بدون که میخواد نوکتو تیزتر کنه تا اثر بهتری روی کاغذ که همون زندگیته بذاری
همین یه مثال ساده از پنجره منو به فکری عمیق فرو برد
از آسمان صدایی در گوشم آمد و گفت:
عاشـــق آن بی که دائـــم در بـلا بی
تازه داشتم مفهوم زندگی را درک میکردم
دلم به حال رهگذران غافل میسوخت
وفتی که پنجره از ناراحتی من با خبر شد گفت:
ناراحتیت فایده ای نداره
این غم و اندوه را من دیر زمانیست که در خود میپرورم
اما چه سود
به من گفـت:
گر چه تعلیمات مردم واجب است
تزکیــه قبــل از تعلـم واجب است
تربیـت یعنـی که خـود را سـاختن
بـعــد از آن بر دیــگران پــرداخـتـن
ناگهان باز نقش الله در ذهنم نقش بست سریع از جایم بلند شدم و پنجره هم با لبخندی که نشان رضایت بود مرا بدرقه کرد
سجاده ام را پهن کردم و باز خیره به مهرم که نقش الله بر رویش حک شده بود شدم
صدایی در گوشم گفت:
گـر مسـلمانی سـر تسلـیم کو
سجده ای همسنگ ابراهیم کو
فورا سجده کردم و بغض دیرینه ام را باز کردم و در همان حال از فرط دلتنگی . بلند گریه کردم و اشک ریختم
جهانم را تغییر یافته میدیدم
سکوت زندگیم حالا رنگ الله را به خود گرفته بود
کنون که شب هزار پرده تار است
نمــــاز مـن دو رکعت انتظار است
بعد از نماز بلند شدم و خودم را برای بیرون رفتن آماده کردم
بیرون رفتنی که با همیشه فرق داشت!
ادامه دارد...
نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 3 آذر1386 ساعت 1:25 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
قسمت دوم :
با دستان لرزانم اشکانم را از روی چشمانم کنار میزنم . نقش الله بر روی مهر سجاده ام نظر دو چشمم را به خودش معطوف کرده . قلبم در گوشم زمزمه میکند
چه اسم قشنگ و دلربایی دارد این ایزد منان
عقلم زیر گوشم آرام گفت
چه اسم بزرگی دارد این خالق یکتا
چشمانم را آرام میبندم و در کلمه ی الله غرق میشوم . در میان الف و لام و هایش میگردم تا به سر عظمتش اندکی پی ببرم اما هنوز عقل و دلم با هم یکی نیستند
یکی فرمان به سود و منفعت میدهد دیگری فرمان به نفس
هر دو را کنار میزنم و نقش الله را در تمام وجودم حک میکنم
در درونم نوری را حس میکنم که تمام وجودم را احاطه کرده . مثل اینکه پلکهای خسته ام بعد از گریه ی طولانی دیگر قصد این را ندارند که از هم باز شوند
خدا با قدرتش پلکهایم را به هم گره زده است .
میفهمم که حتی او هم تاب دیدن اشکهای مرا ندارد که اینگونه در می خانه را بسته است
اما نه
خدا بزرگتر از اینهاست که ماجرای عشق من به خودش را همینجا تمام کند
چشمانم را به هر زحمتی هم که شده باز میکنم . از جایم بلند میشوم به کنار پنجره میروم و در کنار لبه اش آرام مینشینم
پنجره هم آرام مرا در آغوش میگیرد
سفره غمم را برای پنجره ی تنهای اتاقم باز میکنم
مثل این که پنجره ی ما هم خیلی درد ها دارد
دردهایی بس بزرگ از رهگذرانی که با گذر هایشان خنجری در دلش نهاده اند و رفته اند
خورشید در حال طلوع کردن است
چه منظره ی زیبایی
تولد دوباره ی خورشید
من و پنجره هر دویمان محو تماشای عظمت خالقمان شدیم
من که از عظمتش چشمانم خیره به تلالو نورش شده . پنجره هم کم کم با من احساس راحتی میکند
عقده های دلش را باز میکند
زیر گوشم آرام گفت
وقتی که به مردمی نگاه میکنم که همچون غفلت ناپاکی با هم شادو خندان از پوچ . میگذرند . دلم میگیرد
من که آنها را میدیدم
اما
آنها یعنی نه هیچ کسی من را نمیبیند
یا به درونم مینگرند یا به بیرونم که خودشان را در خودم ببینند و درست کنند
کاش میشد به ذات منم مینگریستند
پنجره بودن نعمت بزرگیست اگر ازش درست استفاده کنی
پنجره بودن دنیای عظیمیست که میتوان آنرا به خدا وصلش کرد
هر روز هنگام طلوع خورشید خداوند نورش را به من میتاباند و مرا مست و بیهوش خودش میکند
با تاباندن نورش به من خیلی چیزهارا به من میفهماند
میفهماند که چقدر فاصله است
میان حس عشق و درک آن
اما شما انسانها قدرش را نمیدانید
فقط لمسش میکنید و از خود بی خود میشوید
نمیدانید که این مستی ظاهر است و باطنش چیز دیگریست
خود را بجوی سایه اگر جستجو گری
شاید اگر امروز هم مثل روزهای دیگه کنارم نمینشستی عقده هایم همچنان برای خودم میبود
خب من که پنجره هستم کمی از دنیایم برایت گفتم
تو برایم چه داری که همچنان چشمانت محو نور خداست
قطره اشکی میچکد از چشمانم
به پنجره میگویم که ای کاش میتوانستم بگویم به هر رهگذری که این چنین بر قلب تو و خدایت خنجر میزنند
بی خود از خود شو خداوندی مکن
با خداوند جهان رندی مکن
اما نه صدایم فقط به گوش تو میرسد پنجره
از کوتاهی دستم نگاهم را به زمین میدوزم
از شدت شرم و کوچکی خودم حتی توانایی بلند کردن سرم را هم ندارم
باز مثل اینکه چشمانم حرفی برای گفتن دارند
باز هم اشک
و اشک و اشک
احساس میکنم که پنجره هم با من میگرید
آسمان هم از کوتاهی دستم شروع به باریدن کرد
چقدر دلنشین هست احساس کردن اشکهای باران بر روی صورتم
اما نه
مثل این که این اشکها پیغامی برایم دارند
زیر گوشم میگویند:
هموار کرد خواهی گیتی را
گیتی است ! کی پذیرد همواری
اندر بلای سخت پدید آید
فرّ بزرگواری و سالاری
ادامه دارد...
نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 9:59 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره - قسمت آخر
چون لب تو هست مسیحای من - نیست به غیر از تو تمنای من
اگر آنچه باید نیستی ، چه فرقی میکند کیستی
هفت گناه کبیره 4
هفت گناه کبیره 3
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^