تبليغاتX
وبلاگ شادروان مسعود ساعی
ديگر بس است ... اينهمه قرباني!

سلام خدمت دوستان گرامی و عزیزان ما که یه مدتی هستش که کم به وب ما سر میزنن

ممکنه کم کاری از جانب ما باشه

خلاصه شما به بزرگواری خودتون مارو ببخشید و بیشتر از این به وب ما سر بزنین و با نظرهای جالبتون مارو تنها نذارین

برای امروز دو تا شعر از کتاب دیوار . فروغ فرخزاد که از نظرم فوق العاده بود گذاشتم امیدوارم که شما هم با من هم عقیده باشید

موفق و سر بلند باشید . در پناه حق



اندوه پرست

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

***

قرباني

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
اي شعر ... اي الهه خون آشام

ديريست كان سرود خدائي را
در گوش من به مهر نمي خواني
دانم كه باز تشنه خون هستي
اما ... بس است اينهمه قرباني

خوش غافلي كه از سر خودخواهي
با بنده ات به قهر چها كردي
چون مهر خويش در دلش افكندي
او را ز هر چه داشت جدا كردي

دردا كه تا بروي تو خنديدم
در رنج من نشستي و كوشيدي
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا به جام كردي و نوشيدي

چون نام خود به پاي تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد

آئينه اميد مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه هاي گناه آلود
رؤياي آتشين ترا ديدم
همراه با نواي غمي شيرين
در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... اي اميد خزان ديده
كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟
اي شعر ... اي الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قرباني!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در دوشنبه 30 مهر1386 ساعت 16:42 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟

سلام بچه ها مطابق درخواست آقا طوفان ما چند تا شعر قشنگ از جناب آقای علی بهمنی پیدا کردم و براتون گذاشتم در ضمن هایده هم هیچ کودوم از اینارو نخونده !


دلم براي خودم تنگ مي شود

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .


 از پشت ابرها


از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟


 دو غزل منتشر نشده  از محمد علي بهمني


اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
و تا هميشه سکوت مصورم کرده است
نمي تواند از طعم شوکراني من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود يعني باور کنم خودم را باز
که باز شورترين چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است
چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است
از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
جزيره اي است که در خود شناورم کرده است
جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است



دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش
خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش
هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 19:24 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

بنما کجاست او

 سلام بچه ها . برای امروز تصمیم گرفتم که دو تا شعر از هوشنگ ابتهاج براتون بذارم

امیدوارم که ازش خوشتون بیاد


سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او

نگاه آشنا

ز چشمی که چون چشمه آرزو
 پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
 سراسیمه گردید و در خون تپید
 نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
 یکی نغمه جوشد هماغوش ناز
 در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
 نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
 به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
 که دزدیده در روی من بنگرد
 چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
 که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
 خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 27 مهر1386 ساعت 17:22 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

مرا تنها گذار

 با عرض سلام خدمت همه ی بچه ها . طبق درخواست دوستان ۳ تا شعر جالب از سهراب رو براتون گذاشتم . امیدوارم که به دلتون بشینه


از کتاب زندگي خواب ها
خواب تلخ

مرغ مهتاب
مي‌خواند.
ابري در اتاقم مي‌گريد.
گل‌هاي چشم پشيماني مي‌شكفد.
در تابوت پنجره‌ام پيكر مشرق مي‌لود.
مغرب جان مي‌كند،
مي‌ميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي‌رويد كم كم

بيدارم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخه‌اي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل‌هاي چشم پشيماني را پرپر مي‌كنم.



 مرز گمشده

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بي طرح فضا مي‌رفت.
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده مي‌گشت،
كوهش سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
و كوه از خوابي سنگين پر بود.
خوابش طرحي رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديري گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشده‌اي به رگهايش وزيد
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.


جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيدي‌هاي فريب
روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.
نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 23:34 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

ترا من چشم در راهم

 بچه ها سلام این دفعه سه تا شعر نوی کوتاه و قشنگ از نیما انتخاب کردم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد


شب همه شب

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
 


ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 


پاسها از شب گذشته است

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.
 
مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 21:16 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

كتيبه

 سلام بچه ها این دفعه از م.امید براتون یه شعر قشنگ گذاشتم

امیدوارم که مورد پسندتون واقع بشه


مهدي اخوان ثالث

 از کتاب از اين اوستا


 
كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
 چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
 پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
 گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت : بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
 و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
 هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
 خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
 در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
 بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 14:57 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

از این راز جان تو آگاه نیست

گر تند بادی برآید زکنج

 

به خاک افکند نارسیده ترنج

 

ستمگاره  گر خوانیمش،ار دادگر؟

 

هنرمند گوییمش ، ار بی هنر؟

 

اگر مرگ دادست،بیداد چیست؟

 

زداد این همه بانگ و فریاد چیست؟

 

از این راز جان تو آگاه نیست

 

بدین پرده اندر تو را راه نیست

 

همه تا در آز رفته فراز

 

به کس بر نشد این در راز باز

 

به رفتن مگر بهتر آیدت جای

 

چو آرام گیری به دیگر سرای


پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق

 

 نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی

 

 که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز

 

 حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده

 

است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز

 

بهاریست که عاشق شده است

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 13:9 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

زخجالت چه کنم؟

 شبهاي درازِ بي عبادت چه کنم؟؟
 
طـبعم به گناه کـرده عادت چه کنم؟
 
گويند کريم است و گنه ميبخشد!!!
 
گيرم که ببخشد، زخجالت چه کنم؟


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 22 مهر1386 ساعت 19:55 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

برای مسعود عزیزم

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

*******

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

*******

قدر آن شیشه بدانید که هست

نی در آن موقع که افتاد و شکست


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 21 مهر1386 ساعت 12:22 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه اول

 

که اول ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

به روی یکدیگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

 

نخستین نعره های مستانه را آن دم

 

بر لب پیمانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان ،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

 

تا که می دیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده و خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم!!؟؟

 

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته

 

و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

 

وگرنه من به جای او چو بودم

 

یک نفس کی عادلانه سازشی

 

با جاهل و فرزانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت 16:5 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

اقرا باسم الربک الذی خلق

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را،  دعا اثر دارد

دعا کبوتر عشق‌ است‌،  بال‌ و پر دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را و عافیت‌ بطلب‌

که‌ روزگار،  بسی‌ فتنه‌ زیر سر دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را،  ولی‌ به‌ قلب‌ صبور

که‌ صبر،  میوه‌ی شیرین‌تر از ظفر دارد!

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را که‌ با شکسته‌دلان،‌

نسیم‌ لطف‌ خدا،  انس‌ بیشتر دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را و ناامید مباش‌

بهشت‌ پاک‌ اجابت‌،  هزار در دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را که‌ صبح‌،  نزدیک‌ است‌

خدای‌ را !   شب‌ یلدای‌ غم‌،  سحر دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را به‌ شوق‌ روز وصال‌

مسافر دل‌ ما،  نیت‌ سفر دارد!

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را که‌ آسمان‌ها را

شمیم‌ غنچه‌ی نرگس‌،  ز جای‌ بر دارد

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را ز پشت‌ پرده‌ی اشک‌

که‌ یار گوشه‌ی چشمی‌،  به‌ چشم‌تر دارد!

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را که‌ یوسف‌ زهرا (عج)

ز پشت‌ پرده ی‌ غیبت‌،  به‌ ما نظر دارد!

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را به‌ یاد خیمه ی‌ سبز

که‌ آخرین‌ گل‌ سرخ‌،  از شما خبر دارد!

 

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را که‌ دست‌ مهر خدا

حجاب‌ غیبت‌ از آن‌ روی‌ ماه، ‌ بر دارد

 

غروب‌ و دامنه‌ نور آفتاب‌ و «شفق‌«

بخوان‌ دعای‌ فرج‌ را، دعا اثر دارد!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت 0:29 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

خوب فکر کن

 

The only one whom we need to answer is Allah. 

به تنها کسی که باید جوابگو باشیم خداست.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت

ناله کن

 

شب سرآمد ناله کن مرغ سحر     

                                           منتظر هستم رسد شام دگر 

تا که شاید دلبرم یادم کند 

                                           یا کند از کوی ما یک دم گذر 

خسته ام از درد بی درمان خود 

                                           کو طبیبی افکند بر من نظر 

خواب شیرین رفته از چشم ترم 

                                            تا به کی باید بگردم دربه در 

هر بلایی میکشم از دست اوست 

                                           جان به لب گشتم شکسته بال و پر

در ره عشقش بریدم از همه 

                                           او چرا نمی گیرد از من خبر 

عشق او از دل نخواهد شد برون 

                                           گر شود جورش از این هم بیشتر 

ناله کن خانلو چون من از بی کسی 

                                            ناله ات شاید کند روزی اثر


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 13:14 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

ای کاش اینقدر زود نمیرفتی

 

از زبان برادر عزیزم مسعود جان:

 

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین قطره اشک بر

 

چشمان چه کسی خواهد نشست

 

  و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست!؟

 

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت

ایمان

 

یک روز مردم یک روستا جمع شدند تا برای

 نزول باران دعا کنند

در این میان تنها یک نفر با خود چتر

آورده بود و این یعنی ایمان


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت

یا مهدی

نمازی‌ خوانده‌ام‌ در بارش‌ یکریز ترتیلش‌

فدای‌ عطر «حول‌ حالنا»ی‌ سال‌ تحویلش‌

 

کلید آسمان‌ در دست‌، مردی‌ می‌رسد از راه‌

پر است‌ از معنی‌ آیات‌ ابراهیم‌، زنبیلش‌

 

زمین‌، هر روز فرعونی‌ دگر در آستین‌ دارد

دعا کن‌ هر سحر آبستن‌ موسی‌ شود نیلش‌!

 

زمان‌، اسب‌ سپید مهدی‌ موعود (ع)  را ماند

به‌ گردش‌ کی‌ رسد بهرام‌ ورجاوند، با فیلش‌؟

 

زمین‌ یک‌ روز در پیش‌ خدا، قد راست‌ خواهد کرد

به‌ قرآنی‌ که‌ گل‌ کرده‌ است‌، از تورات‌ و انجیلش‌!


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 21:9 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

مرگ پایان کبوتر نیست

تقدیم به مسعود جان

دو تا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگین قصه گوی غصه های هردوان با هم

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم

دو تنها رهگذر کفتر

نوازشهای این آنرا تسلی بخش

تسلیهای آن این را نوازشگر

خطاب ار هست :"برادر جان"

جوابش "جان برادر جان

بگو با مهربان خویش درد  و داستان خویش."

و

 ...............................................

 

ولی تو عزیز من نگفتی درد و داستان خویش با من


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 1:30 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

کلکل شعرا

حافظ شيرازي
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
 
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
! نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 1:26 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

آن صداها به كجا رفت
صداهاي بلند
گريه ها قهقه ها
آن امانت ها را
آسمان آيا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
نعره هاي حلاج
بر سر چوبه ي دار
به كجا رفت كجا ؟
به كجا مي رود آه
چهچه گنجشك بر ساقه ي باد
آسمان آيا
اين امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 13 مهر1386 ساعت 13:24 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

گلی گم کرده ام میجویم او را به هر گل می ریسم می بویم او را

علی تنهاست در یک قوم گمراه

زبانش را که میفهمد به جز چاه

به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلید کنت کن ظن مخفیا کیست

کسی جز او توانایی ندارد

که زخم شیعه را مرهم گذارد


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 22:44 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

کجایی ای عزیزم

برای مسعود جان

گفتی که چو خورشيد زنم سوی تو پر 

چون ماه شبی ميکشم از پنجره سر

اندوه که خورشيد شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

 


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 12:6 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

چه بگویم

هر که شد کشته ی شهوت نشود زنده ی عشق                      

                                                نرسد هیچ به وی دولت پاینده ی عشق

عاشقا آنست که او شهوت خود را بکشد                                  

                                               تا چو خورشید شود زنده و تابنده ی عشق

 چشم حق بین, بجز از وجه خدا هیچ ندید                                 

                                               هر که را داد خدا , دیده ی بیننده ی عشق

دیده بردوز ز شهوت, بگشا چشم خیال                                  

                                                   برحزر باش تو از غیرت پاینده ی عشق


گفتم
نمیدانم که در قید چه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چونین ساکت نشستی


گفت
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشی ها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه من که غصمه درد جدایی


گفتم
خدارا با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته


گفت
اگر من ناخدایم با خدایم
نه کن تو از خدای خود جدای
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق


گفتم
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناه بی وفایی
بگو رندانه میگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
نفهمیدم که در قید چه هستی


گفت
من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق


گفتم
من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
من رو به زبانم
دم آغاز تویی


گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی

گفتم از دل برود چون زمقابل برود

غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود



 

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 12:5 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

علی بود . علی

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود علی بود
عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که بدو بود علی بود
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
بر کند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و زپنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 22:2 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

یا علی جان

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که

دیر یا زود باید گذاشت و رفت


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت

تنها تو میدانی گرفتار که ام؟

عاشقم، اما نمی دانم گرفتار که ام؟

در نمی یابم ز مدهوشی در آزار که ام؟

خواب از چشمم گریزان است هر شب تا سحر

با چنین آشفتگی تا صبح، بیدار که ام؟

آرزوهایم چو تصویری بود در ابر دور

راستی از خود چه می خواهم، خریدار که ام؟

می کشم نقش کسی هر لحظه در قصر خیال

بار دیگر می زدایم، محو دیدار که ام؟

گل، فراوان دیده ام اما عمر گل پاینده نیست

بلبل افسرده ام، سرمست گلزار که ام؟

مردمان، بیمار و دل بیمار و چشم یار هم

حیرتی دارم، خداوندا ! پرستار که ام؟

نقطه ام، اما شعاعی دارم از خورشید عشق

دور خود گردنده ام در خط پرگار که ام؟

زشت و زیبا عاشق شعر من و دیدار من

کس نداند در میان این و آن یار که ام؟

عاشق مهرآفرینم، دوستدار هر که هست

دلنواز نازنینانم، دلازار که ام؟

مست یارم، مست عشقم، مست شعرم، مست عمر

کس نمی پرسد در این هنگامه هشیار که ام؟

بلبلم، اما ندانستم که باغ من کجاست؟

ای خدا ! تنها تو میدانی گرفتار که ام؟


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 12:39 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

چنین محو تماشای که هستی؟

   ای دیده! چنین محو تماشای که هستی؟

   ای سینه! تو در آتش سودای که هستی؟

   ای خون من! ای آتش افتاده به جانم       

    جوشنده و طوفنده دریای که هستی؟

    ای پای فرومانده! تو در این ره تاریک

    جویای که و بادیه پیمان که هستی؟

    ای دل که به کف، ساغر گلگون بگرفتی

    پیمانه کش نرگس شهلای که هستی

    ای اشک من! ای روشنی دیده تارم

    افتاده چنین، سر به زمین سای که هستی؟

   ای عقل من! ای گمشده در وادی حیرت!

   بستنده ترا دیده، تو جویای که هستی؟

   ای عشق! چراغی تو فرا راه من آور

   دیوانه! تو روشنگر شبهای که هستی؟


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 12:37 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

از داغ دلم با خبری؟

 گوئی ای ره گذر از داغ دلم با خبری؟

که بهر ناله ات از سینه بر آید شرری

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت؟

که در افتاده بدامان دل رهگذری؟

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من

که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری؟

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست؟

که چنین ناله ی جانسوز ندارد بشری

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای

ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری؟

باز گوی ای شبرو بیدل ز چه آرامت نیست؟

به ره کیست که در نیمه شب بی سپری؟

تو هم ای همنفس از یار شکایت داری

به غم عشق بتی مهوش و طناز،دری

تو هم ای مرغ خوش آواز گرفتار چو من

زار و دلخسته و آشفته و بی بال و پری

شب تو نیز بفریاد و فغان می گذرد

تو هم اندر هوس ناله ی مرغ سحری

مگر از راز نهفتن بفغان آمده ای

که کنی فاش غم خویش بهر بام و دری؟

کمی آهسته تر ای شبرو از این کوی گذر

که نوای تو بود مرهم داغ جگری

ز سکوت شب و تاریکی و تنهائی خویش

خاطر آسوده کن و بیم مدار از خطری

نه همه آنچه به ره بینی دیوار و درست

پس دیوار نگر مردم صاحب نظری

دلی اینجاست هم آهنگ تو و نغمه تو

که بجز ناله و فریاد نداری هنری

ز غم من تو بدین ناله حکایت ها کن

اگر از منزل جانانه ی من می گذری

گوی کای خفته بیاد آر که تا این دل شب

خواب را یاد تو ره بسته به چشمان تری

گوی: کای خفته غمم کشت خدا را دریاب

که بجز عشق توام نیست گناه دگری.


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 12:35 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

با تو انسانم و خوشبخت ترین

در زمانی که وفا  قصه برف به تابستان است...

 

      و صداقت گل نایابی ...

 

و در چشمان پاک شقایقها عابر بی عاطفه غم

 

جاریست ...

 

به چه کس باید گفت :...

 

"با تو انسانم و خوشبخت ترین"


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 12:31 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

قطعه ی گمشده

قطعه ی گم شده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم یکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 7 مهر1386 ساعت 13:13 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت

گفتم شبی به مهدی ...

گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم

گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

گفتم: كه روی ماهت از من چرا نهان است؟
گفتا: تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
گفتم: كه از كه پرسم جانا نشان كویت؟
گفتا: نشان چه پرسی آن كوی بی‌نشان است!
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی است
گفتا: كه در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم: كه سوخت جانم از آتش نهانم
گفت: آن كه سوخت او را، كی ناله و فغان است!
گفتم: فراق تا كی؟ گفتا: كه تا تو هستی
گفتم: نفس همین است، گفتا: سخن همان است
گفتم: كه حاجتی هست، گفتا: بخواه از ما
گفتم: غمم بیفزا، گفتا: كه رایگان است


 

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 7 مهر1386 ساعت 13:13 موضوع اشعار حاضر از شاعران غایب | لینک ثابت