تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
هرگاه نماز مى‏گزارى (چنان باش كه گويى) آخرين نماز را مى‏خوانى

قسمت اول

زمانی که در تنهایی خود به فکر فرو میروم و بالهای خیالم را باز میکنم و در آسمان آرزوهایم پرواز میکنم . هیچ چیز برایم زیباتر از این نیست که مقصد پروازم تو باشی . چشمان خیسم از دور انگار چیزی را میبینند . پوست صورتم گرمایی را احساس میکند . آری از دور صدای نور می آید .

بال زدنم را سریع تر میکنم . هر چه که بیشتر پش میروم نور بیشتری وجودم را در بر میگیرد . تا اینکه بالهایم خسته میشوند . دیگر نای بال زدن ندارم . خودم را در آسمان رها میکنم . سقوط را احساس میکنم که چگونه مرا به آغوش خود فرا میخواند . اما نه مثل اینکه دیگر این حس از من جدا شده. به اطرافم نگاهی میکنم . دستی از ورای آسمان دست مرا گرفت و گفت :

ز جا برخیز هنگام حضور است

اگر موسی شوی هر گوشه طور است

 

چشمانم را که باز میکنم صدای الله اکبر در گوشم میپیچد . از جایم بلند میشوم و خودم را برای حضور در پیشگاهش آماده میکنم . نمازم را که خواندم حس عجیبی در چشمانم ایجاد شد .

بالاخره اشکی که در پشت پلکهایم دیر زمانی خانه داشت بر روی گونه هایم سر خورد و مانند سیلی جاری شد

صدایی در گوشم میپیچد

خوب که دقت میکنم میشنوم

لن ترانی

لن ترانی

لن ترانی

بعد از واضح شدن صدا اشکهای بیشتری از خانه ی پلکم بیرون میایند و پشت سر هم همدیگر را دنبال میکنند

لبانم نا خود آگاه این شعر را زمزمه میکنند:

اگر چشم دلت بینای راز است

رسیدن تا خدا یک نوع نیاز است

 

دستهایم شروع به لرزیدن میکنند

پاهایم بی حس شده و خود به خود سر به سجده میگذارم

اشکهایم تمام صورتم را فرا گرفتند و دیگر چیزی جز دنیایی شبیه دریا نمیبینم

ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 27 آبان1386 ساعت 12:23 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت

لا إله الا انت سبحانک إنی کنت من الظالمین

بچه ها سلام

امیدوارم شاد و سرحال باشید

واقعا از همراهیتون تو بخش نظرات ممنونم

یه شعر زیبا  از علیرضا قزوه براتون میذارم امیدوارم که خوشتون بیاد


راستي دنيا چه غريبه
کار آدماش فريبه
واسه کشتن مسيحا
هر درختي يه صليبه

 

دلمون خيلي گرفتس
دردمون خيلي بزرگه
گرگا تو لباس ميشن
هر سگ گله يه گرگه

 

زين و اسبمونو بردن
نذارين راهو بدزدن
توي اين شباي وحشت
نکنه ماهو بدزدن !

 

بعضيا چه پر ستاره
بعضيا چه بي فروغن
بعضي آدما فرشته
بعضي آدما دروغن

 

زندگي يه انتخابه
مي شه خوب بود ، مي شه بد بود
بايد عاشقونه پر زد
بايد عاشقي بلد بود


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 26 آبان1386 ساعت 19:11 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

دست‌ها پاها در قير شب است

 بچه ها سلام براتون این دفعه یک شعر از سهراب میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد

تا یادم نرفته این رو هم بگم که بعضی از دوستان ما شاکی خصوصی پیدا کردن پس لطفا همدیگرو مسخره نکنین و باعث ناراحتی همدیگه هم نشین هی زودی هم قهر نکنین . پاش وایسین و از حقتون دفاع کنین . زیاد هم با لحن تند و صریح رو مغز همدیگه پیاده روی نکنین واسه پاهاتون ضرر داره.

مرسی از همراهی گرمتون . فعلا ...


از کتاب مرگ رنگ

 در قير شب
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي‌بندد
مي‌كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست‌ها پاها در قير شب است


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 19:13 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟

بچه ها سلام از همتون عذر میخوام که نتونستم یه چند روز جواب بدم

دیروز که نبودم رفته بودم پیش پسر عموهای گرامی ام تا یه سری بهشون زده باشم

امروز هم بدجور حالم بد شده . سر درد خیلی شدیدی دوباره گرفتم

براتون یه شعر زیبا از اخوان ثالث میذارم به امید اینکه شاید برسد به خاک پایش :

 پرنده اي در دوزخ
 نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
  كه آنجا آتش و دود است
 نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
 همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
 نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
 همه رنج است و رنجي غربت آلود است
  پريد از جان پناهش مرغك معصوم
  درين مسموم شهر شوم
 پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
 نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
 در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
  به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
  خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
 به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
 ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
 تفو بر آن لب و لبخند
 پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
  نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
  سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
 چه داند تنگدل مرغك ؟
  عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
  پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
 غبار و آتش و دود است
  نگفتندش كجا بايد فرود آيد
  همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
 دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
 صدف با خويش
  دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
  چه گويد با كه گويد ، آه
 كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
 چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
 همه پرهاي پاكش سوخت
 كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 11:2 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

بچه ها سلام

امیدوارم هر جا که هستین روحتون در آرامش و به سوی کمال باشه

یه خبر جالب هم تازگیا بدست آوردم

این یکی بود یکی نبود هم مشخص شد که یکی دیگه از پسر عموهای من هستش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه خودتون حدس بزنین کودوم یکیش

البته این پسر گل گلاب قبلا اینجا با نام ... نظر میداد ولی تازگی ها یکم پیشرفت کرده و وبلاگ هم زده

راستی این روزها خیلی دلم گرفته نمیدونم واسه چی

بازم دل هوای دلبر کرده هست و در حسرت دوریش تنها میگرید


 ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها


 يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها


 غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من


 نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها


 خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست


 همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها


 به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح


 تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها


 دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود


 به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

 

علیرضا قزوه


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 19 آبان1386 ساعت 19:30 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

تا چند زنی به جانم آتش ؟

 سلام بچه ها . یه شعر زیبا از نیما یوشیج که خیلی من باهاش انس میگیرم رو براتون گذاشتم. خیلی دوست دارم نظر شما رو هم در موردش بدونم.

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت 16:39 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

بچه ها سلام

من بالاخره اومدم

امیدوارم دوریم زیاد واستون دردآور . رنج آور . اشک آور . آه آور . داد آور و خیلی چیزهای دیگه + آور نبوده باشه

اینم برای اعلام بازگشتم

  اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

 

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 15:14 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟

 سلام به همگی

اینم یه شعر زیبا از سهراب سپهری که به نظرم زیادی قشنگ اومد و دلم نیومد که براتون نذارم


بي پاسخ


 

در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم :
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
سايه‌اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
پسي من كجا بودم ؟
شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد
و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو مي‌رفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
در گنگي آن ريشه داشت .
آيا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
و من در تاريكي خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پي در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم .
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 11 آبان1386 ساعت 21:24 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

هان ای دل عاشق

دوباره غم در تو آشیانه کرده یا اینکه تنها مانده ای؟

یا اینکه غرورت له شده یا نه اصلا بیهوده اینگونه سیل به پا کرده ای!

دوباره که هنگامه بر انگیخته ای!

چه شده؟

باز تنهایی و از دوری معشوقت مینویسی؟

بنویس عاشقانه تر . لبریز تر .اشک بار تر!

فقط یادت باشد که این را هم به آخر نوشته ات اضافه کن

گر به کویش برسی برسان این پیام مرا:

ای چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش را

 

بر سنگ قبر برادرم نوشته اند تنها ترین تنها

جمعه ای نیست که چشمان منتظرش در حسرت رهگذری نباشد تا که برایش دعایی . سلامی درودی و ثوابی بفرستد.

نه یاری داشت نه همسری نه فرزندی و نه ...

در آن دنیا در انتظار کیست؟

به چه کسی دل ببندد که به دادش برسد

چگونه؟

من که دیگر غرق اویم

این روزها فقط در انتظار اینم که بارانی ببارد تا قطره های وجودم بیدار شوند و هوشیار شوند که چه کاری باید برایش بکنند

من از منم آزاد شده و رفته ام در تنهایی خود او را باخود شریک کرده ام

اما

اما از این ناراحت هستم که چرا

که چرا اینقدر زود سرنوشتش این گونه رقم خورد

این گونه ای که گونه ای دگر هم میشد!

به قول اخوان

اگر از من پرسی راست

گویم راست

قصه بی شک می گوید راست

او

میتوانست اگر میخواست!

 قاصدك
 قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
 از كجا وز كه خبر آوردي ؟
  خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
 گرد بام و در من
  بي ثمر مي گردي
 انتظار خبري نيست مرا
  نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
 برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
  برو آنجا كه تو را منتظرند
  قاصدك
 در دل من همه كورند و كرند
  دست بردار ازين در وطن خويش غريب
  قاصد تجربه هاي همه تلخ
  با دلم مي گويد
  كه دروغي تو ، دروغ
  كه فريبي تو. ، فريب
  قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
  راستي آيا رفتي با باد ؟
 با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
 راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
 مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
  در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
  قاصدك
 ابرهاي همه عالم شب و روز
  در دلم مي گريند


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت 21:43 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

پدرم اين جوري بود وقتي من ...

بچه ها سلام

یه مدت بود که منم رفته بودم تو کار شعر و از نظرم شعرعایی رو قشنگ بود رو براتون میذاشتم اما واسه یه زنگ تفریح هم که شده اینبار یه متن براتون انتخاب کردم

دیشب داشتم تو وبلاگهای بروز شده! گشت میزدم که ییهو چشمم خورد به یه متن جالب که واسه من خیلی مفید واقع شد امیدوارم که شما ازش خوشتون بیاد.


پدرم اين جوري بود وقتي من ...

چهار ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده

پنج ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه

شش ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همه پدرها باهوش تر

هشت ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه

ده ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملا فرق داشت

دوازده ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد

چهارده ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله

شانزده ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده

هجده ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه

بيست و يك ساله كه بودم، پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

بيست و پنج ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع نمي دونه، زياد با اين قضيه سروكار داشته

سي ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره

چهل ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره

پنجاه ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چيز حرف بزنم !، اما افسوس كه قدرشو ندونستم، خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت

من هم مي ميرم اما نه مثل ...

سلام دوستان

اول از همه باید از همگیتون یک تشکر خیلی بزرگ بکنم به خاطر این که با نظر دادنهاتون هیچ وقت تنهام نذاشتین

دوم هم اینکه امشب براتون ۳ تا شعر ار سلمان هراتی که قشنگ هست رو انتخاب کردم امیدوارم که خوشتون بیاد.


من هم مي ميرم اما نه مثل ...

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

تازه مي شوم!
 
(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 6 آبان1386 ساعت 1:29 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

دل تنگه اویم

بچه ها سلام

یه چند وقتی هست که دلم خیلی تنگه

واقعا یه مدت بود که اشک نریخته بودم

اما واقعا دلم واسه مسعود خیلی تنگ شده

بغض گلومو گرفته . یاد خاطرات قبلا افتادم

وای چه روزهایی بود

ولی خیلی زود گذشت . انگار همین دیروز بود

یاد یه جمله افتادم

زندگی دو نیمه است.
نیمه اول در انتظار نیمه دوم.
و نیمه دوم در حسرت نیمه اول
 
بعد از دوسال هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. واقعا ما انسانها چقدر ناقص و محدود هستیم . شاید من اینجوری باشم . اما واقعا مثل یه خواب و خاطره یا داستان میمونه که دوست دارم هر چه زودتر تموم بشه
واقعا دلتنگی بد دردیه
دور بودن از کسی واقعا دلت میخواست الآن کنارت باشه
ولی کاریش هم نمیشه کرد فقط باید صبر کرد صبری معلوم نیست تا کی ادامه داره...


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 4 آبان1386 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت

مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم

با عرض سلام به همگی

۳ تا شعر از عیرضا قزوه که به نظرم زیباست رو این دفعه برای شما گذاشتم

منتظر نظرهای جالب و قشنگتون هستم



 1
در شهر يکي نيست چو چشمان تو خون ريز
من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز
اي اشک توام باده و چشم تو پياله
از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز
پرهيزگران را چه نيازي ست به توبه
يا توبه گران را چه نيازي ست به پرهيز
هر روز يکي خشت مي افتد به سر ما
اي سقف ترک خورده ، به يک باره فرو ريز
اي آينه ي " لست عليهم بمسيطر"
درياب مرا ، حضرت شمس الحق تبريز!
 

2
براي محمد علي بهمني


شكل دريا شده اي ، معني دريا كه تويي
بندرعباس غزل مي شود آنجا كه تويي
اصفهان غزلت ، آخر خاتم كاري ست
به خود مشرق آيات تماشا كه تويي
پشت آن جاري امواج غزل غير تو كيست ؟
از خودت هيچ نپرسيده اي آيا كه تويي؟!
در نگاهم تو به رقص آمده اي يا كه منم؟
من در آيينه به حرف آمده ام يا كه تويي؟
ما چو گنجشك ، گرفتار در اين حجم غريب
بگريزيم از اين پنجره وا كه تويي
عاشقي فهم محمد علي بهمني است
بر من آسان نشد اين سخت معما كه تويي
 

3

اين روزها
ا
سفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم


ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 4 آبان1386 ساعت 21:21 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

 سلام

امیدوارم که حال همتون خوب باشه و سر حال و شاداب پشت کامپیوتر نشسته باشین

یه عذرخواهی من بده کار عزیزان هستم چون که فعلا نتونستم از فریدون مشیری یه شعر دلچسب بیابم

اما حالا واستون دو تا شعر دلنشین از رهی معیری گذاشتم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد


شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 13:30 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت