وبلاگ شادروان مسعود ساعی
به خود آ و خود را رها کن تا به خدا رسی
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم / روشنى بخشم ميان جمع و خود تنها بسوزم درین شب ها... که گُل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد... درین شب ها... که هر آیینه با تصویر، بیگانه ست... و پنهان می کند هر چشمه ای؛ سرّ و سرودش را... چنین بیدار و دریاوار... تویی تنها که می خوانی... رِثای قتل عام و خونِ پامال تبار آن شهیدان را... تویی تنها که می فهمی... زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را... نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام / آه ازین یوسف که من در پیرهن گمکردهام وحدت از یاد دویی اندوه کثرت میکند / در وطن ز اندیشهٔ غربت وطن گم کردهام چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک / خویش را در نقش پای خویشتن گم کردهام از زبان دیگران درد دلم باید شنید / کز ضعیفها چو نی راه سخن گم کردهام موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس / آنچه من گم کردهام نایافتن گم کردهام گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست / عالمی را در خیال آن دهن گم کردهام تا کجا یارب نوی دوزد گریبان مرا / چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کردهام عمرها شد همچو نال خامه میپیچم به خوابش / پیکر چون رشتهای در پیرهن گم کردهام شوخی پرواز من رنگ بهار نازکیست / چون پر طاووس خود را در چمن گم کردهام چون نفس از مدعای جست و جو آگه نیام / اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست / صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کردهام نگاه کن , گوش کن
باران مدادیست که بر همه چیز رنگ می زند گاهی باید اشک ریخت دانلود تصنیف تمنای وصال تاکی به تمنای وصال تو یگانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار 
شمع باشم اشك بر خاكستر پروانه ريزم / يا سمندر گردم و در شعله بيپروا بسوزم
لالهاي تنها شوم در دامن صحرا برويم / كوه آتش گردم و در حسرت دريا بسوزم
ماه باشم در شب تار سيهروزان بتابم / شعلهى آهى شوم خود را ز سر تا پا بسوزم
دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم / بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم ، تا ببوسم روی ماهت / یا شوم پروانه ، از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم لاله باشم ، بر سر راهت نشینم / تا نهی پا بر سرم وز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگیرم / تا زمهر آتشینت ، ای گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من ، به خاک پایت افتم / تا چو گل شاداب باشی و من از گرما بسوزم
دوست دارم اشک ریزم تا مگر از اشک چشمم / تو شوی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزم



پنجره مرا می خواند باران مرا صدا می زند
باران با انگشتانش به شیشه می زند
باران مرا صدا می زند
و من , باران را خوب می شناسم
باران تیریست که بر دلی از سنگ می زند
باران سازیست که باز آهنگ می زند
باران باز هم مرا صدا می زند
و من تردید می کارم میان ماندن و رفتن

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید غم هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه نیم من که روم خانه به خانه
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است، ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
| Design By : Pars Skin |

